دانلود رمان سکانس عاشقانه

درباره دختری به نام بهار است که عاشق بازیگری به نام امیرعلی است است و به دلیل این علاقه زیاد امیرعلی رو پیدا میکنه ولی نمیدونه قراره چه اتفاقی براش بیوفته که …

 

دانلود رمان سکانس عاشقانه

ادامه ...

با تعجب داشت نگاهم میکرد،
نگاهش رو از کفشای کهنه ام گرفت و گفت:
_ ببین تو با من فرقی با بقیه هوادارانم نداری
، حالا بگو چی میخوای بگی
که ده تا وقتمو گرفتی. دقایق!؟
از چشماش دور شدم و با لکنت گفتم
:
_خیلی دوستت دارم.
بلند خندید و بلند شد.
به چشمای پر از اشک من نگاه کرد و گفت:
_ فکر کردی اولین نفری هستی که اومدی و
ابراز علاقه کردی؟ یک روز هزاران مثل تو
می آیند و می روند.
مکثی کرد و ادامه داد:

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 1
_
بین اون همه دختر تو اولین کسی هستی که جرات کردی
ابراز علاقه به
این وضعیت ..
!
.
– ببین من تازه از صحنه اومدم و
خسته
شدم
.
نمی خوام آبروم بره جلوی بقیه!..
بلند شدم و رفتم سمتش،
کیفم رو محکم به سینه اش کوبیدم و
با عصبانیت فریاد زدم:
_ هرچی پول داری بخور تو سرت فکر کردی
دانلود کن. رمان سکانس عاشقانه | صفحه 2 آیا من
خودم را به خاطر پول خیلی کوچک می کنم
؟
دوست دارم
جلوی صد سکه دیگر به خودم دادم، نفهمیدم
تو همان عوضی مغروری هستی که…
با احساس گرم لبهایش روی لبم، صدای من

در گلویم خفه شد و…
یک روز صدها مثل تو می آیند و می روند.
محکم هلش دادم عقب و با بغض پشتش را گذاشتم. دستم
روی لب های خیس من
به چهره عصبانی من لبخند زد و گفت:
چرا عصبانی هستی؟ دوستم نداشتی؟ آدم نباید از
بوسیدن کسی که دوستش دارد ناراحت شود،
درست است؟ بوسه ای که
از روی شهوت باشد تجاوز است نه عشق.
دستش را در جیب شلوارش گذاشت و یک پاکت سیگار

دانلود رمان سکانس عاشقانه او را بیرون کشید صفحه 3
.
به میز تکیه داد و در حالی که
سیگارش را با فندک روشن می کرد گفت:
عاشقی؟ دقیقا عاشق کی هستی؟ چرا نمیخوای بفهمی
من 180 درجه با مردی که
تو فیلم بازی میکنه فرق دارم؟
من برای تک تک شما ارزش قائل هستم، اما از من انتظار نداشته باشید که
تثبیت کنم
با همه شما رابطه داشته باشم و در نهایت با شما ازدواج کنم.
به پشت دستای پر از زخمم خیره شد
و با خنده گفت:
_ شاهکار همه تون
اومدی به این ابراز علاقه کنی
دختر؟ عشق؟ فکر کردی مهم بود؟ حتی در حد

دانلود رمان عاشقانه صفحه 4
نیستی لااقل
میتونم باهات دوست باشم. خدایا دست و پایم
می لرزد حالا که یکی از همکارانم
تو را می بیند.
پک عمیقی روی سیگارش کشید و
بدون توجه به
اشکی که صورتم را خیس کرده بود ادامه داد: ادامه داد
_ خیلی وقته نامزدم خیلی دوستش دارم.
گفتم همه جا، همه ی دنیا
و مردم من می دانند!..
با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:
_ نامزدی؟
سرش را به طرف تاد تکان داد و پرسید:
_ چند سالته؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
دانلود رمان عاشقانه صفحه 5
_ نوزده.

روی مبل کنارش نشست و به در اتاق اشاره کرد و
گفت:
_ برو گلویت را بفروش بچه، این لقمه ها از
دهنت بزرگتر است…
قدمی به سمت در اتاق برداشتم، می دانستم که
میدونستم غرورم شکسته میشه
ولی هیچوقت فکر نمیکردم که بخواد
مرا این گونه تحقیر کند. تیک بزنید
دستگیره در رو عقب کشیدم قبل از اینکه
از اتاق خارج بشم به سمتش برگشتم
و گفتم:
_ من تمام تلاشم را می کنم که تو را آنقدر بهتر کنم
که یک روز در چند سال آینده
مجبور شوی جلوی پای من زانو بزنی.

دانلود رمان عاشقانه صفحه 6
تلافی امروز برای اون زمان امیرعلی آقا. ده سال بعد
نگاهی کوتاه به چشمان نگران پدر و مادرم که
روبه رویم ایستاده بودند
انداختم
و با لبخند گفتم:
_ عمل خیلی خوبی بود، نگران نباشید..!.
با دیدن لبخندهایشان نفس راحتی کشیدم
و از کنارشان گذشتم.
دست های یخ زده ام را در جیب عبام گذاشتم و
به سمت بخش رفتم
هنوز نمی توانم قبول کنم که این
و سرم را پایین انداختم!..
بعد از گذشت این همه سال هنوز باورش برایم سخت است،
دختری که هر روز صبح عبای سفید می پوشد من عصبی هستم
کسی که به دلیل فقیر بودن دیگر مجبور نیست،
دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 7
هر حرف اجباری را قبول کند
. ..
آهی کشیدم و با تاسف زمزمه کردم:
_ کاش هیچوقت به اون پسر الدنگ ابراز علاقه نمیکردم،
حالا که فکر میکنم
خیلی بچه گانه و احمق بودم!..
_ بهار با تو!
با صدای ماهگل از افکارم اومدم بیرون،
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:


عزیزم
؟
خمیازه ای کشیدم و با خستگی گفتم:
_ میذاشتی بعدا از اتاق عمل بیام بیرون…
مکثی کردم و گفتم:

دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 8
– حالا مریض ما کجاست!… در حالی که با دندان های باز
و
چشمان ستاره ای می بارید به پشتم خیره شده بود،
گفت:
– پشت سرت..!
از حرکاتش تعجب کردم نه تنها
ماهگل بلکه بقیه پرستارها هم
چشماشون به جای پشت سرم قفل شده بود..!
کنجکاو برگشتم و
خودم رو سینه به سینه با مردی دیدم..
میخواستم یه قدم به عقب برگردم ولی
جایی نبود که برگردم. عجب الاغی بود
چرا اینقدر نزدیک ایستاده بود
..!
خیره به شانه های پتوی پهنی که دور گلویم بود، آرام آرام

دانلود رمان عاشقانه صفحه 9
سرم را بلند کردم.
با تعجب به مردی که روبروی من ایستاده بود نگاه کردم.
و …
گوشه لبش بالا رفت و با غرور نگاهش را از من گرفت
اما من به لبش خیره شده بودم
. شاید مسخره باشد اما بعد از ده سال هنوز فکر می کنم
که این لب ها مرا عوض کردند
و به اینجا رساندند. اگر
حس نفرتی که به من دست داد نبود
الان اینجا نبودم..!
-خانم دکتر با صدای ماهگل آروم شدم
و نگاهم
رو ازش گرفتم.
دستش را در جیب شلوارش کرد و
زیر لب گفت: راضی نیستی؟ نذار اینجوری برهنه بشم

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 10
مبهوت شدی؟
بدون توجه به حرفاش وانمود کردم که نمیشنوم.
کف دستم عرق کرده
با هم دفنش میکنم
و با لبخند گفتم:
_ ببخشید خیلی بهت خیره شده بودم، داشتم
به این فکر میکردم که
تهیه کننده و کارگردان چی تو رو دید که
تو رو انتخاب کرد..!
ابروهاش با تعجب بالا رفت و آروم آروم
به هم نزدیک شد و بالاخره
با یه توپ پر غرغر کرد:
_ منظورت چیه خانم؟
چتری که روی صورتم پخش شده بود را زیر روسریم
فرو کردم و با صدایی گیج گفتم:
_ دستت درد نکنه آقا سرم شلوغه.
دانلود رمان عاشقانه صفحه 11
بدون توجه بیشتر از کنارش گذشتم و
بالاخره دیدمش بعد از ده سال هنوز
دوستش دارم! چشماش هنوز
به سمت اتاقم رفتم!
را آزار می دهد. اما من مثل قبل به خودم حمله نمی کنم
! فقط تو قلبم

4
در اتاق رو آهسته بستم و نفس حبس شده ام را رها کردم
.
دستم را روی قلبم گذاشتم که چقدر تند می زد.
آهی کشیدم و روی صندلی نشستم.
خم شدم تا سرم را روی میز بگذارم که در اتاق
با ضربتی باز شد و …
با افتخار در چهارچوب در ایستاده بود و زل

دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 12
به من زده بود..!..
ابروهایم را در هم انداختم و
با عصبانیت ساختگی گفتم:
_ این اصطبله که
افتادی و اومدی؟ او به ساعتش نگاه کرد
و با لحن خسته ای گفت:
_تو گفتی
خانم عزیز وقت ندارم باید برم. صحنه
لطفا
چند دقیقه به من
گوش کن

_ مادرم سرطان رحم دارد، یکی از اقوام شما
به من معرفی کرد، با وجود اینکه
شما جوان هستید و من به سابقه پزشکی کوتاه شما شک دارم، اما
به نظر می رسد دیگران همین فکر را می کنند

. صفحه 13
، بالاخره به اصرار دوستام میخوام
مادرم رو
به تو
بسپارم
چند ثانیه در سکوت گذشت نگاه خیره اش
اذیتم میکرد اما باید تحمل میکردم
نفس
عمیقی کشید و با لحنی تند گفت:
_میفهمی چی گفتم..!
آرام سرم را بلند کردم و با کنجکاوی گفتم:
بی نوبت بیا داخل؟سر
به تاد تکان داد و
گفت:
_ باید نوبت می گرفتم؟ مثل

دانلود رمان عاشقانه صفحه 14
نمیدونی من کی هستم؟ به در
اتاق اشاره کردم و با لبخند گفتم: برای من انسان
و
حیوان فرقی نمی کند، آقا هر وقت نوبت شما شد
بیایید
بیرون
، من در خدمتم!
5
لبخند بزرگی زدم به چهره متعجب او و
سرم را خم کرد. با قدم های محکم عقب رفت
و در اتاق را باز کرد و بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به سقف خیره شدم
..!
دلم خنک شده بود، بالاخره تونستم بگیرم
. دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 15
..!
ذره ای از حرصم خلاص بشم
میدونستم امروز پیدا نمیشه ولی مطمئنم

میخوام بفرستم
اونقدر اسم و شهرت پیدا کرده بودم تو این مدت که به سختی کسی میومد
قرار بود هفته بعد با مادرش روبرو بشم
، میره زیر چاقوی شخص دیگری
چند ضربه به در زده شد و آرام باز شد!..
ماهگل با لبخندی پهن به سمتم آمد و
روی صندلی نشست و با اشتیاق گفت:
– پس چی شده؟
دستمو گذاشتم زیر چونم:
_ بهار: چی؟
با حرص صورتش را پرت کرد و گفت:
_خودتو اینجوری نکن بهار من، دیدم
چقدر مات و مبهوت شدی!

دانلود رمان عاشقانه صفحه 16
حالا بگو پسره اینجا چیکار میکرد؟
چقدر هیجان انگیز بود! درست مثل
من ده سال پیش! که رفته بودم بهش ابراز عشق کنم طوری که اون ندید
. هر وقت
یاد آن روز می افتم موهایم سیخ می شود، دلم می خواهد آنقدر
سرم را
به دیوار بکوبم که در جا بمیرم، باز هم ممنون.
مانده بود که من را نشناخت، اگر _ هر که
اقدام می کند گمشین، بابا، این تو هستی
.
مسخره ام می کرد..!
سرم را تکان دادم و سعی کردم
اصلا به گذشته فکر نکنم.
لب های خشکم را با زبونم مرطوب کردم و
رو به مهگل گفتم:
_ هیچی نشد، گفتم نوبت بگیر بعد بیا..!.

دانلود رمان عاشقانه صفحه 17
سرت داد زد:
_ چی بهش گفتی؟ محکم زدم پشت
دستش که روی میز بود و
گفتم:
_6
هی میخوام برم خونه…
عبایمو در آوردم و کتمو پوشیدم..!.
بهار اصلا میفهمی چیکار کردی؟ این پسر
بازیگر بود.
نیشخندی زدم و گفتم:
_هر کی جلوی دوربین مثل میمون رفتار میکنه،
کیفم رو از روی میز برداشتم بدون حرف دیگه.
عقده ها را شاخ دانستی!..
دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 19
از اتاق خارج شدم.

دانلود رمان عاشقانه صفحه 18
اگر ماهگل می دانست که من چیست
ده سال پیش چه کار کردم، خودش را حلق آویز می کرد
.
اما آیا این بدان معناست که جز من هیچ کس لب های او را نچشیده است؟
یه قاشق سبزی تو دهنم گذاشتم و با ذوق چشمامو بستم
به مامانم که مشتاقانه نگاهم میکرد
لبخند زدم و
گفتم:
_ دمت گرم خانومی خیلی خوشمزه است..!
آهی کشید و با حسرت گفت:
_ پدرم عاشق سبزی سبز بود. چشمان پر از اشکش را بست
و با عصبانیت ادامه داد:
_ مادرش خیلی خالی است حتی فقیر بودن هم
با وجودش لذت بخش بود.
کف دستم را فشار دادم که گریه نکنم که او را بنشینم و
گریه نکنم
لیوان دوغ را باز کردم و گفتم:
نمی خواهم ساعت ها بنشیند و

_مامان میخوام یه چیزی برات توضیح بدم.
قول میدی بین ما بمونی!..
نقطه ضعفش همین بود، همیشه کنجکاو بود،
کافی بود حس کنجکاویش را تحریک کند
تا همه چیز را به یاد بیاورد..!
چشماش برق زد و به میز تکیه داد و گفت:
_آره بگو.
می خواستم ده سال پیش را توصیف کنم،
باید دلم را باز می کردم،
از تکرار آن روز هر شب خسته شدم.
بلند شدم و
ظرف پفیلا رو از توی کابینت برداشتم و بهش گفتم:

دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 20
_ بریم اینجا تو سالن نیست.!.
روی کاناپه رو زانو نشستم و گفتم: _ _
ده سال پیش یادت هست که من
عاشق بازیگر شدی؟
با سر به تاد اشاره کرد و گفت:
– خب! و گفت:
_ آتیون را آنقدر دوست داشتم که
یک روز خانه اش را پیدا کردم،
دنبالش رفتم
تا دفتر کلاس بازیگری اش. من مثل بز بودم
رفتم داخل کسی اونجا نبود
.
فکر کنم
دنبال چیزی بود
خرداد بود و به همین دلیل بود
. دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 21
که هیچ وقت دوست نداشتم همیشه اونقدر باهام خوب بود که
هر چی داشتم و نداشتم رو
بهش گفتم !..
نفس عمیقی کشیدم و با استرس ادامه دادم:
_ مامان منو دید. و بسیار شگفت زده شد اخمی کرد و
مثل سگ پایم را گرفت.
گفت خانم اینجا چیکار میکنی؟ بدون اینکه لبامو باز کنم بغلش کردم
بدون ابراز علاقه
و با حرص گفتم: مامان پسره.

آن را بر ندار و زمین نگذار.
آشغال اینقدر مرا تحقیر کرد، بعد به من گفت بچه برو
گلت را بفروش
. !
به او گفتم روزی برای التماس کاری خواهم کرد.
امروز بعد از ده سال دیدمش، مادرش سرطان رحم داشت،

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 22
داشت به سراغم می آمد
، اصلاً یادم نبود، طبیعی است که خیلی ها مثل
من به این موضوع علاقه دارند.
به چشمای نگران مامان نگاه کردم و گفتم:
_ تو منو میشناسی، از تحقیر متنفرم، همیشه
سر قولم هستم.
دنبال نصیحت نباش من به حرفت گوش نمیدم تا خنک نشوم
مامان میخوام انجام بدم چیزی،
خون گریه نکنم التماس میکنم دوستش دارم
هنوز دوستش دارم . دارم، اما
تشنه ام، مامان، من
همین!
از آنجایی که همه چیزهایی را که برنامه ریزی کرده بودم دیدم
، فقط می خواهم
آن را نابود کنم

. صفحه 23 داشتم
کیفمو از روی صندلی برمیداشتم
و گفتم:
میرم مامان.
_ مواظب سلامتی خودت باش عزیزم!..
برایش دست تکان دادم و از خانه خارج شدم، سوار ماشین شدم و
به سمت بیمارستان
راه افتادم !._.
عبام را پوشیدم و روی صندلی نشستم، در زد و به آرامی
باز شد
!
سرم را بلند کردم و
با دیدنش شوکه شدم.
کلافه چشمانش را از من گرفت و در اتاق را بست،
با قدم های آرام جلو آمد و
یک پوشه روی میز گذاشت، روی صندلی نشست و
رمان عاشقانه را دانلود کرد. صفحه 24
گفت:

_ نوبت من بود نفر اول…
مکثی کرد و ادامه داد:
هر کی رفتم حاضر به انجام عمل نشد. همه
میگن 1% احتمال داره از
اتاق عمل بیاد بیرون حتما با دیدن من تعجب کردی و
الان داری
به ریش من میخندی که دوباره سرمو پیدا کردم…
دستش را مشت کرد روی صورتش قرار گرفت و
ادامه داد:
_ مادرم تمام زندگی من است، حاضرم برای او جلوی پای تو زانو بزنم،
هر کاری بگویی انجام می دهم.
فقط نجاتش می دهم.
لبخند عمیقی زدم و گفتم:
اول باید پرونده اش را ببینم بعد

جوابش را
من در صفحه 25 به شما تایید می کنم که می توانم
این کار را انجام دهم یا نه.
به چشمای نگرانش خیره شدم و گفتم:ولی_! اما
چی؟
هنوز وقتش نرسیده بود باید صبر میکردم تا
هر کاری که بهش میگم انجام میداد
که حتی از دست دادن جانش رو قبول کنه..!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ تو باید مامانت رو بیاری، توقع نداری
خودم انجام بدم؟ هنوز دکتر نرفتی
، نه؟ نمیفهمی مریض من باید
کنارت باشه؟ برای فردا یه وقت دیگه بذار،
دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 26
نفهمیدم چرا به خودت اجازه دادی
نه برای خودت، این بار برای مادرت.
پشت دستش را زیر چشمان نمناکش گذاشت و
گفت:
نتوانستم دلیلی برایش بیاورم

به شعور من توهین کن
، حتی اگر من یک آدم معمولی باشم، تو
حق نداری با این
لحن تند با من صحبت کنی
. این احترام را فراموش نکرده ام
، بهتر نیست
لحن صحبت خود را تغییر دهید؟
هوش او بسیار حساس و مهم بود، اما
اگر او را عمل کنند، شانس زنده ماندن او 50 درصد
قبل است که مثل یک حیوان با من بود.
او متوجه شد که هوش من مهم نیست، فقط غرور او
مهم است.
بدون اینکه به صورتش نگاه کنم به پرونده مادرش خیره شدم
که چرا باسنش را می گیرم بهتر است صحبت نکنم تا اینکه به

دانلود رمان سکانس عاشقانه فکر کنم | صفحه 27
من به اندازه کافی نیاوردم، اینطوری
بهتر از این است که یک دلیل مسخره بیاورم.
بعد از گذشت چند دقیقه در سکوت دهانم را باز کردم
و گفتم:
_حالت مادرت خیلی خطرناکه، برام عجیبه که تا
امروز دستت رو نگه داشتی
و
فقط به فکر درمانش بودی
. اگر نه، او عمر زیادی نخواهد داشت،
کمتر از یک ماه،
فقط باید قبل از اینکه خیلی دیر شود تصمیم بگیرید
، اگر سرطان تمام بدن او را بگیرد، کاری برای انجام دادن وجود ندارد.
ساخته من نبود زیر چشمم نگاهش کردم
صورتش خیس و دستاش مشت شده بود.
او

دانلود رمان سکانس عاشقانه |
صفحه 28ش را محکم روی پاشنه اش فشار می داد، هرگز فکر نمی کردم او را
اینطور
ببینم ،
همیشه گریه می کردم حتی وقتی فیلم بازی می کرد
.
بلند شدم و رفتم سمتش
نشستم روی صندلی جلوش و گفتم:
_ الان وقت گریه نیست، هر دقیقه برای
جان مادرت با ارزشه
، برو ببرش تا دیر نشده،
دستمال کاغذی رو برداشتم.
به سمتش و خیره به چشمای قرمزش گفتم:
_ به من اعتماد کن.
نفس عمیقی کشید و با صدای خشن گفت:
_ حس میکنم قبلا دیدمت، صورتت خیلی
آشناست، چشمات منو یاد تو میندازه.

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 29
دختر پرتاب می کند
هجوم گرما را روی پوستم حس می کردم،
لرزش دستم آنقدر نامحسوس بود
که می توانستم کنترلش کنم و اول همه چیز را از دست ندهم
.
به زور خندیدم و گفتم:
من..اون..اولین باره میبینمت.._!
با استرس به چشمای کوچیک و کنجکاوش خیره شده بودم
که لبخند کمرنگی زد و
نگاهش رو از من گرفت.
بلند شد و گفت:
عصر بیارم یا باید
نوبت دیگه ای برم؟ نگاهی به

دانلود رمان سکانس عاشقانه
ساعت 30 روی صفحه گذاشتم و گفتم:
_ ساعت پنج منتظرم.
تشکر کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و
!
روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
_ وای خدای من داشتم دیوونه می شدم.
مگر نه، نمی داند و به روی خود نمی آورد؟
سرم را به پشتی صندلی زدم و
چشمانم را بستم.
من کار اشتباهی نکرده بودم که بخواهم از او بترسم، حتی
اگر نتوانم انتقام بگیرم هیچ اتفاقی نمی
افتد، همین که یاد گرفت برای کارهای مادرش نوبت بگیرد،
خودش انتقام است.
خم شدم و پرونده مادرش را از روی میز برداشتم،
بهتر بود درگیرش می شدم

، نمی خواهم، حالا مادرش مهم بود.
من هل دادم
پرونده را به دکتر ستاری رساند و گفت:
_ شانس زنده ماندنش خیلی کم است، دکتر، بدون جراحی، فکر نمی کنم زمان زیادی
داشته باشد
.
عینکش رو از چشماش برداشت و گفت:
_ اگه میدونی شانسی برای زندگی نداره چرا قول
عمل
دادم
و ماتم زده به صورت دکتر نگاه کردم.
? آیا مادر همان بازیگر است؟ سرم را خم می کنم
بدون اینکه چیزی بگوید به من نگاه کرد و بعد از چند دقیقه
گفت:
تمام شرایط رو به پسره
بگو
. صفحه 32
هیچی، پس فردا انجام دادیم، می خواستیم
جسد را تحویل دهیم، وثیقه ما را نگیرید،

از مادرش رضایت نامه کتبی بگیر، نمی خواهم کاری کنی
بی‌ملاحظه‌ای انجام دهی و
کمتر از دو سال دیگر گوشه زندان ببینمت، می دانم که
به قانون و یادداشت فکر می کنی، اما وقتی
طرف بازیگر عصبانی است
او می تواند حتی بدون دلیل شما را اعدام کند.
به ساعت روی دیوار نگاه کردم و
به دکتر گفتم:
نیم ساعت دیگه با مادرش میاد ببینم چی
میشه.
خدایا همه الان
پرونده رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتم.
وقتی میره پیش هرکی بهش بگم جوابش
دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 34

دانلود رمان عاشقانه صفحه 33
توقع داری چکار کنم؟ وای من اشتباه کردم
گفتم به من اعتماد کن.
با ناباوری به زنی که روبروی من ایستاده بود خیره شده بودم.
باورم نمی شد کسی که
فرشته زندگی من بود مادر امیرعلی بود، کسی که
به من کمک کرد تا الان اینجا باشم
و سرم را بالا بگیرم و با افتخار راه بروم. کسی که
تمام زندگی من را می دانست،
حتی داستان عشق من به پسرش را، چرا
هیچ وقت نفهمیدم چرا به من نگفت؟ همه چی رو گفته بودم
حتی اون بوسه!..
به چشمای نگرانم لبخند زد و گفت:
_ میدونستم موفق میشی، میدونستم
پسرمو از دست میدی.
با ترس خودمو عقب کشیدم که امیرعلی پرسید:

_ چی میگی مامان؟
نگاهی به صورتم انداخت و دهانش را باز کرد
به او جواب بده
خودمو پرت کردم تو اتاق و درو بستم!..
قلبم تند تند میزد تو سینه، حتی فکر اینکه
امیرعلی بفهمه
من کی هستم قلبم رو از کار میندازه..؟ آنقدر ترسیده بودم
که سرم
گیج می رفت… نمی خواستم دوباره تحقیر شوم،
نمی خواستم دوباره لبخند مسخره اش را ببینم.
در اتاق زده شد، خودم را عقب کشیدم و
پشت در ایستادم.
صدای قیز قیز نشون میداد که دارن داخل میشن..!
نفسم را بیرون دادم و سعی کردم عادی باشم.
من نباید اینقدر ضعیف باشم

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 35 نشون میدادم حتی اگه همه
نقشه هام خراب بشه
با وجود مامانش نباید
نشون میدادم باید عادی رفتار میکردم!..نباید نفس عمیق میکشیدم و برمیگشتم تا سینه
امیرعلی بشم
!..
لبخند بزرگی بر لب و چشمانش بود. می درخشیدند،
آب دهانش را قورت داد و
گفت:
پس تو بودی
؟
سرش رو نزدیک کرد و با لحن ملتمسانه ای گفت:
_ گفتم معرفی نکن حواسم نبود وگرنه آدم
یادش میاد
که بوسش کرده..!
گرمای گونه هایم را به وضوح احساس کردم
. دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 36
باید سرخ شوند..!
قلب و شکمم به هم میپیچید و احساس تهوع
سراسر وجودم رو گرفته بود..!
چشمام خسته بود و من
یک لیوان آب برای لب های خشکم می خواستم،
رنگ قرمز از گونه هایم محو شد و
صورتم زرد شد!

که حتی با زبانم هم نمیتوان آن را مرطوب کرد.
رنگ شیطونی از چشماش محو شد و
با نگرانی گفت:
حالت خوبه؟
به لیوان آب روی میز اشاره کردم و
کنار دیوار سر خوردم و
روی زمین نشستم..!
لیوان آب را به لب های خشکم نزدیک کرد و

رمان سکانس عاشقانه صفحه 37 را دانلود کرد
و زیر لب گفت:
فقط یک بوسه بود، خب من کار دیگری نکردم.
نفسی از شیشه کشیدم
آب، انگار همین
کافی بود تا
آتش درونم خاموش شود و بتوانم خودم را جمع و جور کنم
.
وقتی بلند شد چند قدمی ازش دور شدم.
نگاهی به اطراف انداختم و با لحنی جدی پرسیدم:
شونه هاش رو بالا انداخت و
دستش رو چند بار به زیردستش زد، دنبال
مادرت کجاست؟
نگاهی به لباس مجلسی ام انداختم…
با صدای دستگیره در که از اتاق می آمد کور
شدم .
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 38 را گرفتم
و نگاهی به مادرش انداختم..
ناراحت شدم
.
لبخند اجباری زدم و به صندلی اشاره کردم:
بیا داخل.به
سمت میزم رفتم و بدون توجه به دو جفت پرونده رو برداشتم
.
بعد از چند ثانیه انگار بی خیال بودند… هر دو سمت میزم رفتم و بدون توجه به دو جفت
چشمی که با تعجب بهم نگاه میکردن
با قدم های آهسته جلو آمد و
نشست!..
سرم را بلند کردم و به چشمانی که سال هاست همکارم نگاه می کردم خیره شدم
. رمان عاشقانه صفحه 39

بعد از چند ثانیه
میرم سر اصل مطلب،
پرونده شما رو به همکارم نشون دادم، بیماری شما

خیلی پیشرفت کرده، همه مخالف عمل هستند، اما نظر من
فرق میکنه، فکر میکنم اگه اعتماد کنید و نترس همه چیز
خوب پیش خواهد رفت
دهنم برای ادامه دادن باز بود که صدای آهسته اش
در اتاق طنین انداز شد:
«یعنی باید مادرم را به دست دکتری بسپارم
که مدرکش هنوز بوی جوهر می دهد
؟ اکنون که چهار غده چربی را برداشته اید،
، دلیلی ندارد فکر کنم همه چیز.
توسط شما انجام خواهد شد.
شروع شده بود، هنوز بچه بی مغزی بود،
نفهمیدم حال
مادرش الان براش مهمه یا کتک زدنم!..
از روی صندلی بلند شدم و دور میز رفتم و
درست روبرویش ایستادم

. صفحه 40
از روی میز برداشتم و به سمتش رفتم.
مچ دستش را گرفتم و پرونده را گذاشتم
کف دستش، پرونده را در کف دستش گذاشتم و گفتم:
_ از روز اول نبستمت.
قبل از من این پرونده است، این
مادر بزرگوار است، لطفاً بازش کنید…
لبهایش را کشید
و گفت:
خیلی زیاد شدی.
تو آمدی و همین را گفتی، اما فردای آن روز رفتی، برگشتی
و گفتی برای مادرم جلوی تو زانو می زنم.
مکثی
کردم و گفتم:
_ بد نیست بری دکتر پیدا کنی، اگه
برگردی باید زانو بزنی
. صفحه 41
نه اینجا، اون بیرون جلوی همه…!
زد خندید و زیر لب گفت :
– میخوای انتقام ده سال پیش رو بگیری
؟این به زوره؟تقصیر خودته

من مجبورت نکردم بیای و التماس کنم که بگم
دوستت دارم ولی
جوابتو ندادم
و جواب ندادم به محض اینکه لبامو گذاشتم

با صدای خاله اش انگار تازه فهمیدم که اون
نشون میدم که چی
تو فقط مادرت را به مرگ نزدیک می کنی.
که دارم نشان می دهم
پرونده را از دست امیرعلی درآوردم و
با شرم گفت:
_ ببخشید خاله

. صفحه 42
با چشمانی اشکبار به پسرش نگاه کرد و با عصبانیت گفت:
از اینجا برو بیرون،
من از کی وکیل مجریم شدم و تو
شدی؟ آیا هنوز
برای زندگی و مرگ من تصمیم می گیرید؟
نفس عمیقی کشید و برگشت سمت من که
با نیش گل پهنی به امیرعلی نگاه میکرد
و گفت:
_چیزی نمیگم
بزرگت کردم
انقدر بهت مدیون نیستم که بجای یه دولا پیش من
.
آیا می خواهید آن را یک کیسه برنج؟ از خودت خجالت می کشی؟
صادق باش، یک لیوان آب به من بده،
دستی به پشتت زدی و گفتی: این مادربزرگت است، مرا ببر
؟ بلند شد و بدون

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 43
توجه کن ببخشید حرفم رفت بیرون..!
با تعجب به امیرعلی که بی خیال روی صندلی دراز کشیده بود گفتم
:
_مامانت رفته دنبالش برو بیرون!
دکمه بالای پیراهنش را بست و
با ابرویی بالا انداخته گفت:
– ببین فکر کردم اگه قرار بود
ده سال پیش جبران بشه جای من
عوض میشه، التماس میکنم.
شما امتناع می کنید! چطور شد بعداً روی میز بوسید
، هر چه بیشتر دستت را لمس کنی، فقط دست مادرت است.
؟ فایل رو گذاشتم
روی میز و گفت:- الان وقت عصبانیت نیست
دست های شل مشت می شوند و شیطنت های تو
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 44

چشمانش رنگ خود را از دست دادند.
امیرعلی: چقدر اعتماد به نفس داری؟
واقعا می توانید کاری انجام دهید یا فقط گفتید که
می خواهید او را راضی کنید؟ پشت سرش ایستادم
و گفتم:
_ من به خودم اطمینان دارم که وقتی بیمارم به من اعتماد کرد
، ده سال پیش هر وقت چشمت
به من افتاد، مرا به اتاقم می آوری و
به هر دلیلی اعتبارم را زیر سوال می بری،
نه، نمی توانم. کاری نکن..!
دستی روی یقه جمع شده اش گذاشت و
در حالی که می خندید گفت:
_15
حرف من ربطی به چند سال پیش نداره
به این وصل بشم طناب قدیمی
راستش با اینکه مامان هم

دانلود رمان عاشقانه | صفحه 45
گفت: من تو را واقعاً به یاد ندارم، تو باید
خیلی جذاب باشی، اگر
چشمانت، شاید من در عین حال کور و کچل بودم.
جلوی همتونو بوسیدم برام جذاب میشد
..!»
دوباره نیش خورد، نمیدانم چه لذتی از
تحقیر او داشت، نگاهم
به انگشتان دراز دست چپش بود، انگشتری
که همیشه دستش
خالی بود، گفته بود نامزد دارم، ده سال پیش گفته بود
و من را اخراج کرده بود
، شاید الان جاش باشد
. در آتش:
– شاید به همین دلیل رفت.

دانلود رمان عاشقانه صفحه 46
تعجب کرد و گفت:
_ کی؟
لبخندی زدم و گفتم:
_ التماس کردی بمونی ولی رفتی، شاید
بخاطر بد اخلاقی بود
که رفتی، یه جایی گفته بودی عزیزم آره درسته،
اسمش عسل بود، اینجوریه
که نرفتی. با روحیه او سازگار نیست، او شما را رها کرد.
آدم سمی و پیچیده ای که
از دیگران انتقام می گیرد.._ !
رنگ سفیدش داشت قرمز می شد، فشارش
آنقدر بالا بود که در آستانه
ترکیدن تعادلش را حفظ می کرد، دست های مشت شده اش
بالا آمد و دور گردنم حلقه شد
و…

دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 47
فشار دستش به دور گردنم هر ثانیه آنقدر زیاد می شد که
در آن لحظه آرزوی یک نفس خراش را داشتم
.
چشمام داشت از جام میومد بیرون که دستش
از دور گردنم
شل شد و روی بغلم نشست!
سرم را بلند کرد و گفت:
نفس بکش.
نفس کشیدن درد نداشت، انقدر ترسیده بودم که اگر
نمی گرفتم
زمین می خوردم..!
به صورت سرخ شده ام نگاه کرد و گفت:
اینطوری نفس بکشی؟ دستش از دور
_ وقتی میدونی برات خرج داره چرا اینطوری میگی؟
آیا آن را دوست دارید؟
..!
دانلود رمان عاشقانه صفحه 48
با صدای ضعیفی گفتم: _ _
برو بیرون، بدون توجه به من خم شد.

آغوشم را به عقب گذاشتم
و در حالی که سکندری خوردم
لیوان آب روی میز را برداشتم و به سمت خود گرفتم و گفتم:
16
بیا بخور
. لیوان آب رو از دستش گرفتم و محکم به زمین زدم
تو چشمای متعجبش نگاه کردم
و با تمام وجودم داد زدم:
_ گم شو برو برو، عوضی
یه قدم عقب رفت که در اتاق محکم باز شد و
ماهگل. صدای نگران
در اتاق پیچید:
_ بهار

, دانلود رمان عاشقانه | صفحه 49
نگاهش را از چهره وحشت زده ام گرفت و با قدم های بلند به سمت
شیشه شکسته زیر پایم رفت
و بدون توجه به امیرعلی
که به او نگاه می کرد بازویش را گرفتم.
مرا گرفت و مجبورم کرد روی صندلی بنشینم.
دستای یخ زده ام رو توی دستاش گرفت و پرسید
__:
چی شده عزیزم؟ چرا
صورتت قرمز شده، باشه؟ دهنم رو باز کردم
که امیرعلی حرفمو قطع کرد:
داشتم بهش تنفس مصنوعی میدادم قرمز شد
زیاد نگران نباش کارش
عالیه.
دو روز بعد

دانلود رمان عاشقانه صفحه 50
بعد از آن روز دیگر امیرعلی را ندیدم، عمه ام
تنها عمل کرده بود
و در بیمارستان بستری بود.
تو چشمای ماهگل زل زدم و گفتم:
_ خیلی استرس دارم!..
لیوان چایی رو جلوی من گذاشت و با بی خیالی
مزخرف تر، بدتر کردی.
روی پاشنه اش انداخت.
ماهگل: هرچی بیشتر استرس داری
مطمئنم فقط بخاطر
امیرعلی استرس داری نه عمل!
از روزی که امیرعلی این مزخرفات را گفته بود،
ماهگل عوض شده بود،
چپ و راست صداش می کرد و می گفت
به خاطر اسمش عاشقش شدی

.
در صفحه 51
تکرار کرد
که
به اسمش حساسیت دارم
.
سرش را با تاسف تکان داد.
ماهگل: تو واقعا خیلی بی معرفتی چرا گناه پسر را به
نام مادرش می نویسی؟
بعد کاش حداقل با تو غریبه بود! اصلا توجه میکنی
؟ اگر این زن نبود، تو
روی این صندلی با غرور وقتی گوشیم زنگ خورد


دهنم رو باز کردم تا بپرم سمتش، وقتی گوشیم بلند شد
از شماره ناشناس روی صفحه گوشیم تعجب کردم

. صفحه 52
برجسته بود،
خیره بودم، کی بود؟ سرم را صاف کردم و
زنگ
زدم :
بله؟
امیر علیم
ابروهایم را روی هم انداختم و با عصبانیت گفتم:
_شماره منو از کجا آوردی؟
منتظر جوابش بودم که صدای خفنش
توی گوشم پیچید.
امیرعلی: همین الان میخوام ببینمت.
جلوی درب بیمارستان منتظر بودم، آنقدر
کنجکاو بودم که
بدون هیچ دلیلی حاضر شدم او را ببینم.
غرق در افکارم بودم که ماشینی جلوی من ترمز کرد
دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 53

وقتی شیشه دودی ماشین پایین کشیده شد،
ترسیده به عقب برگردم
.
_ سوار شو
با تعجب نگاهش کردم. چه بی معنی!
ابروهایم را در هم انداختم و یک قدم دیگر عقب رفتم
!
بعد از دقایقی بالاخره قبول کرد که از
ژست گستاخی خود دست بردارد و
پیاده شود.
دور ماشین چرخید و در رو برام باز کرد،
با دستش
به در باز ماشین اشاره کرد و گفت:
_میخوای ببوسم؟_
چشمکی زدم و سوار ماشین شدم
. صفحه 54
می خواست چیزی به من بگوید،
ناراحت بود، اما من اهمیتی نمی دادم…

همین که باید پیاده میشد بی ادب بود
.” خیره شد.
اگر او را عوضی صدا می کردم.
ماشین رو جلوی کافه پارک کرد
– امیرعلی: پیاده شو
– چرا اینجا؟ هر چی داری همین جا بگو!
کلافه به من نگاه کرد: جلوی کافه ماشین میگیری
؟ نه؟
کافه چه مشکلی دارد؟
می خواهید
توجه را جلب کنید؟
محکم به پیشونیش زد :
_ امیرعلی : آخه من اصلا حواسم نبود خوب
حواست هست میدونی من همه جا هستم

. صفحه 55
من را راه نمی دهند.!.
یه تیکه چینی به دماغم کشیدم و گفتم: هرچی فکر کنی سر پرواز میشینن
گوشه لبم
براشون مهم نیست و با انزجار گفتم:
امیرعلی: تو خیلی هستی. بی ادب، خدا،
دکتر، روی ادبیاتت کار کن.» حالا مرا به اینجا آوردی.
در مورد ادبیات من صحبت کنید؟ مریضم،
وقت شوخی ندارم، تو کار مهمی با من نداری، برو!..
آروم خندید و دستش را از دستم گرفت،
حرص خوردن چقدر لذت بخش بود
، می دانستم. چقدر او به من فحش می داد، اما مهم این بود که
تمام کاری که می توانستم انجام دهم،
حرص خوردن نبود.
شیشه ماشین رو پایین کشید نفس عمیقی کشید

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 56 رو کشید و با خونسردی
گفت
:
چرا خودت نمیکنی؟
به چشمانش نگاه کردم، دلم می خواست
چرا وقتی نتونستی بهش امید دادی؟
میخوای ده سال پیش از مادرم انتقام بگیری؟
ساعتها بشینم و بهش خیره بشم
، ازش متنفر بودم، اما فقط یه لحظه
چند دقیقه کافی بود
تا چشمام کدر بشه و دنبال راهی برای
خیره شدن بگردم
! و گفتم:
_ تو خودت رو خیلی مهم میدونی، این که
من نمیخوام انجامش بدم
ربطی به ده سال پیش نداره، تا دیروز داشتی چک میکردی و فکر میکردی
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 57

من چطور به شما اعتماد کنم
که به مادرم بدهید، حالا می گویید چرا این کار انجام نمی شود.
?
دستانش را دو طرف سرش گذاشت و محکم فشار داد
: این کار را بکن، خوب می شود عزیزم، اگر من
هر کاری می گویی انجام نده،
آنها را زیر شال گذاشتم و بعد از چند ثانیه گفتم:
جلوی همه ازت خواستگاری می کنم. چه بهتر از
تبدیل شدن به همسر کسی که دوستش داری
؟
با قیافه صاف نگاهش کردم و خندیدم
، شیشه ماشین رو پایین انداختم
و سرم رو بیرون آوردم..
خواستگاریش ناگهانی بود، دقیقا همونی بود که
میخواستم، اما قرار نبودم
خودم رو راحت کنم و مثل یه زن تلخ باشم. منتظر

دانلود رمان عاشقانه هستم. | صفحه 58
~ دهنم رو براش باز میکنم..!
_امیرعلی: انگار خیلی هیجان زده ای، دمت گرم
، میخوای
کولر رو روشن کنم؟!؟
چترهایم مثل شاخ در هوا گیر کرده بودند
جلوی من مانور می دادند،
_ نه گرمم نیست، سرم را بیرون آوردم تا بالا بیاورم،
اگر خیلی ناراحتی می توانم.
شکمم رو تو صورتت خالی کن
مشکلی نیست؟
سرمو به سمتش چرخوندم
به صورت جمع شده اش لبخند زدم و گفت:
– پس میخوای چیکار کنم؟ شرطت چیه
_ برای مرگ و زندگی مردم شرط نمی بندم،

دانلود رمان سکانس عاشقانه صفحه 59
اوست که خیلی دوستش دارم
، این که از بدشانسی به عنوان پسرش به دنیا آمدی از
عشق من کم نمی کند. خاله من
یه ذره._. امیرعلی: ببین باشه، شرط نخواهی گذاشت
که مامانم رو دوست داری، اما
بیا به مادرم قول بده. هر کاری بگی انجام میدم
تا جبران کنم
..!
آنقدر اصرار کرد که مرا وسوسه کرد،
تا جانش را بگیرم.
دلم می‌خواست فقر را احساس کند، می‌خواستم
بفهمد که هر
که میان مردم می‌آید و می‌رود فقط به خاطر پول است، وقتی ندارد،
وقتی ندارد. او
برایشان حتی یک پشه هم ارزش ندارد..!_ حاضري همه اموالت رو از دست بدي ولی مادرت زنده بمونه؟
کف دستشو آروم روي فرمون کوبید و با لبخند کوتاهی که از حرص روي لباش جا خوش کرده بود گفت: _ این نامردیه! ، بعد از عمل کجا ببرمش؟ وسط خیابون؟ یا خانه سالمندان ؟ نفس عمیقی کشیدم و
خیره به چشماي طلبکارش گفتم: _ پس چرا سینه سپر میکنی که آره هر کار بگی میکنم واسه جبران… کلافه سرشو به پشتی صندلی تکیه داد: _امیرعلی : نمیدونم دیونه شدم ، پشیمونم از ده سال پیش از واکنش چند روز پیشم ، کاش اصلا به روي خودم نمیاوردم ، تو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 61
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~میگی من سر زندگی مریضمشرط بندي نمیکنم اما چشمات اینو نمیگن انگار شرط داري ولی نمیتونی بگی
.
_ سر حرفی که زدي هستی؟ زبونش رو روي لب پاaنش کشید و با صداي بم شده اي گفت: _ هستم ولی ، مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: _ بدون هیچ عشق و علاقه اي تا ابد.. عاشقش بودم انقدر که حاضر بودم چشم بسته قبول کنم ، از نظر بقیه خریت بود اما من فقط حس تنفرم روي زبونم می چرخید کی میدونه این ده سال فقط با فکرش شبم رو صبح کردم ، کی میدونست واسه جدایش از اون دختره چقدر
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 62
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~دعا کردم ، قلبش رو نمیخواستم اما همینکه مال من میشد بس بود همین کافی
بود.. حس خوبی نداشتم هر چی میخواستم عقلم رو متقاعد کنم تن به این خواسته احساسی بده غیر ممکن بود. حالم مثل وقتاي بود که با عشق غذا درست می کردم اما موقع خوردن که می رسید هر چقدرم خوشمزه بود دلم نمیخواست بهش لب بزنم. الان درست شرایط همین بود همه چیز داشت درست می شد ، اما من دلم نمیخواست قبول کنم..به امیرعلی که بیخیال مشغول چک کردن گوشیش بود زل زدم ، یه بازیگر بود فوقش بعد از یکسال که همه چیز ختم و به
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 63
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~خیر شد چمدونم رو میزاره دم در و برمیگردونه سر جاي اولم ، اون موقع دیگه نمیتونم پشیمون بشم … من همیشه بهترین تصمیم هارو می گرفتم ، من یاد گرفته بودم هیچ وقت از روي احساس تصمیم نگیرم هیچ وقت اشتباه ده سال پیش رو نکنم.. کیفم رو از روي پاهام چنگ زدم و در ماشین و باز کردم و پیاده شدم … انقدر غرق گوشیش شده بود که حواسش بهم نباشه.. دستی براي ماشیناي که با سرعت ازم عبور میکردن
بالا کردم که پیکان سفید رنگی جلوي پام ترمز زد. قدمی به جلو برداشتم سوار شم که کیفم به عقب کشیده شد ، با ترس به عقب
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان سکانس عاشقانه | صفحه 64
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان سکانس عاشقانه»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام ، روبیکا یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.