دانلود رمان ماه چهره

درباره زندگی عاشقانه زنی روستایی به نام ماه چهره که در برابر ناملایمات زندگی سر خم نکرد و ایستاد تا …

دانلود رمان ماه چهره

ادامه ...

زن- میگن مردم این روستا نفرین شده اند… از وقتی حاج بابا ملعون شد… حاج بابا چشم و چراغ بود…
نعمت بود… اکبر آباد و حاج بود. بابا اهالی دهکده صبح به صبح شروع کردند به دعا با خدا و عظمتش و شبها
با غفران الهی خوابیدند…تا او آنجا بود همه چیز خوب بود…اما وقتی رفت… شادی
این روستا را ترک کرد،
چشمان زن پر از اشک بود. برخاست و به سمت سماور در حال جوش رفت. صدای تق تق سماور
سکوت ناب آن روستای بی آب و علف، آهنگی خواب آلود و آرامبخش داشت. آنطور که تو می خواستی،
حداقل تا یک هفته دیگر به شهر و هرج و مرجش برنگرد و با هم در این خانه کاهگلی و ساکت چای بنوشیم و به صدا گوش کنیم.
مردمی بشنویم که دیگر اثری از خود ندارند. نه از بدی ها و
قیافه های نیکی که برای هم ساخته اند….
زن چایی را جلوی پایم گذاشت و او به سختی از جایش بلند شد و به سمت سینه پیر در گوشه خونش رفت.
انگاری برای باز کردن در جعبه تردید کرد، دو سه نفس عمیق کشید و با پشت به من خیره شد
. نمی دانستم در آن جعبه چیست، اما هر چه در آن بود به من مربوط می شد یا صورت… یا درب جعبه.
و جعبه پارچه ای کهنه ای را باز کرد و از آن بیرون آورد، باز گفت یا علی و برخاست و
رو به من کرد با چشمای پر سوال بهش نگاه کردم و گفتم
– از قیافه ماه بگو… مرگ حاج بابا چه ربطی داشت؟
زن بدون اینکه حرفی بزند جعبه را باز کرد و عکسی بیرون آورد و به من داد. عکس دختری
حاج بابا در گوشه ای از امامزاده مشغول نماز خواندن بود. نور سبز و طلایی رنگی که در داخل امامزاده تلفیق شده بود،
آرامش و معنویت خاصی به فضا می بخشید. از ترکیب درهم این نورها می شد
چهره دلنشین و معنوی حاج بابا را با ریش سفیدش دید. در حالی که زیر باران خیس شده بودم، راه رفتن سخت بود،
به امامزاده رسیدم و نفس همسرم را در ایوان انداختم. حاج بابا با دیدن حال من تعجب کرد و گفت:
– چیه بابا؟ چرا انقدر ناراحتی؟
– خانم کمند خانم …. کمند خانم …. نمیتونه بره … درد داره ولی نمیره. حاج بابا نگران بلند شد رفت داخل قرآنش را گرفت و از امامزاده بیرون آمد. من هم نگرانم.
به رنگ طلایی روشن آمد. عبای بلندش را روی دوشش انداخت، سریع دستم را گرفت و هر دو
به سمت خانه یوسف به راه افتادیم.
صدای جیغ بلند کمند از دور به گوش می رسید. یوسف نگران و مبهوت شده بود، گوشه ای نشسته بود و به کف حاج
بابا خیره شده بود و در بغلش گریه می کرد. قرآنش را آرام باز کرد، اما همین که می خواست شروع به خواندن کند، صدای جیغ کمندی که
آرام گریه می کرد، قطع شد. حاج بابا با نگرانی به در نگاه کرد که انگار نفهمید چه خبر است
خانه رفت و کنار یوسف نشست. یوسف بدون اینکه سرش را بلند کند خودش را به سمت حاج بابا کشید و در بغلش.
صدای آرام نوزاد شنیده شد. یوسف با نگرانی از جا برخاست و اشک هایش را پاک کرد و به سمت در رفت.
همه با دیدن صورت دایه نگران زانوهای یوسف شدند و روی زمین افتاد و بلند بلند گریه کرد. گریه
یوسف و زنان همسایه با نوزاد بی مادر ترکیب شد و تمام فضا را پر کرد …
اما در بین آن همه حال یوسف وصف نشدنی بود … یوسف کمانش را گم کرده بود … کمان که
بود تمام زندگی او
…………………………………………… ……………………………………………… ………………………………………………
کمند .. ..
من از اول نمی تونستم مثل بقیه باشم مثل گل بهار و شادی… ننه گل ممد می گفت رویاهات مثل
یه دختره که اینجوری سرخ و سفید می کردن. … من فقط نمی دانستم کیست. .. اون آدمی که از این به بعد باید خوش شانس زندگی من و یوسف باشه کیه؟
بگو دختر پاهایت را تا زمانی که می خواهی دراز کن.
شیرین، از مهمانی های بزرگ خان با همه غذاهای خوشمزه، تا شیطنت های پنهانی و دست دادن ها،
اما آن روز عمارت با تمام خاطراتش برای همیشه در دلم فرو ریخت
. ریختن گل های مادربزرگ و گیجی مادر
برای من خوب نبود. وقتی مادرم دامن چینی صورتی و سفیدم را که سال ها اجازه نداشتم به آن دست بزنم، گرفت،
آن را از جعبه دم در روی من گذاشت، من 16 ساله بودم، اما خوب فهمیدم که وقتی دختری مثل این، سرخ و سفید،
به سمت آن عمارت بزرگ دوید. کشیده شده بودم اما دلم چه می شود… دلم
در آن خانه کاهگلی و ببر روستا گیر کرده بود… در آن اتاق درختی که پر از کتاب هایی بود که یوسف از شهر برایم می آورد و پنهانی
می خواندم. آنها…کنار آن رودخانه پر آب و پر از خاطره…اما حالا چی…من با این چهره سرخ شده کجا می رفتم
…اصلا یوسف کجا بود…یعنی در دلش. او مثل من است آیا او احساس بدی داشت… یا
هر روز به وعده های غذایی کوتاه ما در کنار آن رودخانه پر سر و صدا فکر می کرد؟
بالاخره نمای بزرگ عمارت جلوی چشممان ظاهر شد، هیچ دهقانی حق نداشت از دویست متری به عمارت نزدیک شود.
پس با ننه گل ممد و مادر کنار درب عمارت ایستادیم. بشیرخان کارمند عمارت به سمت ما آمد
مرا به در اصلی برد و وارد خانه شدیم، خانه ای که برای اولین بار به نظرم ترسناک می آمد. رنگ اصلی
و از مادر و مادربزرگ گل ممد عکس گرفتم و دیدم حالم بدتر و بدتر می شود. از باغ بزرگ سالارخان گذشتیم
و به در اصلی رسیدیم. سالار خان در آوون به روش خیره شده بود و قلیان می کشید. بشیر
غالب قهوه ای تیره بود و با مبلمان اشرافی و فرش های گران قیمت لاکی تزئین شده بود… وجود دارد
نیز بوی عجیبی در خانه می پیچد. با بشیرخان به سالن اصلی رفتیم. خانم بزرگ
روی صندلی چوبی جلوی پنجره نشسته بود که وارد شدیم با دست به بشیر اشاره کرد که برود و از روی صندلی بلند شد و به سمت من آمد. اولین،
به سرم نگاه کرد و دستش را محکم زیر چانه ام گرفت و به صورتم خیره شد. همه چیز مثل روز برایم روشن بود،
آماده بودم که به چاق شدن فکر کنم، اما ذهنم به سمت چیزی که می دانستم دیر یا زود محقق می شود، هر چهره معطوف نمی شد
…. به او التماس می کردم که متوقف شد
و رفت، اما با دقت بیشتر و بیشتر نگاه می کرد. در آخر دستم را گرفت و روی یکی از مبل ها گذاشت
.
ماهبانو همسر اول سالارخان نیز وارد اتاق شد. جرات نکردم سرم را بالا بیاورم اما زیر چشمی به تو نگاه کردم
با وحشت به چشمانش نگاه کردم و با صدایی که فقط من میشنوم گفتم:
– کمند…
خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و گفت:
_ آیا کمند است. گل ممد درسته؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و او ادامه داد
خانم بزرگ – می دانی چرا اینجایی؟
با عصبانیت تو چشماش نگاه کردم و جوابی ندادم، ادامه داد
باید مواظب رفتارش باشه، میفهمی که… باید بتونی مثل یه خانوم رفتار کنی… خانم راه بری…
غذا بخوری. .. به شوهرت خدمت کن.. نمیخوام با بچه بازی کنی و ازش سرپیچی کنی…پسرم حوصله این
بچه بزرگ رو داره و تو یه خانوم کوچولو…نمیخوام کوچکترین بی احترامی به او
… آخرین باری که دیدمش لباس عروس بود. به نظر من او زیباترین دختری بود که دیدم. او بود
از نظر سنی با من تفاوت چندانی نداشت اما در چهار سالی که عروس سالارخان بود هر سال یک دختر آورده بود. lady moon
سالارخان از راهرو اصلی گذشت و گفت
در را پشت سرش بست و پر از عصبانیت به من نگاه کرد. خانم بزرگ با لبخند به او نگاه کرد و گفت:
خانم بزرگ – ماه بانو این دختری بود که داشتم برات تعریف میکردم…
ماه بانو بدون هیچ حرفی به من نگاه کرد و سرش را پایین انداخت و لب پایینش را گاز گرفت، احساس کردم
شبیه من است. یه لحظه خانوم بزرگم از این جور لبخند بدش میاد…. خانم بزرگ یه نگاهی به قیافه ی خانم انداخت و
گفت:
– حالا
بعدا بیشتر با هم آشنا میشید… بدون اینکه بگم رفتم سمتش. از در بیرون رفتیم
و به سمت ایون رفتیم که چهره جدی سالار خان جلوی چشمانم ظاهر شد.
زینت: اوه آقا اینجا چیکار میکنی؟
سالارخان با کنجکاوی به زینت نگاه کرد و گفت:
سالار خان: این کیه؟
زنت دستپاچه گفت: هیچکس…
سالارخان نگاهش را از زینت گرفت و به سمت من برگشت. بوی عطر خاص مردانه و قلیان با هم مخلوط شد و
قلبم را هزاران بار به تپش انداخت. آرام و با ترس سرم را بلند کردم و به صورتش، چشم ها و ابروهای مشکی، پوست سفید و صاف
و سیبیلی رنگارنگ با پشت پر …. صورتش پر از خطوط خشن بود. هیچ شباهتی به یوسف زنت نداشت
، نگاهی به من کرد و گفت: آقا خدا متوجه نشدی خانم، نمی بینی، دستور داد آقا
بی صدا ببرمش، اگر می فهمید، می کشتم. به او.”
سرم را به سمت در چرخاندم، او همچنان در راهرو نگاهم می کرد. وقتی از ساختمان بیرون آمدم،
سالار خان سیبیلش را لمس کرد و دوباره به من نگاه کرد. با چشمانی اشکبار به آرامی صورتم را به سمتش بردم
خیره شدم نگاهش روی صورتم چرخید و تا ته دلم سوخت. زانت سریع دستمو کشید و
مادر و مادربزرگ گل ممد با شنیدن این حرف با خوشحالی خندیدند و به عمارت برگشتند.
از رفتارشان تعجب کردم و به مادرم گفتم:
– خوشحالی مامان؟ میدونی چه بلایی سرت اومده؟
در هوای تازه بودم.
بار داغ و پنیر تازه… حتی یک ثانیه هم نمی خواستم پا در آن عمارت بگذارم.
زینت: زینت خانم چه شد؟
زانت زینت را پشت یک چشم گذاشت و گفت: چه می خواهی، شتر بخت و اقبال در خون تو نشست؟ دستم را گرفت
و انگشتری به من داد و به مادرش نشان داد و گفت:
پیرزن آن را به من نشان داد.
مادر:نمیدونم چرا مامانت شد عروس خان…عروس این عمارت مکه هیچی نیست که خوشحال نباشم
-مادرتو چرا…از این عمارت متنفرم و باباش قیافه سالار خان حالمو بد میکنه…بیا
عروسشون بشم؟
.
مادر از ترس دهانم را گرفت و گفت: مامان، صورت
، زبونتو بذار تو دهنت دختر… چه می دانی، چه شانسی در خون تو بوده است… می دانی که بودن یعنی چه؟ عروس سالارخان؟”
کمند_آره خوب میدونم…یعنی بد شانسی من…یعنی زندگی بدون عشق…یعنی فقط بچه دار شدن پشت سر هم و
حبس شدن تو اون اتاق لعنتی…حتی مورد احترام تو قرار نگرفتن بدن، آیا شما واقعا این فکر را می کنید؟
آیا من خوشحال خواهم شد
مادربزرگ گلی گذاشت پشت دستش و گفت:
– این چه حرفیه؟ به سرش خیره شده است…
خدا با او قهر کرده است. و بچه دار شدن؟
مادر با بی احتیاطی دست تکان داد و گفت:
مادر ولش نکن مادربزرگ بعداً می فهمد که چه سرنوشتی با او کرده است… با
عصبانیت به مادر نگاه کردم و گفتم:
از این خانواده تیر و طایفه ناامید نمی شوم. سالارخان به پشت گوشش نگاه کرد. او مرا دید
. دستم رو به انگشتر بردم و از دستم بیرون آوردم و گذاشتمش تو کف دست مامانم و دویدم سمت رودخانه.
………………………………………… .. ……………………………………………… ………………………………..
یوسف
در کنار رودخانه خانه ای که من بودم منتظر است در کمند نشسته بودم، فکر می‌کنم آن روز کمی دیر شده بود تا بتوانم خوش بگذرانم و
به آن فکر نکنم
. ماهی ها را در آب می گذاشتیم.
خاطرات بود که هنوز قرارها و قول هایم را با کمند کنار این می گذارم. رودخانه و سوغات آن
رهام در دستش پر از بادام و گردو بود و از اضطراب چشمانش معلوم بود که همه را یواشکی بیرون کرده است.
بدون خداحافظی به سمتش رفت. در آن زمان احساسات دخترانه و لطیف او باعث خنده من شد.
به ذهنم رسید که دخترها لوس ترین موجودات روی کره زمین هستند، اما ده سال بعد، درست در همان نقطه، یک نگاه، یک
چشم، یک آرامش عجیب حالم را به وجود آورد. صد برابر بدتر از آن روز کمند.
وقتی بعد از ده سال به روستا برگشتم، انتظار همه چیز را داشتم جز عاشق شدن. زندگی در شهر روی من تاثیر گذاشته بود
– یوسف هستی؟
این باعث شد که احساس کنم یک سر از مردم روستا بالاتر هستم. من رویاهایی در سر داشتم
. او مرا فرستاد. برای کمک تصمیم گرفتم به روستا برگردم و
با کمک آقا جان زمین را بفروشم.
اگر زمین به موقع و خوب فروخته می شد، به فرنگ می رفتم و در آنجا ادامه تحصیل می دادم، سپس به شهر برمی گشتم و
دختری که از ساحل رودخانه بلند می شد و خسته و غریب به من نگاه می کرد، داشت. هیچ چیز مشترکی با او ندارد چند بار
خیره شد و من متوجه شدم که او بود. او به اندازه درخت سرو بود… چشمانش جذاب تر و تیره تر بود و من
زیباتر و نجیب تر. با خوشحالی به چشمان متعجب من خیره شد و گفت:
با لذت به صورتش نگاه کرد
. لباس و بدنش متوقف شد. احساس می کردم که دلم درگیر است
حتی نمی توانستم یک قدم جلوتر بروم و به او نزدیک شوم. او مثل قدیمش بود،
کت بلند و موهای تیره ام را پوشیده بود و فقط یک قله کوچک از زیر روسری بلندش دیده می شد. از آن روز به بعد یوسف
یوسف است. قبلا تمام ذهن و بدنم به یک طناب تبدیل شده بود. شب ها با یادش می خوابیدم و صبح به امید دیدارش بیدار می شدم.
آنقدر تمام زندگی من به یک طناب تبدیل شده بود که فراموش کردم چرا پا به آن روستا گذاشتم و هدفم چه بود.
بالاخره تصمیم گرفتم کماندو را از این موضوع مطلع کنم و تا دیر نشده آن را با خودم ببرم. می دانستم که یک . قبلش تمام ذهن و بدنم
به کمند اختصاص داشت. من عادت داشتم بخوابم
شبانه روزی به جای گلهای بهاری به قرار ملاقات رفتم تا راز دلم را به او بگویم و از خودم مراقبت کنم و خیالم راحت شود
دختر کمند متعجب نگاهم کرد و گفت:
– فکر کردم گل بهاری است. ..شما هستید؟
تو چشمای کهرباییش نگاه کردم و گفتم:
– دوست نداشتی من باشی؟
با خجالت سرش را پایین انداخت و روی تخته سنگی نشست. منم نشستم کنارش و زیر چشمی به پروفایلش نگاه
کردم
. به نظر من همانقدر که من قدردانش هستم اگر طرف مقابل از احساسات درونی شما آگاه باشد گفتن آن چیز دیگری است.
گفتن این کلمات برای اولین بار می تواند بهترین و شیرین ترین خاطره زندگی هر دوی ما باشد. از دیشب دارم فکر می کنم
که من الان اینجا هستم تا همه چیز را به تو اعتراف کنم. من می خواهم به شما اعتراف کنم که …
… از هیجان لال شده بودم، دیگه نمیتونستم به نیمرخ صورتش و اون لبخند پرمعنا خیره بشم،
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
– مثل اینکه… اعتراف به اینکه دوستت داشتم حتی سخته. اگر از صمیم قلب شریک زندگی من می دانستید،
می توانستیم بشنویم که چه خبر است. اینجوری منو چکش میکرد دختری را در شهر ندیده بودم، دختری با هفت
قلم قرمز و سفید و الاگارسون. اما قیافه کمند با همه فرق داشت… ماه چهره
– مهاجرت خیلی چیزها را تغییر می دهد. اخلاق، رفتار، فرهنگ، تفکر… همه چیز… حتی ظاهر…
– شهر جای قشنگیه؟؟
و سرش را پایین انداخت و گفت:
با هیجان رفتم سمتش و گفتم:
-اگه بخوای میبرمت. من تو را به سراسر جهان خواهم برد. او
– خیلی دلم می خواهد مثل شما دیپلم بگیرم و باسواد شوم. من دوست دارم مثل یک شهر زندگی کنم و از این روستا
که بروم همیشه آرزو داشتم مردی در کنارم باشد که با همه مردان این روستا متفاوت باشد. مردی که بی عشق است…
. در آن باران راه افتادم و خدای من
عشق بی عشق است… هرگز طلای ۲۴ عیار و لباس طلا نخواستم. من چیزهای دیگری در زندگی ام دارم
، چیزهایی را می خواهم که در کتاب ها می خوانم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
کتاب داری؟ با شیطنت نگاهم کرد
و گفت: – گل بهار
تو رو نخواست
کتاب رو براش نخرید. واقعا سفره رو چیده بود، بین همه دخترای شهر و روستا، با تمام وجودم احساس کردم
که نیمه گم شدم و کمند رو پیدا کردم.
او واقعاً نیمه دیگر من بود. او هم مثل من آرزو کرد، مثل من باور کرد،
آن شب شکرگزار بودم. خدا به من هدیه داده بود، یک هدیه ارزشمند،
بعد از مرور آن خاطرات شیرین، دوباره لبخند عجیبی به لبم آمد. نمی دونم چقدر گذشت اما بالاخره صدایی
که پیراهن گلدار زیبایی پوشیده بود و صورتش قرمز شده بود. با شوق به سمتش رفتم اما هر چه نزدیکتر
می شدم رنگ نگاهش برایم غریب تر می شد، انگار غم عجیبی پشت آن سر سفید و سفید پنهان شده بود،
با ناراحتی به صورتم نگاه کرد، دلم شکست. … اما نمی خواستم باور کنم.
نگاه عجیب کمند هر لحظه غمگین و غمگین تر می شد و با تردید لب هایش را باز کرد تا چیزی بگوید. میدونستم میخواد
اسمشو بگه دستم را بلند کردم تا نشانش دهم ساکت است
به چشمانم خیره شد و اشک ریخت
…………………………….. ……………………………….. ……………………………………………… …. شکار قرقاول
سالار خان
هر وقت شکار خوبی به دستش می رسید با افتخار دو سه بار به پشتم می زد و سعی می کرد آنچه را که
دراز کشیده به من نشان دهد و به سلامت بمیرد.
او با تمام غرور سعی می کرد مرا به رخم بکشد، اما هرگز نمی دانست که من بیشتر از او از او می ترسم. او هرگز
تا نوجوانی با من رابطه خوبی نداشت، کتک زدن و تنبیه چاشنی روزگار ما بود.
. هر روز صبح ساعت پنج بیدار می شد و ما آماده حسابرسی زمین های دهقانان بیچاره می شدیم و
با خان های خودش می جنگیدیم و زودتر از ده نمی خوابیدیم.
. هر چه بودم، بزرگ خان بودم، شخصیت بزرگ خان بودم، عشق بزرگ خان،
علایق بزرگ خان باید در وجودم شکل می گرفت. هدف او این بود که یکی را درست شبیه خودش بسازد. یکی که میتونه
با صدام سر و کله بزنه و گفت آخر این هفته برم خواستگاری و زن بگیرم. نظر من چی بود خواستم یا نه یا
نظر اون دختر سیاهپوست چی بود اصلا هیچی….
نظرم چی بود خواستم یا نه یا اصلا اگه میخواستیم بدیم نه یا نه و اگر حق و باطل بودیم یا باید طرد می شدیم یا از ارث محروم می شدیم… چاره ای نداشتیم جز
تا خواسته های خان بزرگ را اجابت کند و به خواستگاری آن دختر برود. . دختر را تا شب عروسی ندیدم اما می دانستم که
زنی که باید به او توجه کنیم، به خاطر این لبخند مهربان روی صورت بانوی شانزده ساله، فقط
زیبا و زیباست. به قول خودش خانم بزرگ لقمه کوچکی نگرفت. راست می گفت سر سفره عقد،
توری را از سرش کشیدم و چشمان کهربایی اش به نگاهم برخورد کرد. می دانستم که قرار است چه فرشته ای باشم. به دروغ گفتم چرا
دلم سست شد و دوبار خدا را شکر کردم بابت این شیرینی که بعد از شام عروسی برایمان نصب کرده بود و قبل از اینکه این کار را
انجام دهم مثل یک عروسک شکستنی وسط اتاق نشسته بود و تکان دادن
نمی خواست فکر کند من مثل بُزُرخان قلدر و بد دهن هستم، اما بزرگ خان دستور داده بود که اصلاً به زن داده نشود.
یک ثانیه طول کشید و تمام شد.
طعم عروس و داماد بودن را واقعا نمی توانستیم بچشیم، همان شب برایمان تازگی داشت، از فردای آن روز دوباره، روز از نو،
صبح به صبح، دنبال کار و شب برگشتن به خانه. چه زمانی
از صبح تا شب پرسیدم چه کار کردی، به فرش خیره شد و چیزی نگفت. نمی‌دانم چرا، اما همیشه
بین خودم و خانمم دیوار بلندی کشیده بودم، حتی بعضی شب‌ها که می‌خواستیم نزدیک باشیم،
وقتی احساساتم را بیان می‌کردم با او رفتار می‌کرد. نزدیک بودن به ماه بانو مثل انجام وظیفه برای من بود. هردومون میدونستیم که اول سال نیست پس
زیبایی ماه بانو…اما تنها چیزی که برای بزرگ خان مهم نبود احساس من بود،میدونستم که ماه بانو
وارثی به این مدت میاره. و خانواده گسترده و ثروت بی اندازه آنها. دو سه ماه از عروسیمون گذشت که ماه خانوم رو دیدم
میخوام بیام تو ماه یه خانوم نرم و حسابگر.
هیچوقت منو نمیبخشه بخاطر این تنهایی شاید حتی اگه تا اون موقع هم به من علاقه داشت بعدش دیگه نباشه.
بعد از سه روز که برگشتیم خونه چیزی نگفت فقط به من نگاه کرد و بچه رو توی بغلم گرفت
. من از صبر او شرمنده ام. گاد…
به بچه که نگاه کردم تاثیرش به دلم افتاد. حدس من درست بود زیبا و
جذاب…بورگ خان حاضر نشد اسمش را بگذارد پس با هم به نتیجه رسیدیم. این
اولین بار بود که در مورد یک مشکل صحبت می کردیم. خیلی هیجان زده بودم که برای یک بار هم که شده برای خودم انتخاب کنم. بچه را در
آغوش گرفتم و به اتاقش رفتم… روی تخت نشسته بود و با آن لباس محلی و رنگارنگ گل دوزی می کرد.
مانند نقاشی زیبا از ابریشم ساخته شده بود، از صدای کودک متوجه ورود ما شد. بلند شد و سلام کرد.
نمی دونم چرا اینقدر باهاش ​​بودم، بچه رو گذاشتم روی تخت و زل زدم تو چشماش و گفتم:
– خان بزرگ اسم نداشت، گفت خودت انتخاب کن.
زیر چشمی به من نگاه کرد و من گفتم:
«هر چیزی که شما بهتر فکر می کنید، آقا… من
به هم می خورد از این همه دوری و تماس حضوری، می خواستم با من راحت باشد، می خواستم. دور گردن من باش،
اما این فقط یک رویا بود، خانم.” او همچنان روی تخت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و به ماه نگاه می کرد
. خواستم دستش را لمس کنم. اما ترس زیاد و اخم های خان او را رها نکرد.
دوباره نگاهش کردم و گفتم:
– نظری نداری؟
چشماش رو کمی بالا آورد و لبخند تلخی زد و گفت:
– خیلی خوبه
خانم ماه: نه آقا…به من ربطی نداره…
پیراهن زرشکی و بلندی بود که دور کمر من بود پوشیدن یک شال توری سفید تزئین شده با مروارید،
یه بغض عجیبی تو صداش بود، میدونستم از چی ناراحته ولی نمیتونم کاری بکنم بچه رو برداشتم و گفتم: –
چون این دختر خیلی خوشگله اسمش رو میذارم خوبه. ?
خیلی دلم میخواست بگم شبیه توست خوشگله میتونم بهت بگم. به وضوح اشک عجیبی را در چشمانش دیدم. اگر
کمی بیشتر آنجا را می شستم، کنترلم را از دست می دادم و او را در آغوش می گرفتم، بنابراین سریع رفتم
. ………………………………………… .. ……………………………………………… ……………………………
روسری و موهای بلندم با همین مرواریدها تزیین شده بود. برای من روز مهمی بود…شاید مهم ترین روز زندگیم
…روزی که شاید هرگز تکرار نمی شد…خوب می شناختمش…هربار که با بزورخان به مزارع می رفت. ، هزار تومن درست می کردند
دخترهای هم سن و سال من هم مجاز باشند. ظاهر شدن در انظار عمومی و نداشتن آن. اما من او را به خوبی می شناختم، همیشه در کنار زنانی که
از دور به زمین خیره می شدم، فکر می کردم او واقعاً برازنده و جذاب است. ..به همین دلیل قد بلندی داشت…روی راه رفتنش
از قدرت و استحکام بدن نیرومندش زمین می لرزید.
هزاران قلم می نوشتند و به تومحمونیه سالانه ای که بین خان ها برگزار می شد می رفتند و
در اطراف قصر معاشقه می کردند
. شیرین ترین و زیباترین خاطره ای بود
که از سالار داشتم.
سالار مرا ندیده بود، می دانست که قربان خان یک دختر جوان و خوش شانس دارد، اما ما حتی یک بار همدیگر را ندیده بودیم.
بیا سر به سر برویم جایی که جایی نیست و تعریفی از حاکم نیست. من که مدیون گوش هایم هستم به این حرف ها اهمیت نمی دادم. برای من فرقی نمی کرد که سالار
در مهمانی ها معمولا خانم ها از آقایان جدا می شوند و در مراسم مذهبی مثل محرم و نازوری
به اتاق آقایان می رفتم. از دور مراقب رفتارش بودم، به جرأت می توانم بگویم
تک تک چهره و وضعیت زندگی اش را می دیدم. پدرش خیلی از او تعریف می کرد و می گفت بدون اجازه خان بزرگ غذا نمی خورد از
. من خودم مستبد شده بودم، قدرت و
اشرافش را دوست داشتم، دوست داشتم هر جا پا می گذاشت، معروف و محبوب و مایه مباهات همه بود….
از بزورخان اطاعت می کند چه خوب شکار کند چه نه…فقط خودش برام مهم بود. من هرگز به ثروتم فکر نکرده بودم
پدرم که خیلی عاشق سالار بود، چه به خاطر خودش و چه به خاطر رفتار نادرستی که برادرم خسرو با او داشت و البته
من و سالار بودیم. روزی را که مادرم مرا کنار کشید و این موضوع را به من گفت هرگز فراموش نمی کنم. باران شدیدی می بارید.
چیزی نیست. که برای من بد نبود، دیری نپایید که فکر داشتن دامادی شایسته فرمانروایی به سر پدر و مادرم خطور کرد.
این باعث شد که هر کاری که می توانند انجام دهند تا ما را با خانواده بزرگ خان مرتبط کنند. خوب، در این وسط، بهترین گزینه است
که با خوشحالی دور از چشم مادرم زیر در دویدم و تا می توانستم جیغ زدم. باورم نمی شد همه چیز به این راحتی است، قیافه ماه سر
عوض می شود، هر شعری که خوانده بودم از رنج و رنج یک عاشق و زیبایی یک عاشق می گفت. اما در یک چشم به هم زدن، من
سفره عقد کسی نشسته بود که سال ها آرزوی عشقش را داشتم.
دقیقاً نمی دانم، اما مادرم می گفت که پیشنهاد این ازدواج ابتدا از طرف خان بزرگ بوده و سپس پدر با کمال میل پذیرفته است.
این که این پیشنهاد از طرف آنها بود و همه دخترهای روستا فهمیدند که من به خودم فخر می کنم، اما این که نظر بزرگ خان بود
نه سالار، کمی مرا به فکر فرو برد. پدرم گفت سالار از حرف بزرگ خان حرفی نمی زند، اما این موضوع چه اهمیتی دارد.
مشغول این چیزها است، اما این و من می دانستم که همه ازدواج در این روستا به همین سبک است، بنابراین
دلیلی برای نگرانی من نبود. با منشأ و عشق بیشتر، او می توانست کسی را پیدا کند که او را دوست داشته باشد
عقل خودش را می خواست نه پول و ثروت و بقیه امتیازاتش را. روزها را با این آرزوهای شیرین و ناتمام می گذراندم. هر روز
یک لباس از طرف خانم بزرگ برایمان می آمد و من با کمال میل آن را یکی یکی باز می کردم و می پوشیدم
. و خیلی چیزهای دیگر در اتاق
پر از لباس های گران قیمت بود.
هرکس به خانه ما می آمد، مادرم یک دور از تمام لباس ها را به او نشان می داد و از اخلاق و رفتار خانم بزرگ چه می گوید، بالاخره
. اما تنها چیزی که به آن فکر نکردم ارزش خلاتی ها بود، فقط در ذهنم تصور می کردم کدام یک از اینها
آن روزهای پرتلاطم انتظار گذشت و روز جشن باشکوه عروسی ما فرا رسید. تا آن روز، من حتی یک بار خوابیدم،
یک رویا است و همه آنها واقعی هستند. خانم بزرگ با آن لباس گران قیمت و جواهرات خاص جلوی صورتم
.
یه چیزی میگفتم و خیلی هیجان زده بودم، داشتم سکته میکردم، هر شب که میخوابیدم عاشقش بودم و بهش فکر میکردم ، اما روبرو شدن با سالار بزرگترین ترس برای من بود.
همان روز صبح زود دنبال من فرستاد و برای غسل به بیت المال رفتیم. چند تن از روسپی های روستا که شعر می خوانند و
تنبور می نوازند با ما آمدند. زبیده زن چاق خانه شروع به غسل ​​دادن و گره زدنم کرد و
هر قدم جلوتر می رفتیم صدای خرخر و صدای زنا بلندتر می شد اما ذهنم کاملاً در شب متمرکز بود.
من آماده شروع زندگی مشترک شدم. وقتی از صورتم فاصله گرفت، متوجه شدم که در حالی که پوشیده بود رو در رو ایستاده
است
. سر و صدا
آنقدر بلند است که صدایش را نمی شنوم، اما در همان شلوغی و سر و صدا، حس غریبی از بیگانگی و غم به من دست داد
. در آخر وقتی به سر سفره عقد رسیدم و خودم و تو را دیدم، فهمیدم لحظه رسیدن به هدفم فرا
رسیده است و می خواهم همان جا بمیرم. طولی نکشید که صدای سرفه های مردانه سالار بلند شد و
چشمان سیاه و جدی اش به صورتم خیره شده بود و می خندید. آره نگاهش درست مثل نگاهی بود که
ازش گرفتم و به عیب سفید کت و شلوارش خیره شدم، توری بود و انداختش پشت سرم و دوباره صاف نشست.
خیلی زود مرد به او زنگ زد و او بلند شد. وقتی رفت انگار نصف وجودم و دلم را با خودش برد.
عجیبی در وجودم وجود داشت که انگار هنوز کارم را باور نکرده بودم. تمام آن اتاق و همه چیز پر شده بود
من می خواستم همه این افراد را همین الان در همین لحظه بیرون برانم و دوباره آن نگاه نافذ و با استعداد را احساس کردم.
، اما چاره ای جز تحمل این ساعات طولانی و طولانی نداشتم. لبخند مصنوعی
به مردم
اما بالاخره آن شب تمام شد، پیرزن دوباره دستان لرزان مرا گرفت و با کمک بقیه صاحب
افسار اسب را در دست گرفت. و به اتفاق بقیه به سمت عمارت بزرگ خان به راه افتادیم. وقتی رسیدیم با خانم بزرگ از اسب پیاده شدم
و وارد اتاقی شدیم. حال و هوای اتاق و دکور زیبایش نفسم را گرفته بود، خانم بزرگ لال شده بود
. A
با گل های طبیعی و پارچه های رنگی تزئین شده بود. می دانستم این اتاق اتاق اصلی ما نیست، اما یک شب می مانم
همه چیز ریخته شده بود.
در حالی که داشتم محیط عجیب اطرافم را بررسی می کردم، صدای باز و بسته شدن در مرا به خود آورد.
دوباره به همان نگاه آشنا نگاه کرد. جلوی در ایستاده بود و با لبخندی که به زور می دیدی به من خیره شده بود.
نمیتونستم ذهنش رو بخونم فقط از ترس میلرزیدم…چند ثانیه نگاهم کرد و بعد
آروم اومد سمتم و جلوی
پاهام نشست. و با من صحبت کن…نمیدونم کدوم یکی از اینا بود، طاقت نداشتم اینقدر بهش نزدیک بشم که
طعم چشمه جوشش را بچشد و سیر شود…
…قلبم نمی تونه اینهمه عشق رو ازش ببینم انگار سالار همچنان همان بت من بود
در ذهن من ساخته شده است تشنه بودم که سالهاست به لبه چشمه می روم و برمی گردم اما حالا می تواند
سالار همچنان با دقت به صورتم نگاه می کرد. در این زمان نمی دانستم باید چه کار کنم. مادرم شب قبل چیزی به من گفته بود،
جوش های ریز زیر پوستم و درد عمیقی که گاهی زیر قلبم می پیچید را نشان داد. من با دیروز خیلی فرق داشتم… اما تنها تفاوتم یکی بود.
چیزهایی به من می گفت، اما من اعتماد به نفس و توانایی حرکت را نداشتم. من می خواستم رهبر باشم نه من.
دستم بی روح و استرس
. جاش بلند شد رفت پیش اینه و گفت:
-پاشا آماده بخواب.
چه اتفاقی می افتد، جز این بی تفاوتی، به جز این دیوار بلند بین ما،
و به صورتم خیره شده. آره من فرق داشتم ابروهایم نازک و صورتم قرمز شده بود از آن جوش های کوچک زیر پوست و درد
. ………………………………………… .. ……………………………………………… ………….
یاسر
یوسفی که قبلا کمندش را می دیدیم زمین تا آسمان فرق داشت. موهایش ژولیده و درهم بود و ریشش
پرپشت و سیاه و بلند تا زیر گلو. هر روز از طلوع خورشید به بالای زمین می آید و
با غروب خورشید باز می گردد. نمی فهمد در اطرافش چه می گذرد و چه می کند. اینها مردم روستا بودند که به او آب و غذا دادند
و به بچه رسیدند. به همین دلیل حاج بابا اصرار کرد که یوسف برگردد و با پدر و مادرش زندگی کند، اما
محل زندگی دخترش را به او آب و غذا می دادند. او حاضر بود دختر کوچکش را در دستان مردم این روستا بزرگ کند اما
خاطره بد نذار ولی حاج بابا بیشتر نگران بچه بود. او می دانست که یوسف هنوز یک فرزند دارد.
او نمی‌آید، دیر یا زود باید سر کار برمی‌گردد و برای تأمین مخارج زندگی خود و فرزندانش پول به دست می‌آورد، اما چگونه؟
می توانست به بچه برسد و بزرگش کند. بچه بیچاره از روزی که به دنیا آمد خیلی بی قرار بود با اینکه
یکی از شیرزن های روستا به او غذا می داد و راضی بود اما دل این بچه آرام نمی گرفت.
چهره ای خسته و بقایای یوسف داشت و با گردن کج گوشه ای نشسته بود.
هر روز تا ساعت ده آمدن و شب برگشتن سخت بود. این وضعیت ناگوار داشت همه را می کشت حاج بابا
گفت هر چه زودتر برای یوسف کاری کرد. بالاخره یکی از آن روزها که یوسف آمده بود، سرخک کمند حاج
به نام حک شده روی سنگ قبر نگاه کرد. حاج بابا سینی را کنار دست یوسف گذاشت و برای کمند فاتحه خواند و
برای یوسف تکه ای نان و پنیر آماده کرد و جلویش گرفت. برای اینکه صدایشان را خوب بشنوم از امامزاده بیرون آمدم و
صدا می زدم، توجهی به من نکرد. هر جا رفتم بغلش کنم و بگم اینجام و اینقدر بی قرار
یه گوشه نشستم. یوسف نگاهی به لقمه کرد و از حاج بابا گرفت و گفت: قمر
– دیشب در خواب دیدمش… در خانه ای بزرگ و خراب از این اتاق به آن اتاق می رفت و گیج بود… نه. مهم نیست که چه کار کردم، هنوز
نتوانست. حس میکردم داره ازم دورتر میشه. حاج بابا خیلی بی قرار بود…
حاج بابا چای شیرینی به یوسف داد و گفت:
– حاج بابا با او چه کنم؟… با این بچه بی مادر چه کنم؟
حاج بابا دستش را روی کمر یوسف گذاشت و گفت:
– گفتم ببرش پیش خانواده اش همونجا که مال خودشه، پدربزرگ و مادربزرگش اونجا، خاله و عمویش
اونجا. گل بهار بهترین کسی است که می تواند این فرزند، مادر تو و مادر کندم را بزرگ کند. آنها خیلی بهتر از
این ده بی آب و علف با چهار خانواده هستند که هر کدام ده برابر بدتر از شما هستند
. من و کمند مال اینجا هستیم…خانواده ما شما و یاسر هستید…من ترجیح
میدم خاله و عمو و خاله من این ده نفر باشند….
به شما.
حاج بابا _ الله اکبر …. یوسف نمیتونی منکر اصل و نصب این بچه بشی؟
آیا ندیدی که مادر و پدر خودم ما را از خود طرد کردند؟ حالا که مرده و از جوانی چیزی ندیده است
من دخترش را به دست کسانی خواهم داد که با او دشمن شدند. من را ببر و بگو که بزرگ شود پشت مادرش دراز می کشند و او را کتک می زنند
… نمی شود
. حالا شما او را بزرگ کرده اید و از او مراقبت کرده اید. دو روز بعد، وقتی بزرگ شد،
نتوانست در مورد آرزوهایش با شما صحبت کند، پس چه؟ فکر کردی با تنهایی او چه باید کرد؟ چه کسی
می خواهد برای این بچه در این روستا مادر شود؟
– حاج بابا تو تا آخر عمر به گردن من حق داری و احترامت واجب است… اما
این را از من نخواه… نمی توانم بچه را بگیرم
به یوسف گفت:
.
چون یوسف او را دید، برخاست و به سوی او رفت. پشت سر یوسف به طرف پریچر دویدم. پریچر با نفس نفس
“آقا یوسف… بچه… حال بچه خوب نیست… خیلی تب داره. من و خواهرم رو نمیشناسیم.” چه کار باید بکنیم؟ خدا رحمتت کنه..
یوسف به سمت خونه پریچر دوید و من هم درنگ نکردم و دنبالش رفتم. پریچر هم کنارم می دوید و
چیز نامفهومی می گفت. او را در آغوش گرفت و
بدون توجه به بقیه به سمت جاده رفت. به پریچرداد گفتم چادرش را سر کند و با ما بیاید. هر سه تاشون گریه میکردن
. ماشین گرفتیم و به شهر رفتیم. عزیزم
تا جاده کنار دستش نشستیم
.
با اشک هایی که سرازیر شده بود نگاهی به چهره نگران و مضطرب انداختم که انگار با دیدن نگاهش زیباتر شده بود و چادرش را جلو بردم و گفتم:
– من برای این بچه در خانه هستم. اون مامان قیافه
یاسر حاج رو میخواد بابا میگه یوسف باید بره ده…
پریچهر چادرش را جلو کشید و گفت
– هر چه شد برگرد… نمی دانی با کمند خدا چه کردند؟ منو ببخش … یوسف باید اینجا بمونه
یاسر – اینجا بمون مادر. بچه را کجا بیاورد..
پریچهر شانه هایش را بالا انداخت و از من برگشت که گفتم:
– با مادرت حرف نزدی پریچهر؟ مگه قرار نبود بعد از ماه صفر با حاج بابا بیام خونه شما
من این همه دختر در این روستا نداشتم، باید انتخاب می شدم.
؟ تو را جلو کشید و گفت حرف بزن تا هر چه زودتر برویم
و شیرینی بخوریم. شما از رنج مردم روستا می گویید. به خدا او می خواست تو را در عروسی من ببیند
با دستان خود برای من لباس عروس دوخت.
پریچهر_ میدونم…ولی نمیتونم به این زودی چیزی بگم پس کمی صبر کن…چیزی نمیشه..پریچر
بلند شد و به سمت اتاق معاینه رفت. نمی دانم چرا نمی شد دستش را گرفت و به
خانه خودمان برد، همه می دانستند من چند سال دارم اما حاج بابا گفته بود پولی آماده کرده تا نتوانم. به
خدمت سامون مرا به پریچهار ببر و زندگیمان را شروع کنیم. باورم نمی شد
شب قبل تخت دونفره ام را گذاشته بودم و می گفت ما را رها کن و برو… وقتی یادش می افتادم دلم خون می آمد.
و همه چیز خراب می شد مغزم کار نمی کرد چیکار کنم چرا اینقدر بدبختم… یوسف خیلی
ساکت و بی حرف بعد از حرف زدن خسته شدم و بلند شدم و به سمت خونه راه افتادم. می دانستم
نمی دانم چرا همه چیز در این دنیا برعکس است. مثل اینکه نمیخواد چهره خوبی به مردم نشون بده…
باید اینجور مواقع تنهاش بذارم تا با خودش کنار بیاد و به فکر ما باشه. برای همین
بدون سروصدا می روم . رفتم خونه که رسیدم مادرم داشت با آب و تب همه چیز رو برای زن همسایه تعریف می کرد، مادربزرگم
گوشه ای نشسته بود و در حالی که داشت حرف و تعارف مادرش را می خورد و تایید می کرد.
توسط یکی دیگه، من وسط یه عاشقی بودم. این هست . از نادانی مردم این روستا و قیافه بینی آنها می خندیدم
… چقدر یک مرد می تواند کوچک و فروتن باشد که برای یک مرد به خاطر زن دومش خوشحال باشد. پس
عزت نفس چی میشه…اگه میشه همه چیز رو با پول عوض کرد…به رفتار مضحک زن همسایه که با من رفتار میکرد
خانم خطابم میکرد لبخندی زدم و پناه بردم اتاق من. به روزهای خوبمان فکر می کردم، به روزهایی که
خوشحال بودم تا دیروز ادامه داشت.
حال خوبی
نداشت . زل میزنم و تحسینش میکنم، وقتی ازش حرف میزنم
همیشه دوست داشتم با مردی مثل یوسف ازدواج کنم، مردی که سرش را در کتابها و کتابها نگه میدارد، کت چرمی میپوشد،
این همان چیزی بود که از زندگی میخواستم، میدونستم که میتونه برای من پله ای باش تا از آن بالا بروم و بزرگ فکر کنم. من بالا خواهم رفت و
نسل بعدی ام را طوری تربیت کنم که با گذشته و زندگی من بسیار متفاوت است. باید بچه های اهل کتاب و درس را تربیت کنم و
به فرنگ بفرستم و دکتر و هنرمند شوند… این همه آرزوی من از زندگی و جوانی بود…
از آن روز به بعد هر روز ساعت پنج بعد از ظهر به یوسف قول دادیم که در کنار رودخانه پنهان شویم. یوسف از من خواست که
شهر، خیابان‌ها، مغازه‌ها یا مرکز خرید بزرگ آن، لباس‌هایی که روسپی‌ها در شهر می‌پوشند و مکان‌هایی که می‌رفتند،
زیرا یک بار او حتی توانست به سینما برود و فیلمی ببیند.
به آنجا بروم و این چیزها را ببینم.
او به من یاد داده بود که حافظ بخوانم و ثروت بگیرم.
حتی این فکر که جای آینده ای را که قرار بود با یوسف بسازم را شخص دیگری پر کند، لرزه بر تنم انداخت. آن
شب تا صبح بی قرار و بیدار بودم. نمی دانم یوسف در چه وضعیتی بود، او هم مثل من بیدار بود و داشت
افکار ترسناک مثل من یا نه .
نیمه های شب بود که احساس کردم ضربه محکمی به پنجره خورد، با ترس از خواب پریدم و به اطراف نگاه کردم،
شالم را روی سرم گذاشتم و بدون اینکه چراغ را روشن کنم به سمت پنجره رفتم و در را باز کردم. پنجره
در حالی که خیلی خیس بود، زیر پنجره ایستاده بود و به سختی به بالا نگاه می کرد. با وحشت بهش نگاه کردم
و گفتم:
– اینجا چیکار میکنی؟
یوسف – بیا
پنجره رو بستم و عبایم رو دورم انداختم و بی صدا از اتاق بیرون رفتم. مادر و ننه گل هنوز خواب بودند.
از کنارشان گذشتم و از پله ها پایین رفتم و در اصطبل را باز کردم.
با یوسف وارد اصطبل شدیم
. که گفت:
– تا دیر نشده باید کاری کنیم. موضوع خیلی جدیه…
با ترس نگاهش کردم و گفتم:
– به این زودی؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:
– رئیس اگر خانم بزرگی را انتخاب کند نمی خواهد زن بگیرد
– پس چه بهتر… پس امکان ندارد
یوسف- همه چی رو بهش گفتم گفت بیا پیشم…
یوسف_نه… بردمش تو عمارت و دیدم. که به خانم بزرگ می گفت هر چه زودتر این رابطه را شروع کن. هر چه هست.
سرسختی
-امروز فردا نیای… سالار را خوب می شناسم، قدرت طلب و عجول است. باید بریم…
با وحشت نگاهش کردم و گفتم:
– بریم؟ جایی که؟
یوسف – ده پایین.
– دیوانه ای؟ برویم پایین، ما را راحت پیدا می کنند.
یوسف – بیا بریم شهر من پیدامون میکنن
. فکر کردی
کسی اونجا نیست
؟
– ما را آنجا پیدا خواهند کرد. یوسف- نه، تنها کسی که حرف
نمی‌زند
حاج بابا است
. نمی تواند در مورد حاج بابا صحبت کند. اگر
رهبر حاج بابا باشد. مدان برای حاج بابا.
با وحشت به یوسف نگاه کردم و گفتم:
– فکر می کنی این تنها راهه؟
یوسلو_وقتی حاج بابا پشت سرمون هست همه چی خوبه…مطمئن باش.
– باید چکار کنم؟
یوسف با نگاه عجیبی به چشمانم خیره شد. دستش را بلند کرد و گوشه شالم را صاف کرد و گفت:
– باید انتخاب کنی؟
-چی رو انتخاب کن؟
یوسف – انتخاب بین عروس شدن آن عمارت و رفاه کامل یا آمدن با من برای رنج.
. در همان جا متعجب و متعجب
فکر نمی کردم همه چیز به این سرعت اتفاق بیفتد. بین ماندن و رفتن فقط دو سه ساعت وقت داشتم.
– تو دیوونه ای، معلومه که تو انتخاب من هستی. فقط بگو چیکار کنم؟
یوسف سپیده سحر نیست بیا کنار رودخانه با هرچیزی که لازم داری…فقط زیاد خودخواه نباش
اما به دروغ گفتم چرا دلم برای ماه بانو هم تنگ شده بود؟ چه زمانی
………………………………………… …………………………………………. ……………………………………………… سالارخان تصمیم گرفت
با
بزورخان به تهران سفر کند. بزرگ خان به خانم چیزی گفته بود تا اینکه سفر
بزرگ شد و من دستور را اطاعت کردم و درست دو روز به حرکت مانده بود که خبر رسید سفر قطعی شده و باید حرکت کنیم
. آن موقع زیبا تازه یک ساله شده بود و شیرین برایم خیلی سخت بود که دلم برایش تنگ شود و این همه مدت ندیدمش،
صبح از خواب بیدار می شدم، برای تمام شدن کار لحظه شماری می کردم و به همان اتاق می رفتم. در گوشه عمارت، جایی که او
انگار دنیا مال من است، وقتی آن خانم شیک پوش با آن لباس های محلی و اصیل بیا و
زیبایی او را بگیر تا اذیتم نکند. جور دیگری درباره خودم و خانواده ام لاف می زدم. من نمی دانم چرا مخمر من بزرگ
خان متفاوت بود، هر چقدر سعی کردم مثل بزرگ خان رفتار کنم و ژست قدرت بگیرم، نتوانستم. گاهی
دنیا را می جستیم تا عروسی بهتر و مطیع تر از خانم بیابم، این عمارت و نسل بعد را به دست او نمی سپاریم. من هم
برای یک لحظه خانم را در آغوش بگیرم، موهایش را نوازش کنم یا هر چیز دیگری. اما چشمانش را حس کردم
بزرگ خان مدام به دیوارهای اتاق نگاه می کند و به من نگاه می کند. نمیفهمم چرا بزرگ خان همیشه
از او راضی هستم، او زمان زیادی را با دخترمان گذراند. زنی با نسب رفتار کرد.
گفت که وضعیت خان با دیگران فرق دارد. خان نباید به هیچ زنی وابسته باشد. برای یک خان، زن فقط صلاحیت برآورده کردن حاجت و
بچه آوردنش را دارد…این ضرب المثل بزرگ خان را از جوانی شنیدم، حتی قبل از اینکه با ماه بانو پا به حجله بگذارم

هر چه از ماه بانو دیدی. پشت یک نقاب او بی چهره بود، او به چشمان شما نگاه نمی کرد، او هیچ نظری نمی داد، او فکر نمی کرد، او
یک دختر کاملاً تحصیل کرده برای این عمارت بود. پیرزنی که عاشقانه او را دوست داشت گفت که من
و زیبا ببوسیم. رو به ماه کرد و گفت:
خلاصه وقتی قرار شد بریم بزرگ خان اجازه داد به اهالی عمارت خبر بدیم که سریال می شه
– فردا شب عازم تهران هستیم.
خانم اول تعجب کرد اما سریع سرش را پایین انداخت و گفت:
– خداحافظ. ساکت شوم قربان؟
به محض اینکه خواستم قاشق را نزدیک دهانم بگذارم، اشتهایم کور شد. من پسر خان بودم، اما آنقدر تنها و تنها بودم که
حتی نمی توانستم با کسی شام بخورم. با صدایی که از ته چاه میومد حرصم از تنم بیرون اومد و
خیلی زود صداش زدم، دم در ظاهر شد و گفت:
– بله قربان
، اول مردد بودم، اما زدم به دریا و گفت:
– خانم کجاست؟
زینت – کدوم خانوم آقا

دارن به بچه غذا میدن
– خودشان شام می خورند؟
زینت با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– فکر نکنم آقا
– از اتاقم بگید…
احساس کردم پشت سرم برگشتم سمتش سرش ایستاده بود زیر قاب چوبی در. نمیدونستم
بهش چی
بگم
. یعنی اون منو دوست نداشت و من بودم که
بی هدف پرسه میزدم؟ آیا این من بودم که فقط آرزو داشتم؟ بزورخان درست میگفت که نباید خودشو به زن نشون بدم… کی باید
زن باشه که با مرد بخوره؟ خانم ها بیایید سر یک میز بنشینیم. قاشق را محکم به بشقاب زدم،
شانه های خانم از ترس پرید و با تعجب نگاه کرد. با عصبانیت به صورتش خیره شدم و گفتم:
– وقتی می گویم بنشین، یعنی بنشین.
– تا سیاه و کبودی تو رو از دست ندادم.
به صورتم نگاه کرد و گفتم:
– آقای چشم… ببخشید
با همان ترس روبه رویم نشست. یک بشقاب برنج برایش آوردم و گذاشتم جلویش. خانم ماه قاشق را گرفت و با اکراه
چیزی گفت، زدم روی میز، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. سیاوش که
از صدای برخورد بشقاب ها به اتاق آمده بود با دیدن ماه خانم پشت میز پشت سرم آمد و گفت:
– برادر خان بزرگ خان بفهم که با زنت سر یک میز بودی، تو. سرت را از دست خواهد داد
با عصبانیت نگاهش کردم
و گفتم: – چه بچه ای… برو کارتتو پیدا کن.
با تعجب نگاهم کرد و برگشت سمت در و من دوباره گفتم:
سیاوش نوجوانی بود و سنش دو رقمی بود. او خیلی از من راضی نبود. بزورخان دستور داده بود چون
من بزرگتر هستم، بنابراین نمی گذارم پاهایش را از فرشش دراز کند و بال پر شود.
ممکنه اگه باهاش ​​روبرو نشوم به مشکل برسم. او چشمان دراز و باهوشی داشت، جثه و هیکلی
درشت داشت. اعتماد به نفست پایینه شما فرزند یک خانواده هستید و باید سرتان را بالا بگیرید. راه بروید و به سوژه های خود دستور دهید.
نگران بود، لجبازی می کرد، به همین دلیل همیشه به من دستور می داد که او را مانند یک زندانی در مشت خود بگیرم و از
او غافل نشم.
طاق تقری خان از دور دل انگیزتر از زهره است.
انگار در آن خانه کسی نبود که مرا دوست داشته باشد، همه می دانستند و این کار را نمی کردند … مثل راه رفتن نباش
………………………………………… .. ……………………………………………… …………………………………….. بودن
سیاوش
هر چه می خواهی بخور و هر کاری می خواهی بکن. در آب چشمه شنا کنید و با صدای بلند بخندید. من یک بار او را به یاد می آورم
اینطوری بازی نکن، با رعیت ها نپری، آن غذا را نخور… یادمه روزی با بچه رعیت رفتیم، اگر با هم شکار
و شکار کنید، جنگل رعایای شما را می کند. نرم نسبت به خان چاره ای نداشتم جز اینکه گوش کنم و سرم را تکان دهم
اما از ته دل حالم از هرچی خان و خانزاده بهم می خورد. دلم می‌خواست مثل آن برده‌بازی
در جنگل آزاد باشم، اما پایم را در عمارت مخروبه و ویران رها نکنم. چه گناهی داشتم که از شش سالگی
مجبور شدم لباس مبدل بپوشم، راست راه بروم و دستور بدهم. دوران کودکی من در تدریس خلاصه شد که
گفت: ارباب هرگز به برده نگاه نمی کند، برده بیشتر از نیم نگاه است. می گفت می ترسم
یکی را زیر پای ما بگذاری. خان برادر سردار ولی یه چیز دیگه بود، یه جور خمیرمایه برام داشت. رعیت
رفیق بود و جدا از تجملات من او را زیاد نمی دیدم اما هر وقت می آمد مانور خیلی به من لطف می کرد.
مرا کتک زدی و برایم تنقلات مختلف خریدی. به خاطر اخلاقم وقتی ازدواج کرد عمارت را ترک کرد و من
هنوز قیافه آن دختر را فراموش نکرده ام، چشمانش سبز روشن و پوستش سفید بود، یک دسته از موهای زندگی مستقلش. بزرگ خان هم دید که سردار به عمارت و وسایلش اهمیتی نمی دهد. خان
معرفی کرد
عمویش سالار و جای خودش. وای چه انتخاب شایسته ای من هم خیلی
دوست داشتم به عمویش سردار بروم و در عمارت او زندگی کنم، اما
خان به خاطر آن تجربه مرا در عمارت گذاشته بود و
به هر حال می خواست مرا در این عمارت نگه دارد. من او را دوست داشتم و می خواستم با او صحبت کنم. جلو رفتم و
اسم و آدرسش را پرسیدم. دختر شیرین و زیبایی بود. آنقدر گل گفتیم و خندیدیم که یادم رفت کجا می روم
و کجا هستم.
صورتش سرخ شده بود و روسری پر از پولک های قرمز روی سرش بود. من هرگز نگاه گرم آن دختر را فراموش نکردم و
هیچ کس دیگری مانند او نبود و هرگز نمی توانست. مادربزرگ دخترهای زیادی را به من نشان داده بود و گفته بود که پشت لبت سبز شود.
بهترین را برای تو انتخاب می کنم، یکی مثل همسر داش ماه، خانمی نجیب و اصیل.
اما می دانستم که تا …………………………………… مدیون نبو هستم …………………………………………………. …………………………………………………. ……..
خبر رسید بزورخان و شوهرم برای یک سفر کاری به تهران می روند. برای مدت طولانی، شایعات
در بین اهالی عمارت بزرگ خان منتشر شده بود، اما خود بزرگ خان هنوز خبر این سفر را اعلام نکرده بود، علاوه بر آن شوهرم و
بزرگ خان سیاوش، برادر شوهرم و بشیر و یک. قرار بود تعدادی از خدمه زن نیز با خود برده شوند. خبر سفر که اعلام شد
اینکه همه در حال آماده شدن برای سفر بودند. کاری از دستم برنمی آید جز اینکه مطابق میل اهل این خانه رفتار کنم. زندگی ای
که امسال در آن بودم با تصورات دوران جوانی و مجردی ام متفاوت بود.
از کل هفته فقط دو روز می توانستم با او باشم. خانم بزرگ گفت وقتی با شوهرت هستی غر نزن و غر نزن. هر چی گفت تو چشمات و خودت بگو.
آرایشش کن دو شب در هفته که دوشنبه ها و پنجشنبه ها همیشه خسته بود،
کتش را در می آوردم و لباس ها را در کمد اویزن می گذاشتم، بعد او به پشتش تکیه می داد و من
شربت سكجانبين و ميوه برايش بياورد و او بدون هيچ حرفي شروع به خوردن شربت و ميوه ها مي كرد. مجبور شدم کنارش بنشینم
و نگاهش کنم. وقتی میوه خوردنش تموم میشد دستش رو با آب میشستم و با حوله خشکش میکردم و خوابش میومد
این یه چیز بود و خوابم یه چیز دیگه… نمیدونستم
بلایی سرم بیاید. ساده لوح بودم و به خودم افتخار می کردم که عاشق مردی شدم. این خیلی تایید شده است
این عمارت و اتاقش برای من خسته کننده و خسته کننده شده بود. چرا باید اونجا بمونم
چطوری بشکنم.
. خسته بود که بالاخره درد نداشت و نخوابید.
رفتار رهبر یک چیز بود و رویای من چیز دیگری… نمی دانستم چطور باید رفتار کنم
وقتی سهم من از شوهرم که یک عمر دوستش داشتم فقط دو شب بود. بزورخان دیکتاتوری منفور بود که
حتی نگذاشت در آرامش زندگی کنیم. آنقدر به حرف رهبر گوش داد که خودش رهبر شد.
او یک دیکتاتور خشک و بی روح
بود . تو عشق بلد نیستی، زن نداری، آنقدر
تحت سلطه ی بزرگ خانه هستی که از خودت چیزی نداری. تازه آن روز متوجه شدم که پدرم از سالارخان اطاعت کرد و چگونه
. داشتم به زیبا غذا می دادم که صدای خروج خان بزرگ از عمارت از پنجره اتاق بلند شد
غافل از اینکه این تایید برای من و زندگی من فاجعه بود.
به صورتم پودر زدم، شالم را با یک شال بلند قرمز عوض کردم و از پله ها پایین رفتم، صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم.
عمارت بیرون رفت. برگشتم و شروع کردم به غذا دادن به زیبا، او همیشه شلوغ بود و درست غذا نمی خورد
. از دستش سیر شدم، دهنش رو پاک کردم و خوابوندمش و خواستم بهش شیر بدم که زینت در زد
و وارد اتاق شد و گفت:
– خانم آقا کارتون دارن. اشتباه نکنید، آنها می خواهند با شما شام بخورند.
با تعجب به زینت نگاه کردم و گفتم:
– شام با من؟
زینت: آره خانوم باید دور از چشمت بخوری خان بزرگت
و وارد شدم. سالار کنار میز نشسته بود. به ظرفش و قاشقی که گذاشته بود نگاه کردم.
؟ هیچ سابقه ای از وقوع چنین اتفاق عجیبی وجود نداشت. یعنی سالار هم مثل من عاشق بود و تا حالا صورتش
مثل روز عروسی ما می درخشید، انگار می خواستم برای اولین بار با سالار صحبت کنم و او را رو در رو ببینم. آروم در زدم
هیچی نخوردم با هیجان بهش نگاه کردم و منتظر شدم تا ازم یه شام ​​دو نفره بخواد.
عالی نبود سالار انگار مردد بود چیزی بگوید، نگاهش بین صورت من و زمین جابه جا می شد،
من می خندیدم، این مردها فقط وانمود می کردند که افراد قدرتمندی هستند. در پایان سالار سرش را بلند کرد و
گفت:
به رفتارش نگاه کردم چهره اش پر از عصبانیت بود
. منم میذارم
تو حلقم گرفته بود خدایا خدایا دعا میکردم یه اتفاقی بیفته و از کنار این سفره لعنتی بلند شدم و
برو به صورت من من به همان اتاق می روم و تنها می میرم. بعد
رفتن سالار به میز نگاه کردم و شروع کردم به گریه کردن. سفره رنگارنگ غذا دهنم را تکان داد
بلند شدم و بیرون آمدم، سیاوش برادر شوهر بیرون در ایستاده بود و به من نگاه می کرد. از کنار سیوش گذشتم
و دوباره به اتاق پناه برد. و فردا شب تو سفرم هیچ ارتباطی با سالار نداشتم. وقتی او آماده رفتن شد،
یک سال بود که با او زندگی می کردم، اما چیزی برای من تغییر نکرده بود
. در همان ماه خانمی بودم که برای دیدن معشوقش روز شماری می کند. نمی توانستم بگذارم روزی برسد که
بعد از ازدواج با سالار احساس خوشبختی نکنم.
سالار رفت و من تنهاتر از قبل شدم. دیوارهای عمارت بزرگ خان با لجبازی و لجبازی مرا می خورد،
حتی یک بچه زیبا هم نداشتم، یا زن زیبا بود یا خانم بزرگ. پیرزن فکر می کرد حالم بد است،
هر دقیقه به من آب جوش و میوه و غذاهای سالم می داد.
چند روزی از خانم بزرگ اجازه گرفتم و به خانه پدرم رفتم. آنجا احساس بهتری داشتم
با خواهر و برادرم از دیوارهای باریک آن عمارت. چند روزی آنجا ماندم که
دوباره حالم بد شد. وقتی دکتر به دیدن من آمد متوجه شدم که دوباره باردار شده ام.
………………………………………… .. ……………………………………………… ……………………………….
لیلامه،
صورت زن، در ایوان بزرگ آن خانه نشست و او به راه خیره شده بود. از این زاویه فقط نیمرخ چهره رنجورش را می‌توانست دید،
اگرچه سال‌ها از جوانی‌اش می‌گذرد، اما موهای برهنه و صاف و چشم‌های نافذش
نشان می‌داد که چقدر زیبا و جذاب است. بلند شدم و به دنبالش وارد ایوان شدم و کنارش نشستم. من مبهوت شدم
.
از نگاه کردن به صورتم خجالت می کشید و همیشه نگاهش را می دزدید و سرش را پایین می انداخت. می خواستم
کشش داشته باشم و آن وضعیت تا کی ادامه داشت… این زن با این قیافه مرموز تمام فکر و ذکر من بود.
از زمانی که پا به این خانه روستایی و فضای عجیبش گذاشته بودم
با دختر قبلی کاملا متفاوت بودم
. این روستا اتفاق افتاده بود. آمازن که خیلی خسته بود نگاهی به صورتم انداخت و
گفت:
– بهتره برو استراحت کن… بقیه رو فردا بهت میگم.
بی قرار نگاهش کردم و گفتم:
-ولی من میخوام بدونم…تو به خدا بگو…میخوام هرچه زودتر صورت ماه رو بدونم
-هر چی دیرتر بدونی برایت بهتره…همه چی رو به موقع بهت میگم
. :
-بگو ببرمت.
نمی خواستم دوباره با او روبرو شوم، به همین دلیل بی خیال شدم و تصمیم گرفتم زن را راضی کنم که مرا به کمند ببرد
. بلند شدم و خواستم به اتاقم بروم اما سایه مرد و از دور او را دیدم با عجله به خانه می رفت.
داشت نزدیک می شد که رسید تو چشمام نگاه کرد و گفت:
راضی هستی؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
– همه چیز را نگفته است… از افشای حقیقت طفره می رود.
مرد سرش را به نشانه پشیمانی تکان داد و گفت:

راست می گوید
. از ظاهرش معلوم بود که پولدار و ثروتمند است.
لباس هایی مثل فرنگ ها می پوشید و می رفت و سیگاری روی لب هایش می گذاشت و سیگار می کشید. نمی دانم چرا
مرد نگاه معنی داری کرد و به سمت اتاقش رفت. هیکلی درشت و خوش هیکل داشت و پوستش سبز بود و
من احساس خوبی نسبت به آن نداشتم. آن شب و تا صبح با تمام قصه هایی که تا نیمه شب شنیده بودم از خواب بیدار شدم،
اما بعد نفهمیدم چه شد، چشمانم سنگین شد و رفتم.
………………………………………… .. ……………………………………………… ………………………………..
یاسر
یوسف را کمی نگران کرده بود و فکر می کرد. او نمی خواست به آن روستا و مردمش برگردد و
پیرترین زن روستا به حاج بابا نگاه کرد و گفت:
– من می گویم حالا که یوسف راضی به رفتن به ده بالا و زندگی در آنجا نیست، باید دست به کار شویم و کاری کنیم
حاج بابا نگاهی به خاتون کرد و گفت:
او انجام دهیم.
، حاج بابا سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:
. به نظر شما چه کار کنیم خانم؟ ذهن من به جایی نمی رسد. نظر من درباره رفتن یوسف این است که یوسف برای ماندن ناتوان شد.
بچه اینجا آینده ای ندارد، شرایط فرق می کند، رشد بیشتر، امکانات بیشتر. اینجا محل زندگی ما پیرزن
و پیرمرد است.
خاتون – نظر من این است که اگر یوسف راضی به رفتن نشد، برایش زن بگیریم. از این ده تا دختری می گیریم
که می تواند برای این بچه مادر شود.
– یوسف به کمند فلانی راضی نیست و خاتون بیاور. او هنوز پیراهن مشکی بر تن دارد و چهره زن تنش ندارد
: تا یوسف را از من خشنود کن. به خاطر این بچه این کار را می کند. به هر حال، او می داند که یک مرد
نمی تواند یک زندگی را به تنهایی دوام بیاورد. مادر این بچه را هم می خواهد. دارم باهاش ​​حرف میزنم
– برایش ماست و ترشی و نان گذاشتم تو ایون.
باهاش ​​صحبت میکنم.
خاتون برخاست و عبایش را بر سرش انداخت و در حالی که به سمت در می رفت گفت:
حاج بابا – خدا رحمتت کند
من و خاتون خاتون او را پیاده کردیم و به امامزاده برگشتیم. حاج بابا داشت امامزاده را جارو می کرد. متشکرم. یه جارو دیگه برداشتم و
با حاجی بابا رفتم، مشغول شدم و گفتم:
-حالا کی می خوای براش بگیری حاجی
– چی بگم بابا هر دختری که بتونه برای این بچه معصوم مادر بشه شرط مهم رضایت اون دختره. هر جدید
یاسر- ای کاش خانواده ای پیدا می کرد و یوسف از او مراقبت می کرد.
حاجی خندید و گفت:
گفتی در به دیوار گوش بده؟
نگاهی به زمین انداختم و گفتم:
– نه حاجی…
حاجی بابا – نگران نباش، من خاتون را رها کردم تا با مادر پریچر صحبت کنم. .
توهم سارو سامون را بگیرید.
با خوشحالی به حاج بابا نگاه کردم و گفتم:_ خدا از شما خبر بده حاج ایشالله.

تا صفحه 40

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام ، روبیکا یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.