درباره دختری که پدرش معتادش برای خرید مواد اون رو به یه مرد میفروشه که …
دانلود رمان سوگلی شیخ
- 22 دیدگاه
- 6,457 بازدید
- نویسنده : نونیم
- دسته : اربابی , ایرانی , بزرگسال , در حال پخش , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : پارت گذاری
- بازنشر : دانلود رمان
- در حال پخش
- مشخصات
- نویسنده : نونیم
- دسته : اربابی , ایرانی , بزرگسال , در حال پخش , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : پارت گذاری
- بازنشر : دانلود رمان
- در حال پخش
- باکس دانلود
دانلود رمان سوگلی شیخ
- رمان اصلی بدون حذفیات
- این رمان هارو حتما بخون عالین
- آنلاین
دانلود رمان سوگلی شیخ
ادامه ...
شنیدم که صدای خماریه باگ به گوشم خورد و بدنم شروع به سقوط کرد.
زن به این دختر خیره میشود و میگوید: بذار این مرد …
در اینجا لحظهای سکوت کرد و سپس چنین ادامه داد:
اما آقای محترم، خواهش میکنم بگویید که من میخواهم از خوردن مسکن بمیرم،
جلو پای مادرم زانو زدم
خدا نکنه مامان، من از اینکه هر هفته واسه پرداخت پول نهار بابا از بین برم خسته شدم
با چشمانی اشکآلود و قلبی اندوهگین از روی مجسمه برخاستم، دستها و جهشهای مداوم خود را بلند کردم
مامان، نگاه کن، جسد دختر دخترونت را ببین! ناجیس متهم است، هیچ جای سالمی باقی نمانده است که یک دست نخورده باشد.
من فریاد میزنم
من چقدر خستهام، من چقدر پیرم! به دوران من نگاه کن مامان …
هنوز حرفم تمام نشده بود که در باز شد و بابا وارد خانه شد.
به او نگاه کردم و او کمربندش را باز کرد و گفت:
تو عوضی، من دو ساعت است منتظرم تا بهت زنگ بزنم
با ترس و لرز به طرف اتاق دویدم و در را پشت سرم قفل کردم.
مامان کریمو
بهش بگو، مانن، دلت برای دختر ما نمی سوزه
او با کمربندش به مادرم افتاد، بینیاش را بالا کشید و در همان حال مستی به مادرم گفت: گریه نکن، من تو را بیدار میکنم. تو باید پول نان بیشتر را بدهی.
فصل بیست و دوم
این یک مرکز بزرگ
با حرفهایی که به مادرم زد قلبم شکست و کنار در اتاق نشستم و شروع کردم به گریه کردن.
وقتی دو متر جلوتر از او به طرف در پریدم و بدنم شروع کرد به بالا و پایین رفتن از دیوار.
از جلوی دندونت برو کنار، دختر احمق، وگرنه، در رو میشکنم.
صدای مادرم را میشنیدم که به پدرم میگفت:
من میخوام انیگارسی رو ببرم، سه روز از دفعه قبل تا حالا، بدنش درد میکنه و دیگه تحملش رو نداره
بار دیگر بینیاش را بالا آورد و به حرکت درآورد.
تنها کسی که این همه پول می ده و می خواد اون نیست
دوباره در زد و گفت:
تو امدی، من در رو میشکنم
مادرم شروع کرد به التماس کردن و پدرم عصبی شد و دوباره با صدای بلتی بهش ضربه زد
دستم را روی قلبم گذاشتم و از جام بلند شدم.
میدانستم که باید دست از این کار بکشم.
در را باز کردم و بیرون رفتم تا مادرم را از چک نجات دهم و به او لگد بزنم.
وقتی مرا دید لبخند زد و گفت:
خوب اندونزی، پدر، من میدونستم که تو از این موضوع
! اجازه نمیدی بابات دفتر درس بده
این یک مرکز بزرگ
با حرفهایی که به مادرم زد، قلبم شکست و کنار در اتاق نشستم.
شروع کردم به گریه کردن
موهایم را کشیدم و با ضربه محکم دو متری در جلویی فریاد زدم.
از جا پریدم و بدنم شروع به لرزیدن کرد.
از جلوی دندونت برو کنار، دختر احمق، وگرنه، در رو میشکنم.
صدای مادرم را میشنیدم که به پدرم میگفت:
سه روز از سال پیش به بعد گذشته، و بدنش هنوز در خطر بود
دی گه نمی تونم تحمل کنم.
بار دیگر بینیاش را بالا آورد و به حرکت درآورد.
تنها کسی که این همه پول می ده و می خواد اون نیست
دوباره در زد و گفت: من تا ۳… شما نمیآیید، من درها رو میشکنم.
مادرم شروع کرد به التماس کردن و پدرم دوباره با اون آروغ زدن عصبی شد
اون زندگی – شو از دست داد
دستم را روی قلبم گذاشتم و از جام بلند شدم.
میدانستم که باید دست از این کار بکشم.
در را باز کردم تا مادرم را از چک و از شر طلیدها نجات دهم.
از اتاق نشیمن اومدم بیرون
# قسمت ۳#
این یک مرکز بزرگ
وقتی مرا دید لبخند زد و گفت:
خوب اندونزی، پدر، من میدونستم که تو از این موضوع
… اجازه نمیدی بابات مثل یه دفتر ثبت مالیات
سرم را پایین انداختم و اشک از چشمانم سرازیر شد.
من به زمین خیره شده بودم که صدای پدرم رشته افکار مرا پاره کرد
خب، بابا، تو چیزاتو جمع کن، واسه یه هفته خونه نمیری
چشمانم از تعجب گشاد شدند و من فریاد زدم:
این یه مدل جدیده؟ واسه اجاره خونه م پول میدی؟
با نگرانی ابرو درهم کشید و اضافه کرد:
دوباره بهت خندیدم، تو “پرت” هستی! برو چیزاتو جمع کن
لبخند زدم و گفتم: چی دارم؟ حالا میخ وام به فرم ون شماره ۴.
داری در مورد لباسهای پاره پوره حرف میزنی
آمد پیش من و یقه پیراهن مرا گرفت و گفت:
تو یه دختر احمقی هیچ کاری نکن من اون زبون رو از تو حلقت در میارم
به چشمانش خیره شدم و او مرا به جلو هل داد و گفت:صدای جیغ و ناله شهوت در تمام اتاق طنین انداخت.
فلیانار با دهان بسته خندید و زبانش را در بدن من فرو برد…. یکی پس از دیگری
میتوانستم او را حس کنم و اگر یک بار دیگر این کار را در دهانش انجام میداد،
میآیم خیس میکنم …
داشتم در ابرها به پرواز در میآمدم که صدای گفت و گو و خوش آمدی شنیدم.
ملازمان و شیخ به گوش آن زوج رسیدند.
در کسری از ثانیه بدن لباسم را مرتب کردم و لحاف را کشیدم.
عواد
لته خودش را طوری تنظیم کرد که لحاف زیاد از بین نرود.
در همین حال، در باز شد و شیخ وارد شد.
شیخ ایالت
بخش دوم
قلبم تند میزد و تمام احساس خوب روابط ما از بین رفته بود.
شیخ لبخندی زد و به من نگاه کرد. او کام لا ناراحت بود.
از یه حرکت نیاسونش معلوم شد که من یه سکس رو تموم کردم
یا اینکه درست وسط من انداخته بودش
سپس به آن قسمت که در کنار من بزرگ شده بود و در واقع فلاک بود و نه شاه جنگ، نگاه کردم.
لحاف
ابروهایش را بالا برد و لبخندش محو شد. از ترس نزدیک بود فریاد بکشم.
فهمیدی؟ فورا لبخندی زدم و توجه او را به خود جلب کردم.
یک ضربه زدم.
شیخ کجا بودی؟ مگر نگفتید که گنجشک شما اینجا کسل میشود؟
قرار بود یه طوطی بخری، خب چی شد؟
من این سگها را دوست ندارم، همهشان دو برابر من هستند.
شیخ دست او را فشرد و کراواتش را شل کرد. خسته از راه
باران میآمد،
او خندید و دیگر با من حرف نزد. خم شد و لبهای مرا محکم بوسید.
ریش و خط ریش او به چانهام خورد، اما به خودم صدمه نزدم.
شیخ من امروز و دیروز یه قرار ملاقات داشتم من خیلی گرفتار بودم، گنجشک یک
من دوش میگیرم و یک چیزی میخورم، بعد هر چی بخوای تو رو میبرم
! بخر فقط من از طوطی خوشم نمیاید که زیاد بخوانم … کمی دلم تنگ شده بود و از لحاف فاصله گرفتم.
من خوششانس بودم، فوراد توجه میکرد، وگرنه سرم ضربه میخورد. گفتم:
درست میگی شیخ؟ جان گانش “؟”
دوباره لبهایم را بوسید و خندید:
بله دارم حقیقت رو میگم من میرم دستشویی و نیم ساعت پیش نیومدم
فصل هشتم: ۱۲ / ۲۰، آب گرم
شیخ ایالت
# بخش سوم #به محض اینکه پشتش را به من کرد نفس راحتی کشیدم.
خوب است، او زود رفت، زیرا که عواد بی آن که به پدرش توجهی داشته باشد جاهل است
او با آسمان من حرکت میکرد و این برای من کافی نبود تا در برابر شیخ به گریه بیفتم
بروید هوا. شیخ کت و کراوات خود را درآورد و آن را روی نیمکت کنار اطاق انداخت.
بعد پیراهن و شلوار، با یک پیراهن و یک مادر لخت پشت سرم،
ایستاده بود.
با اینکه پیر بود، بدنش به خاطر رفتن به باشگاه خوب شکل گرفته بود
تعداد بی شماری
اما هنوز نمیتوانستم به آن نگاه کنم و باعث میشد گریه کنم.
او حوله را از روی جلد برداشت و وقتی آن را دید، به او خیره شدم، زبانش در هوا مانده بود.
سرم را تکان دادم.
اول چشمانم گشاد شدند، اما بعد خندیدم و او را بوسیدم.
به مجرد اینکه شیخ به حمام بزرگ رفت و در اتاق را بست،
عواد نشست و به راه افتاد.
تاب خوردن و دوباره احساس لذت در کل بدنم.
دهانم را محکم فشردم تا جیغ نزنم.
ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
22 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان سوگلی شیخ»
من نمیتونم دانلود کنم رمان سوگلی شیخ
پارت از اول تا اخر
چطور رمان رو دانلود کردین برای من نمی یاره هر چی روی دانلود میزنم همون صفحه دوباره می یاد.
ممنون میشم که بهم بگین🌹
ب من بگین چجوری دانلود میشه
جچوری دانلود میشه