دانلود رمان عروسک ارباب

درباره دختری به نام ماهگل است که درگیر عشقی آتشین میشود . او که ۱۲ سال دارد به دست دامون سپرده میشود تا اینکه  …

دانلود رمان عروسک ارباب

ادامه ...

پوزخند زدم :
– همسر , اما من در دست تو هستم !
لبخند ترسناکی زد و با موهای قرمزش یک قدم به طرف من برداشت .
و پیشانی مرا نوازش کرد و بوسید .
– فقط می خواهم از اعتمادم بیشتر مراقبت کنم .
– اما من هنوز بچه ام ..-. من شما را با روش تربیت خودم بزرگ می کنم .
من …
– من فقط دوازده سال دارم . نمی توانم شما را ببرم .
– آفتاب مناسب است
مادرت وقتی به سن تو رسید بچه دار شد .
تو دختر خوش شانسی هستی .
آیا اشتباه کردم , نگذاشتم اعتماد خاله ام به بردگی و آوارگی برود ?
احساس خار و رنج قلبم را بریده بود و هق هق می کردم .
ادامه دادم :
– پسرخاله ام , من زیر پر تو بزرگ شدم .
اما من می خواهم درس بخوانم . با خشم به من نگاه کرد , انگار می ترسیدم .
من شدم
انگشتش را جلوی صورتم تکان داد
و غرولند کنان گفت :
– وقتی آزادانه اینجا می خوابیدی.
تو قبلا می خوردی و می پوشیدی , خوب بودی .
من باید خانواده را ادامه دهم .
این مسئولیت من است .
من هم تو را می خواهم .
– من تو را نمی خواهم , پسر خاله .
فریاد زد و من از جا پریدم .
– این دست شماست؟
مرا خفه کن
با قاطعیت گفتم :
من هم یک خان زاده هستم . شما نمی توانید مرا مجبور کنید .
خاله جون , پسر عموی من , تو میمونی !
با صدای بلند خندید و به صورتم تکیه داد .
اشتباه اینجا است , من خان هستم ; من ارباب شما هستم !
مال من باش !
با عصبانیت فریاد زدم :
نمی دانستم که تو مرا به عنوان میوه نگه می داری
من فکر می کردم تو آن باغبان مهربانی هستی که ب .
منت درخت چنار را آبیاری می کند , لبخندی زد و با تمسخر گفت :
– باغبان مهربان باید کاری انجام دهد.
من می گویم این کار را بکنید .
نلدکه :
فریاد زد که بدنم می لرزد .
– چی گفتی؟
می ترسیدم , اما یک بار مرگ .
یک بار گریه کن !
تو برادر منی
به گوشم سیلی زد , دستش را به طرف کمربند برد و فریاد زد :
من وارث خود را از جسد شما خواهم گرفت .
از درد ناله می کردم , گوش هایم مثل دفعه اول سوت می زدند .
وقتی کمربند به شکمم خورد جیغ کشیدم .
و صورتم را با دستم پوشاندم , جیغ کشیدم .
آنقدر کتکم زد که مرا از درد نجات داد , اما التماس نکردم .
من این کار را نکردم .
وقتی بدن دردناکم به دست های بی رحمش افتاد , چشم هایم را بستم .
پیراهنم را بلند کرد و به بدنم دست زد و ناله کنان گفتم :
دست داغش را روی پهلوی من گذاشت و خم شد .
و تو در گوشم زمزمه کردی :
– من هم مثل تو با عشق به گل سرخم رسیدم
ای کاش بازوانم شکوفه می دادند , ای کاش عروسم با لباس عروسی می آمد !
اما تو نمی خواستی .
اما من تو را به اندازه ی کافی رنج می دهم
و من با تو رفتار خواهم کرد !
اشک از گوشه چشم هایم سرازیر شد .
سرش کنار سرم بود .
با آرامش و خونسردی لب هایم را بوسیدم .
اگر …
کاری انجام دهید .
به جان مادر مهربانم قسم می خورم !
تا وقتی شب نیستم بتوانم ماه را به نام تو ببینم .
او با شوک عقب رفت .
با تعجب به من نگاه کرد .
مصممانه به او نگاه کردم , او عقب کشید .
پشتش را به من کرد .
او دستش را گرفت و آن را در موهای سیاهش فرو برد .
کالاف رو به من کرد و گفت :
و می گوید :
– صبر می کنم . دوباره صبر می کنم . اما به زودی عروسک کوچک .
تو من خواهی بود !
از آن ها می خواهم برای عروسی آماده شوند .
فکر می کنم دخترم می خواهد به زودی ازدواج کند .
تمام بدنم بی حس شده بود .
نمی توانستم کمک بخواهم .
بابا , چرا پشت سرم رفتی ?
نگاه کن , دارند مرا روشن می کنند , بابا .
ببین , دخترت در دست مردی است !
مامان , چرا به من قرض دادی ?
مامان متولی خوبی نیست . در باز شد و بی بی گل نسا آمد تو .
گونه اش چنگ است
به زمین افتاد
به من نزدیک شد :
* چه بلایی بر سر شما آمد؟
صدای دامونی مرا ترساند :
– باید او را به اتاقم ببرم .
با ترس دست نسا را گرفتم و او برگشت .
او به دامون گفت :
چرا پسرم باید به اتاق شما بیاید ?
این دختر دارد پشت سرش حرف می زند . دستش را پشت سرم گذاشت و رفت .
قابلمه زیر زانویم است
مرا بلند کرد
و گفت : ” امشب تا عروسی صیغه خواهیم خواند .”
نفسم بند آمده بود ,
چشمانم را بستم تا آن دو توپ بی رحم را نبینم .
بی بی گل نسا بازوی دماوند را گرفت
– پسرم , چرا این قدر عجله داری ?
پشت سرش حرف می زنند .
می گویند تسلیم شد .
سپس می گویند که در تمام این سال ها خبری در خانه بوده است .
ه…………….
دامون حرکت کرد و آروم گفت :
* از کجا می دانید که باردار نیستید؟
همممممممم
اوه خدای من , این پسر بی شرم را بکش !
تواضع مرا خورد . حسادتم را تف کرد .
از خجالت داغ شده بودم , درد را فراموش کردم .
ب. صدای گل نسایی قلبم را شکست :
آیا ماهگل راست می گوید ?
با گریه و زاری گفتم :
– بی بی جون ! من کاری نکردم , به خدا .
به هیچ وجه به من نگاه نمی کرد .
آن را باز کرد , خم شد , صورتم را روی تختم گذاشت و وقتی پشتم را برگرداندم به من خیره شد .
با صدای بلندی نفسش را بیرون داد .
پتو را روی بدن برهنه ام کشید و رفت .
دکتر آمد و با دلسوزی به من دارو داد .
دامون تاکید کرد که جای زخم من مثال زدنی است .
مورفین را برداشتم و خیلی زود به خواب رفتم .
با احساس نوازش موهایم و بوسیدن شقیقه ام بیدار شدم .
من شدم .
جرات نکردم از ترس چشمانم را باز کنم .
من این بوی تلخ را خوب می شناسم لا یل از ترس گوشم را خیس کرد
من نفس نمی کشیدم .
گوشه پیراهنم را در دستم گرفتم .
قلبم مثل دیوانه ها می تپد .
لب هایم را ببوس
تو در گوشم زمزمه کردی :
– عروسک من بیدار است؟
عروسک زیبای من باید چشمانش را باز کند و ببیند
من از او می ترسیدم و این غیرقابل انکار بود .
به آرامی چشم هایم را باز کردم ,
با لبخندی به من خیره شده بود . گونه ام را نوازش کرد و گفت :
– حالت خوبه ? در سکوت به مرد بیست و یک ساله خیره شدم .
راستی , کاملا بی ربط پرسیدم :
– از من چه می خواهید؟
من هنوز بچه ام .
او به من اجازه حرف زدن نداد و دهان و لب هایم را با بوسه ای وحشیانه بست .
hit:
آن بدن کوچک تو .
سینه هایت رشد نکرد و بازی های شیطنت آمیزت مرا دیوانه کرد .
به نرمی گردنم را بوسید , از آن متنفر شدم و فریاد زدم :
– برو .
من از بالا نیشگون گرفتم , بنابراین جیغ کشیدم و گریه کردم , ” این کار را نکن , خاله جون !”
با یک حرکت لباس هایم را درآورد .
اکنون در مقابلش کاملا برهنه بودم .
سینما و تلویزیون ⁇ gt; چهره ها – گروه ادب و هنر :
– همس . من اول ارباب تو هستم , ثانیا شوهرت !
– من نمی خواهم …
سیلی محکمی به صورتم زد
باسنم را گرفت و آن ها را بین مشت هایش فشرد .
چانه ام را گاز گرفت و فریاد زد :
* نمی خواهید؟
او نزدیک تر رفت و شکمم را گاز گرفت . بلند شد و شلوارش را درآورد .
چادرم را با گریه و التماس ترک کردم .
– خوب , ارباب !
مرگ هر کسی را که دوست دارید متوقف کنید
– دوستت دارم .
اگر نمی خواهید من کاری انجام دهم , مرا ببوسید !
– نمی دانم .
گفتم مرا ببوس !
گردنم را باز کردم و با تمام مهارتم لب هایش را بوسیدم . چشم هایم را باز کردم , اتاق تاریک بود .
کتونی غرق شده بود .
من غذا خوردم .
سرم را از بازوی دماوند بلند کردم .
احساس خفگی می کردم ,
آهسته بلند شدم .
پیراهنم را از روی زمین برداشتم و پوشیدم .
بدنم می لرزید و درد می کرد .
بیرون رفتم , قلبم از گرسنگی می سوخت .
همه خوابیده اند
مقداری غذا گرم کردم .
قاشق اول را نخورد
من از ترس رو به دامون کردم و او پیش من آمد و مرا از پشت میز بلند کرد .
او به جای من نشست , دستم را کشید و مرا روی پاهایش نگذاشت .
آروم گفت :
– هرگز فراموش نکنید که کجا هستید
به طرفش برگشتم , قاشق را محکم تر دور کمرم نگه داشت .
دهانش را باز کرد و گفت :
– غذا بخورید
گیج به او نگاه کردم .
قاشق جلو رفت .
غذا را جویدم و پرسیدم : جای من کجاست ?
لبخند زد ,
مرا در آغوش گرفت و آهسته در گوشم گفت :
– درست همین جا .
تو نمی توانی بمانی .
با حریصی جواب دادم :
– فرض کنید مجبور هستید .
بله . باید به دامون تعلق داشته باشی . باید به من تعلق داشته باشی .
می خواهید
یک قاشق دیگر جلوی دهانم بود .
با ولع آن را خوردم , دستش را پشت سرم گذاشت و به طرف من دراز کرد .
دریفتگوشه ل*بمو بو*سید. لبخندی به روم زد، قاشق دیگه ای جلوم گرفت و گفت:
-فکر می کردم… از این ماهگل سر کش و تخص خوشم نمیاد..!.. اما فهمیدم…. تو هر جوری که باشی من دوست دارم! خیره چشم دوختم به دو گوی به رنگ شبش… چطور باید می گفتم دوسش ندارم؟ موهای بلندمو تو دستش گرفتو بوسید و گفت:
-منم گرسنم!… -خب غذا بخور.!.. -نوچ… کلافه گفتم: -چی نوچ؟ لبخند شیطونی زد: -تو سیر شدی؟ -اره
یهو بلندم کرد و گفت-:پس بریم منم غذامو بخورم! از ترس هینی کشیدم و با دستم محکم گردنشو چنگزدم: -اخ…
دیونه گوشت تنمو کندی! با لودگی گفتم:
-اشکال نداره منم از ترس گوشت تنم ریخت! -عه…اینجوریاست؟….
خودت خواستی! یهو به سمت تراس رفت من لبه نرده گذاشت و دستاشو دورم باز کرد،جیغ خفه ای کشیدم و داد زدم: -دیونه شدی؟…
چیکار می کنی؟ -همین الان بهم گفتی دیونه ام.!.. بعد دوباره می پرسی؟… اره شدم! تو دیونم کردی!
-من چی کارت کردم؟ -با اون چشمای جنگلی پدر دربیارت دین و دنیامو ویرون کردی..!.. با اون گیسای قرمزت دلمو خون کردی!… با ل*بای لامصبت… مهر سکوت زدی به عقلم….خندیدم: -واnی به خدا دیونه شدی!-امان از خنده هات….
زمین زیر پامو می لرزونه! ترسیده جیغی زدم که تعادلم از دست دادم ترسیده عقب
کشیدم
هولش دادم عقب:
-زلزله …. واmnیی فرار کنید!همه با جیغ از اتاق هاشون میدویدن بیرون، برگشتم داد
زدم:
-دامون بیااااا زلزله! دامون وا رفته نگاهم کرد محکم توی سرش کوبید. فکر کنم عقلشو از دست داده!
به سمت بالکن رفت و بلند گفت:
-چیزی نیست برید اتاق هاتون! به سمتم برگشت دستمو کشید و به سمت اتاق رفت: -واقعا ماهگل بچه ای! -توام خیلی کد خدایی منم حرفم همینه منتها تو شاعر شدی!نمی دونم لب و گیس سرخم چیکارت کردن! با شور به چشمام نگاه کرد،منو پشت در چسبوند پچ زد: -که نمی دونی نه؟
ابرو هامو بالا انداختم و با ذهن کودکانم لب زدم:-نوچ!…
-خودم الان بهت میگم! خم شد و با اروم ل*ب هامو به شکار برد… ترسیده خودمو به در چسبوندم،
نفس کم اورده بودم؛ از اینکه تفیم کرده چندشم میشد دلم می خواست عق بزنم!یهو دستگیره در کشیده شد ولی دامون دستشو روی در گذاشتو … سرمو به در چسبوند که صدای بی بی گل نسا به گوشم رسید:
-)توبه…
توبه…
بسم االله….
جن و پری در رو گرفتن(!… محکم در باز شد وحامی با یه دست منو گرفت و یا یه دست پرده رو کشید،
جیغی زدم به طاقچه خوردیم…. افتادیم روی زمین…بی بی گل نسا شوکه به ما خیره شد بود. هول کرده صورتشو چنگ انداخت، پشتشو کرد… نمی دونست کدوم سمتی فرار کنه… یهو به رونش کوبید و سمت ما چرخید:-شما دوتا ذلیل مرده چی کار می کردید؟ ما شوکه فقط نگاهش می کردیم…. -ببینم بی خبری شب….استغفراالله کل کشید…
-خوبه…
مبارکه… برم کاچی بپزم پس!منه لال شده چقدر گفتم…. دامون پرده رو کنار زد و غرید:
-بی بی… شما اگر در رو باز نمی کردی الان این وضعیت نبود! دختر بیچاره پشت در بود هلش دادی! نگرفته بودمش ناقص شده بود! متعجب از دروغاش دستمو روی زمین گذاشتم، به قصد بلند شدن زانومو جمع کردم؛ یهو دامون نعره ای کشید.
دستشو مشت کرده جلوی دهنش گرفت.رسما داشت پر پر میزد… بی بی گل نسا هراسون به سمتم اومد به عقب هلم داد که روی زمین افتادم.
عصبی بلند شدم گفتم: -بفرما بسکه دروغ میگی، دلت درد گرفت!

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

6 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عروسک ارباب»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام ، روبیکا یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.