دانلود رمان عروس صد روزه

درباره آرش و ترنم شخصیت های اصلی داستان که مسیر زندگی آنها پیچ و خم زیادی دارد تا …

دانلود رمان عروس صد روزه

ادامه ...

با نگاه زیرکانه ای به او نگاه کردم.
سرش پایین بود و فکر می‌کرد.
سیب گلویش بالا و پایین رفت و او به سمت من برگشت، ما بلافاصله نگاه خیره مرا دزدیدیم.
میدونی چرا اینجاییم؟
به سرعت سرم را به دو طرف تکان دادم.
او لب‌هایش را به هم فشرد و یک دستمال سفید به من نشان داد.
اما خاله “شیریو” اینو داد به من و گفت باید خونش رو بخوری
اشک در چشمانم جمع شد.
میخوای منو بکشی؟
خندید و گفت: نه …
خب که چی؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: نمی‌دانید؟
سرم را به دو طرف تکان دادم.
عمه ریش گفت: من نمی‌خواستم به او بگویم که وقتی آن پسر به اتاق شما آمد و لباس پوشید،
دار بی.
چون نمی‌خواستم اینکارو بکنم
خجالت می‌کشیدم. مادرم گفت غریبه‌ها نباید بدن ما رو ببینن یا لمس کنن
من او را دیدم و گفتم: می‌خواهی از دست هر دوی ما خلاص بشوی؟
بی‌درنگ سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
خیلی خب، پس لباساتو در بیار
بعد از گفتن این جمله، خودم را جمع کردم.
زود باش زود باش … بهت قول میدم مثل بازی میمونه
با وحشت به او نگاه کردم.
اما نمی‌دانم چرا به او اعتماد کردم و با شرمساری لباس‌هایم را درآوردم.
آب دهانش را با صدای بلندی فرو داد و جلو آمد …
انگار او هم مثل من خجالت زده بود، ما روی لبه تخت نشسته بودیم.
نفس عمیقی کشید و دستش را روی شانه‌ی برهنه‌ام گذاشت.
آ ره، پوست من از سردی دستش سرد بود و می‌خواستم خودمو بکشم عقب.
یه نفر دستش رو گذاشت طرف من
سرم را از روی ترس بلند کردم و وقتی او سرش را جلو برد و لب‌هایش را بست به چشمانش خیره شدم.
لب‌هایم را گذاشتم
ترسیده بودم، سعی می‌کردم از خودم جداش کنم
چرا اینکارو کرد؟ من آدم کثیفی هستم، مریض بودم و نفسم بند آمده بود.
دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم و گوشه لبش را سخت گاز گرفتم. فریاد کشید و از من جدا شد.
دستش را روی لب‌هایش گذاشت و گفت: روانی، چه می‌کنی؟
صدات رو بیار پایین، چرا روی لبای من اینطوری تف کردی؟ -! شام “شبی” نیست –
احمق، داشتم چیزها رو برات راحت‌تر می‌کردم اما تو یه آدم نیستی، باید زجر بکشی
منظورت چیه؟
وانمود کردم آروغ زدم و گفتم: تو منو ناراحت کردی.
به سرعت دستم را روی لب‌هایم گذاشتم.
کودک احمقی آهی کشید و گفت: نه، دیگر نمی‌توانم با تو بمانم.
برخاست و به سوی در رفت.
با چشم‌هایم او را دنبال کردم، وقتی درد گرفت و در آهسته باز شد.
بیرون رفت و صدای پچ پچ به گوش رسید.
می‌خواستم از این فرصت استفاده کنم و لباس‌هایم را بپوشم که در باز شد و فریفا وارد شد …
با ترس پتو را دور خودم پیچیدم. در تاریکی اتاقم می‌توانستم عصبانیت و خشمش را روی صورتش ببینم.
به طرفم آمد و جلوی تخت ایستاد و چانه‌اش را به دست گرفت و گفت:
دختر احمق، چه جور دردسری واسه شوهرت درست کردی؟
مگر نگفتم آرام بگیرید و بگذارم کارش را تمام کند؟
میخوای پدر و برادرانت رو بکشی؟
هان؟ چی؟
معنی هیچ یک از کلمات او را نمی‌فهمیدم، نه شوهر را، نه کاری را که می‌بایست انجام گیرد،
وقتی که نام پدرم به میان آمد، اشک در چشمانم حلقه زد و دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.
نه نه من نمیخوام پدرمون اینطوری باشه
پس خونت رو خفه کن و بذار کارش رو تموم کنه وقتی اون پسره میاد
سرش را به سرعت تکان داد تا خشمش را نشان دهد.
به من نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه گذشت و در باز شد و پسر دوباره داخل شد.
او ساکت کنار من نشست.
چیزی نگفت و رو به من کرد.
به تخت اشاره کرد.
دراز بکش من کاری رو کردم که اون ازم خواست بدون اینکه چیزی بگه
نمی‌خواستم پدرم اونجوری باشه
پتو را تا گردنم کشیدم و به او نگاه کردم.
به خود لرزید و گفت: پتو را کنار بگذار، می‌خواهی بخوابی …
اما من حالم خوب نیست دارم سرد و تازه میشم
: صداش رو بلند کرد و گفت … هی بابا، ما تو تله افتادیم ”
از ترس اینکه مبادا باز هم به شاه چیزی نگوید، گفتم: باشه، باشه
پتو را کنار گذاشتم و با خجالت چشم‌هایم را بستم.
چیزی روی پوستم حرکت کرد.
اما من هنوز چشمانم را بسته و پلک‌هایم را محکم بسته بودم.
اینطوری بدنت رو منقبض نکن
دستش روی پاهایم بود و آن‌ها را از هم جدا می‌کرد.
دوباره گریه کردم.
احساس شرم و اجبار بر من چیره شده بود. مشت‌هایم را گره کرده بودم و سعی می‌کردم که لطیف را فشار دهم.
همین که گردنم از نفس او به خنده افتاد، چشمانم را باز کردم و او درست به من نگاه کرد.
جلوی چشمام بود
گفتم آروم باش
من کاری رو کردم که اون ازم خواست از ترس از این نزدیکی انجام بدم.
چیزی بین پاهایم حس کردم.
عضلات شکمم منقبض شده بودند.
به طور غیر منتظره‌ای زیر شکمم جیغ کشیدم، دهانم را با دست پوشانده بودم.
برداشت
در گوشم گفت: آرام باشید …
من شروع به گریه کردم و خودم را تکان دادم: درد دارد … این کار را نکن!
تنفسش تغییر کرده بود: یک‌بار دیگر باید تحمل کنی …
بلرزونش و بلرزونش
احساس کردم که چیزی سخت در دلم پیچ می‌خورد.
نفسم کم بود و بین پاهایم داغ و سوزان بود.
با حرکت چیزی گرم بین پاهایم، از من جدا شد. روی پام نشست و گفت “اون دستمال لعنتی کجاست؟” .
وقتی او پارچه را از زیر دستم بیرون کشید و بین پاهایم گذاشت، با بی تفاوتی گریه می‌کردم.
بعد از آن بدون توجه به حضور من، که در آنجا بودم، از هوش رفتم، لباس پوشید و لباس پوشید
از اتاق بیرون دوید
به محض اینکه بیرون رفت، صدای طبل و طبل در گوش من طنین انداخت و سپس در باز شد
زنی در اتاق جیغ کشید، اما من متوجه چیزی نشدم.
، ای الهه ” ” برایم از هرقدر چشمه که بدان‌ها آگاهی سخن
چشمانم را با درد عجیبی در پشت و زیر قلبم باز کردم.
من تو یه اتاق فریبنده بودم و کسی جز خودم اونجا نبود
یادم آمد که چه اتفاقی افتاد و اشک در چشمانم جمع شد.
امیدوار بودم که پدرم حالا آزاد شود.
در باز شد و شروف و چند دختر جوون اومدن داخل – دیدم که عروس بیدار شد –
از رفتار گرم و دوستانه‌اش غافلگیر شدم، وقتی آمد و در کنار من روی لبه تخت نشست، به او نگاه کردم.
گفت: خوب، دختر خوب، تو حرف نزدی، شیرت لال است، ما را سفید کردی …
اصلا نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و من با تعجب به او نگاه می‌کردم.
سینی غذا را از دست آن دخترها گرفت و روی پاهایم گذاشت.
خوب بخور، خانم زیبا، مراقب خودت باش امشب باید نظر بدی که بتونی خرابش کنی

امشب چه اتفاقی قراره بیفته؟
بابام میخواد بیاد
نه پدرت دیگه بر طبق قراری که داده میشه نمیاد حالا که تو زن یه مرد شدی پدرت دوباره میاد
اونا هیچ ربطی به این رابطه ندارن … به خاطر احترام به این رابطه
واقعا، منظورت اینه که اونا دیگه پدرم رو اذیت نمیکنن؟
سرش را تکان داد و گفت: بله. به دخترها اشاره کرد و گفت: بعد از خوردن، ببرش دستشویی و بهش سر بزن.
. امشب میام
پس از خوردن طعام که بسیار لذیذ و شاهانه بود دو خدمتکار زن که لباس پوشیده بودند
آن‌ها به همان اندازه عصبی بودند که برای بردن من به حمام امده بودند. آن‌ها با خجالت نگاه می‌کنند
یکی از اونا به سردی گفت بانو ” لباساتو در بیار.
آب دهانم را به سختی قورت دادم. چطور میتونم جلوی اونا لخت باشم؟ وقتی نگاه کردم
من تصمیم آن‌ها را دیدم و با بی میلی لباس‌هایم را از تن بیرون آوردم و آن‌ها مرا به حمام راهنمایی کردند.
من تو وان آب ولرم خوابیدم
گریه کردن آنقدر سرد است که یک ساعت تمام در حمام خوابیده‌ام و بعد هم موهایم را.
خوش شانسم که یه سشوار دارم به صورتم در آینه نگاه کردم و لبخند زدم.
به نرمی ضربه می‌زنم.
با کمک اون دوتا زن بلوز قرمز بلندی که بازوهای سفیدم رو نشون می‌داد
لباس‌هایم را پوشیدم و آن‌ها به سرعت شروع به آرایش موهایم کردند و صورتم را درست کردند.
خانم! دیگه تمام شد! … چه قدر شما مهربونین! میخوام یه قوطی سیگار واستون بکشم
چیزی نخور! تعجب کردم، دستم را روی صورتم گذاشتم که تغییر کرده بود و در اتاق باز شد و آن را طفا یافتم.
بانوی چاق و خانم وارد شدند.
بانوی بزرگ نزدیک من آمد، با لذت به من نگاه کرد و گونه‌اش را بوسید.
تو باید برای پسر من حرص بخوری که قبل از اینکه اون یک ماه سن داشته باشه، نوه “تامپسل” رو تحویل بدی
از حرف‌هایی که زده بود خجالت می‌کشیدم و تعجب می‌کردم!
فکر می‌کردم که اون پسر می‌خواد دوباره همون کاری رو بکنه که دیشب با من کرد، ازش متنفر بودم. می‌ترسیدم
مادرش بهم گفت که درد میکنه خدا را شکر که کلمه‌ای دیگر نگفتند و همه خارج شدند.
من روی تخت نشستم و به دیشب فکر کردم!
کاری که دیشب کرد باعث شد احساس خشم و رنجش کنم
سرم را تکان دادم تا دیگر آن را به یاد نیاورم.
چنان غرق فکر بودم که در اتاق باز شد و پسر دیشب داشت زیر لب چیزی می‌گفت.
شوهرم وارد شد و سرش پایین بود. دست‌هایم را با نگرانی مچاله کردم
سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد.
چند بار پشت سرم پلک زد و به من گفت: تو همان هستی که بودی.- نه عوضم کردن!
تا فهمیدم چی گفتم، محکم هینی کشیدم که اخماش توهم رفت و خودش رو روی تخت پرت کرد. یعنی اینی که شوهرم بود بچه دبیرستانی بود؟ شونه ای بالا انداختم که شروع کرد به باز کردن دکمه پیراهنش… سریع رومو برگردوندم که صدای پوزخندش رو شنیدم اما اهمیتی بهش ندادم.
با گرم شدن گردنم، کمی خودم رو جمع کردم و دست های پسرونه اش دور شکمم حلقه شد… محکم چشمام رو بهم فشار دادم که صداش تو گوشم پیچید: خیلی وسوسه انگیزی!
خودم رو جلو کشیدم که ولم کنه ولی فشار دستاش بیشتر شد و کمرم به تخت سینه اش برخورد کرد.
با بغض و صدای لرزونی گفتم: خواهش میکنم ولم کنید!
به جای اینکه دلش به رحم بیاد، بیشتر وحشی شد و منو روی تخت خوابوند که چشمم به بالاتنه لختش افتاد و رومو برگردوندم.تک خنده ای کرد و دستش روی زیپ کنار لباسم نشست که سریع دستش رو گرفتم و با چشمای اشکی نگاش کردم.
– تروخدا کارای دیشب رو باهام نکن آخه درد داره!
لبخندی زد و خم شد و لبمو تند تند بوسید که با چندش چشم بهم فشردم. با خنده چشمام رو بوسید و با صدای لوسی گفت: امشب آرومتر باهات برخورد میکنم که درد نداشته باشی، باشه؟
بعداز حرفش با صدای بلندی به حرف بی مزه اش خندید. هرچی من گفتم “نه” اون اهمیتی نداد و پیراهن رو از تنم در اورد و با لذت به تنم خیره شد که با خجالت دستام رو حفاظ تنم کردم… تا شلوارش در در اورد بازم اتفاق های دیشب رقم خورد و باز درد و ضربه های دردناک دیشب رو تجربه کردم، وقتی خالی شد با نفس نفس کنارم افتاد ولی من با بغض و درد تو خودم جمع شدم و برای بی پناهیم اشک ریختم.
***
با درد از جام بلندشدم و طبق گفته ی شریفه بعداز این کارها که میگفت اسمش رابطه اس، به حمام رفتم تا خودم رو تمیز کنم.
حوله لباسی رو تنم کردم و موهای بلندم رو تو کلاه حوله جمع کردم و از حمام بیرون اومدم. وقتی موهام رو خشک کردم و با کش بستم، به طرف کمد رفتم تا لباسی تنم کنم و به پایین برم.شومیز صورتی با دامن مشکی که ساپورت کلفتی زیرش تنم کردم، صندل های صورتی پام کردم و آروم در اتاق رو باز کردم.
نگاهی به اطراف انداختم و با ندیدن کسی، لبخندی رو لبم نشست. فکرکنم اون پسره که خداروشکر اسمش هم خبرندارم چیه مدرسس.
آروم از پله ها پایین رفتم تا سر و صدایی ایجاد نکنم. از هیجان لبم رو گاز گرفتم و داخل آشپزخونه شدم. چرا هیچکس نبود؟ نکنه همه مردن الحمدالله؟ شونه ای بالا انداختم و در یخچال رو باز کردم تا چیزی به معده ام برسونم.
با ذوق و اشتیاق به چیز گردی که قاچ قاچ بود و رنگی رنگی نگاه کردم. تا حالا تو عمرم همچین چیزی نخوردم. سریع یه تیکه ازش کندم که کمی کش اومد. با لذت تو دهنم کردم که صدایی از پشت سرم، باعث شد او تیکه از ترس تو گلوم بپره و زهرم بشه.
– پس فضول هم هستی!
همینجور که به عقب برمیگشتم، با چشمای اشکی از سرفه و خفگی به پسره نگاه کردم که پوزخندی زد و دستاشو تو شلوار خونگیش کرد.به زور اون لقمه رو قورت دادم و به سختی که ناشی خفگی بود، گفتم: مگه الان نباید مدرسه باشید؟
جلو اومد به لبم خیره شد. با ترس عقب رفتم و در حینی که دستش رو جلو اورد و کنار لبم گذاشت، گفت: جمعه ها هیچ خری مدرسه نمیره!
گیج به چشمای خمارش نگاه کردم که سرش رو خم کرد و با زبون داغش که پایین لبم نشست و یه ذره اون چیزی که خوردم جا مونده بود لیس زد، نفسم رفت.
کمرش رو صاف کرد و با لبخند موزی گفت: یه کوچولو پیتزا گوشه لبت بود دیدم تو این گرونی حیفه منم لیسش زدم!
خنده سرخوشی به چهره ماتم کرد و سوت زنان از آشپزخونه بیرون رفت. نفسم رو محکم بیرون دادم و چشمام بسته شد. از کارش تنم یجوری شده بود… سریع چشمام باز شد، پس اسم این غذا پیتزا بود؟
گردنم رو کش دادم تا کسی دیگه نباشه و سریع به حساب اون پیتزای خوشمزه برسم… لبخند پر استرسی زدم و کل پیتزا رو بیرون کشیدم و رفتم زیر میزغذا خوری قایم شدم و عین سؤتغذیه ها که غذا ندیدن، کل پیتزا رو به شکمم فرستادم…بعد از خوردن پیتزا آروقی زدم و خواستم بیام بیرون که با دیدن پاهای چند نفر که وارد سالن غذا خوری شدن فوری خودمو عقب کشیدم.
بعدش صدای شریفه اومد که به خدمتکارا گفت : میزو بچینید و به آقا و بقیه خانواده بگید بیان پایین واسه ناهار.
دخترا چشمی گفتن و مشغول چیدن میز شدن منم اون پایین داشتم از تشنگی می مردم.
تو دلم دعا دعا می کردم هرچی زود ترکارشون تمام شه تا من بتونم از زیر میز برم بیرون.
اما یکی شون گفت : من میرم اعضای خونه رو خبر کنم تو هم بقیه میزو بچین.
توی دلم به حال خودم زار زدم. پاهام دیگه داشت خشک می شد. اروم نفس می کشیدم تا متوجه من نشند.
زمان گذشت و کم کم همه مشغول نشستن پست میز شدند و خدا رو شکر به خاطر رو میزی بلند متوجه من نمی شدند. نگاهم نشست رو کفش های رنگا بارنگ شون. پوفی کردم و به صداهاشون گوش سپردم که صدای بم و مردونه ای گفت : پس تازه عروس و آقای دوماد کجان؟؟ بعدش صدای پسر جوونی اومد که با بیمزگی تمام گفت : لابد مشغول کارای خاک برسری!
صدای شریفه اومد که گفت : ارمااان؟؟؟

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام ، روبیکا یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.