دانلود رمان زهار

درباره مردی به نام سردار است که با کامیاب یه کینه قدیمی داره و برای انتقام گرفتن از اونا دوست جذابش رو به سراغ آهو خواهر کامیاب میفرسته که یه دختر ۱۹ ساله خوش قلب و معصوم است و …

 

دانلود رمان زهار

ادامه ...

مقدمه:
هیچ آدمی نمی تواند آدم دیگری شود…
جان های از دست رفته در حسرت جان دیگران می سوزد… همانطور که خودشان قربانی شده اند…
دیگران را هم
نابود می کنند
…!
با حرف های زیبا!..
وعده های فریبنده!…
سلیقه های یکنواخت!…
بازی های زبانی و همه دروغ ها!…
ظواهر دروغین…
زیبایی های دروغین…
و چقدر کودکانه فریب خورده ایم! ..
عباس معروفی
دانلود رمان زهار | صفحه 1
******************
می سوزد…
هم دلم… هم تمام جانم…
کاش همش خواب بود…
عرق ریختن
و نفس نفس زدن زنان…
کاش این یکی از آن کابوس هایی بود که از خواب بیدار می شدم
درست مثل اون موقع ها…

همون مواقعی که هیچکس بغلم نمیکرد
…هیچکس آب توی دهنم نمیریخت…
کسی سر عرق کرده ام رو به باد نمیداد…
کسی کنارم نماند تا کابوس تموم بشه..
آن روزها که بدبختی هایم … به
عذاب های
آق بابا در غروب …

دانلود رمان زهار صفحه 2 اشکی
که برای تنهایی ام می ریختم …
به قول مادر جان صد رحمت در آن روزها …
چقدر خوشحال بودم و نمی دانستم …
با وجود یتیم بودن … بار بار بودن … مرا به این گرداب وحشتناک
طفیلی و بی ارزش بودن . ..چقدر خوشحال بودم و نمیدونستم…چطور چشماش
انداخت
…؟
لعنتش کن…
لعنت به نگاهش…
لعنت بر دستانی که
تنم را معتاد به آرامش آنها کرد…
لعنت به او و لعنت به روزی که او را دیدم…
کسی نیست مرا از این کابوس نجات دهد…؟
موجودات ریز ساحل پاهایم را گاز می گیرند و
من… فقط به امواج سیاهی که از صورتم می آید نگاه می کنم.

دانلود رمان زهار |
صفحه 3 را نگاه می کنم

شن ها با هر موج کوچکی که می آید حرکت می کنند
… او دیگر نیست … او
رفته است … حالا
دیگر حتی یک زندانی در آن ویلای بزرگ و کوچک
نیستم …
تمام شد که آق بابا از آن می ترسید…
دیگر افتخاری برای حفظش نداشت
من… همان انگل بی ارزش یک یتیم لال هستم که
از من و خانواده ام
متنفر بود …

او متنفر بود و غلت می زد عشق بازی می کرد؟
او هرگز به او نگفت اما… چشمانش،
دانلود رمان زهار صفحه 4
چگونه

می توانستند دروغ بگویند…؟
پاهام داره جلو میره …
آب به پاهام رسیده و صداش
تو گوشم می پیچه
: نمیذارم کسی اذیتت کنه
… نمی …..
چشمام حتی نداره یه قطره اشک…
روسریم برگشته…
تا سرم…
همون روسری که خریده…
اونقدر بزرگ که همه موهامو پوشونده…
همونی که با وسواس روی سرم انداخت. ..
هیچکس اینجا نیست که چهل تار موی او را در این
چهل موی او…

دانلود رمان زهار | صفحه 5
من نه کینه ای دارم و نه اشکی…
من… مرده ام… مرده ام چون دیگر آب را حس نمی کنم… تا
زیر
گردنم
رسیده است .. و
حتی… نفهمیدم چگونه شن های زیر پایم خالی شده اند
روحم از بدنم جدا می شود و نمی فهمم کی…
می فهمند…
آب مرا در آغوش می گیرد…
دریا هم می داند که دلم گرفته… حتی مادرم را هم از دست داده ام

!
صدای راکد آب در گوشم می پیچد … و صدای سوت
ممتد …
دانلود رمان زهار | صفحه 6
صورتش جلوی چشمانم نقش بسته است…
آب مرا تکان می دهد…

شوری اش به پشت گلویم می خورد و دماغم می سوزد…
کمک می آید و فکر می کنم…
بالاخره نجات دهنده ای برای این تن خسته و رنج کشیده پیدا شد
.. زهار
فصل اول
آهو:
نفس می کشم و
جیغ می زنم همراه با قهقهه های بلندم…
آن سگ بی وجدان دنبالش می آید.
چرخ های دوچرخه ام
به دنبالم می دود و پارس می کند… چرخ ها…
از لابه لای درختان پرتقال به سرعت قرمز
می روم

دانلود رمان زهار | صفحه 7
و به سگ بد و بی خانمان بگو…
کسی نیست که به این زبان به من بگوید من هم
دزد نیستم که با تمام قوا اینطور
دنبالم
می‌آید
… سگ از من متنفر است است…
از این خانواده هستم…
این حیوان هم می داند که در این ویلا هیچکس
مرا به عنوان عضوی از خانواده قبول نمی کند…
من در یک شیب تند هستم و
خودم را شهید می گویم.
دارم به منطقه ممنوعه نزدیک میشم…
به خاطر این سگ چندین هکتار زمین رو
زیر پا گذاشتم و اگه آق بابا منو ببینه…
بدون شک خونم الان حلال…
دانلود رمان زهار | صفحه 8
و با این وضعیت وحشتناک …
باد روسری ام را گرفته است و موهایم کاملاً
رها شده اند …
چه کنم …؟
تسلیم دندان های سگ هار می شوم یا به
ظلم خودش
؟
خودش تند و بی وقفه رکاب میزنم و بهتره
آق رو
تند و بی وقفه رکاب میزنم و بهتره مزاحم بابا
نشوم …
وگرنه سگش
حتما من رو تکه پاره میکنه…
کاش حداقل شریکای جدیدش رفته بودن…
اگه اونا هم بگیرن من با او این وضعیت را دیدی…؟
وای بر من که هرگز قصد سفر نداشتم

. دانلود رمان زهار ندارم صفحه 9

چیکار کنم …؟
من باید…باید…میفهمی…؟
یک لحظه با دیدن پدربزرگ و عمویم و مردی قدبلند که
کنارشان
ایستاده اند، می پرم و رکاب از زیر پاهایم می لغزد

سینه ام از ترس و هیجان می سوزد و آن
وقت .
وقتی سگ با صدای بلند پارس می کند، من هم سرم را تکان می دهم.
صداشو پایین بیاره…
به زمین می افتم… من
بین برگ های خشک و خاک و خاک باغچه غلت بزنم
و با آرنج های سوزان جلوی یک جفت
کفش براق و نوک تیز می ایستم… موهایم
دور گردن و سر و صورتم حلقه شده و از کجا

دانلود کنم رمان زهار | صفحه 10
حتی نفس هم نمی کشند…
فقط صدای خروش آق بابا را می شنوم و
در همان
لحظه… به روح پیروزم نفس راحتی می دهم…
دستی را دور بازوم حلقه می کند و با نگاهی که نمی خواهد
خشونتش را نشان دهد، می رود. بیدارم میکنه
:پاشو…پاشو دختر…
عمویه که بازومو گرفته و سعی میکنه نگه داره
_خوبی خانوم…؟
و این صدای خاص…؟
با این وضعیت…؟
نمی دانم…
و می دانم که حق نگاه ندارم…
موهایم پر از برگ و سنگریزه است و صورتم پر از برگ و

سنگریزه. صفحه 11 آق بابا…
از عصبانیت ارغوانی
شده …
نفس نفس میزنم…
_برو
خونه تا آق بابا سکته کردی…
عمویم که زیر گوشم با دندون به هم فشردن غر میزنه.
. ..
بلافاصله نگاه کردم و متوجه شدم که سگ بی وجدان
با دیدن پسر پدرم دمش را روی
بغلش گذاشت و رفت…
با صدای بلند آب دهانم را قورت دادم و به سمت
دوچرخه ام دویدم… با صدای بلند آب دهانم را قورت دادم و به سمت
موهایم که دورم پهن شده بود
زانو و آرنجم میسوزه…
اما هیچکدوم از اینها…
دانلود رمان زهار | صفحه 12

باید تا میتونم رکاب بزنم و به خود ویلا دعا کنم
.
مرد فقط
با دیدن قد بلندش و نوک کفشش اونقدر سر آق بابا رو گرم میکنه که
کلا
فراموشم میکنه …
چرا آق بابا منو دوست نداره …؟
جک 24 دوچرخه را زدم…
دستی به موهایم می زنم و چند تکه کوچک
برگ
و سنگریزه از آن ها می ریزد…
گوشه پیشانی ام
مثل آرنج و زانوم می سوزد
ای کاش جیران در اتاقش می ماند… ای کاش جهان مثل
دانلود رمان زهار است صفحه 13
همیشه

بیرون باش …
از پشت دیوار بیرون می آیم و نگاهی به اطراف می اندازم

معصومه
خانم با سبد سبزی اش از پله ها پایین می آید
.

او بالا می رود… منتظر می مانم تا وارد خانه شود و بعد از آن
با وقفه ای
طولانی به بالای پله ها می رسم

ویلای پدرم هشت اتاق دارد… خوشبختانه
یکی
از آنها مال من است. .. کوچک است اما
دوستش دارم …

دانلود رمان زهار صفحه 14
در اتاق من بر خلاف اتاق جیران نه تلویزیون است
و نه کامپیوتر …
اما پنجره به باغ باز می شود …
حتی شاخه درخت عزیزم
آنقدر بلند است.
که با کمی تلاش می توانم نارنگی های خوب بکارم.
طعم آبدارش رو می ذارم

البته نارنگی های عزیزم هنوز پر و ترش هستن
و
احتمالا تا چند هفته آینده شیرین می شن…
روی نوک انگشتان پا از سمت راست پله های منتهی به
طبقه دوم وصله میرم بالا… دلم مثل دل گنجشک تند
و
بی وقفه

دانلود رمان زهار صفحه 15 نمیخوام
با اون چشمای عاقل صوفیه جیران
روبرو بشم … نصیحتش را میخواهم…
همدردیهایش را نشان میدهد، نه
،
باز هم میخواهد حسود و حریص باشد…
یک بار به او میگفتم داش جهان…
به دنیا… تا مرا با این سر مواجه کند و بیایید با آن روبرو شویم.
حتی الان … گاهی به همین اسم صداش می کنم و
اخم می کنم و عصبانی می شوم …
شاید وقتی این صفت را از زبان من می شنود
خوشحال نمی شود …
شاید من را به چشم نمی بیند. خواهر …
بگذریم …
حداقل مثل موجودی بی ارزش به من نگاه می کند و
دانلود رمان زهار | صفحه 16
اضافه نشد…
از راهرو عریض رد می شوم و به محض اینکه می خواهم

در اتاقم هستم وارد می شوم، صدای جیرجیر در اتاقی می شنوم

پلک هایم را محکم به هم فشار می دهم و
بلافاصله دستگیره را می کشم. …
_آه
…؟؟؟؟!؟!؟
دستم روی دسته می ماند… ناامید و درمانده سرم را برمی گردم و
نگاه می کنم
به پسر عموی شیک و همیشه مرتب من …
به محض اینکه صورتم را می بیند مردمک هایش گشاد می شود
و
به سمت من می چرخد: وای خدای من… چه بلایی سرت اومده
؟ آوردی…؟
دانلود رمان زهار صفحه 17
دستم از دسته جدا می شود و
کنار تنم می افتد … پیراهن چیت بلند مغولی من کجا و کاغذ
دوزی جیران کجا
…؟
_سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسش
_

DDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDD
my small room. میشم…
_
باغ دنبالم اومد، با دوچرخه زدم زمین (
فکر
کنم کره چشمش
بیشتر از این گشاد نشه…
_کدوم سگ…؟ شبدر…
؟ رفته…
با دیدن قیافه هام مجذوب نگاهم میشه

دانلود رمان زهار | صفحه 18
… میدونم
دیگه به ​​شوخی های من علاقه ای نداره : باشه
با توجه به شخصیتش آنها را بیان نمی کند.
… برو خودتو تمیز کن
پدرم
اینجا نیومد… اینجا همه میدونن پدرم چقدر روی رفتار
من
حساسه

نفس راحتی کشید و وارد
اتاق شد. او همدم تنهای من بود…
بارها. بارها اشک هایم را دیده بود…
گلایه هایم را از خدا شنیده بود…
دلتنگی ام را حس کرده بود… از همان سه سال
دانلود رمان زهار | صفحه 19
پیش این اتاق یار و یاور من شده بود

با دیوارهای کرم و پرده های لیمویی اش …
تخت یک نفره و تنها وسیله ارتباطی من …
غیر
به سمت آینه می روم و وقتی خودم را در آن می بینم

به بزرگی دنیا برای هدیه قبولی من در
کلاس های غیر حضوری سال چهارم را خریده بود…
می ترسم…
موهایم مثل جنگلی پر از آشغال و
آشغال است و رگه نازکی از خون روی پیشانی ام است
.
از زخم کوچیکم تا بالای ابروم سرازیر شده…
بهتره از لباسم نگویم…
پیراهن سفید عزیزم کثیف است…

دانلود رمان زهار صفحه 20
آق بابا اجازه داد از ویلا برود. …؟
گل های قرمز درشتی که روی لبه تخت گل کشیده شده اند
شبیه لکه های خون درشت هستند
… بلافاصله به سمت در اتاق می روم و
کلید را دوبار
می چرخانم …
اتاق من حمام ندارد … من بیرون هم نمیتونه بره
من برم… هر لحظه ممکنه بابام بیاد… باید
خودمو تمیز میکردم و میرفتم زیر پتو… در
ریلی کمد رو باز کردم و یکی از پیراهنم رو بیرون آوردم
که جیران گفت برای ساحل بودند …
کاری
ندارم
این پیراهن ها از کجاست

رنگ تک تک آنها را دوست داشتم …
دانلود روم زهار | صفحه 21
به جز چند بار در سال، مجبور شدم ویلا را ترک کنم
برای همان مدت محدودی که
لباس هایم را
چند ماهه با هم می گیرم … لباس هایی که ممکن است
حتی تا یک ماه آینده دوام بیاورند …
این روند دقیقا سه سال پیش شروع شد…

بعد از ما اینجا نقل مکان کرد…
از تهران دودی به رودسر. .. من و جیران از سه
سال
قبل در ویلا زندانی بودیم
پیش …
ما هیچ وقت دلیلش را نفهمیدیم …
پیراهن سبز گل های زرد را در می آورم و بلافاصله لباس می پوشم

دانلود رمان زهار | صفحه 22
موهایم را چند بار در هوا تکان می دهم تا برگ های
گیر کرده در پهلوهایشان را جدا کنم…
دلیل آمدن ما هر چه بود،
پیرمرد
همیشه ترسناک را ترساند …
پیر من تنها کسی بود که توانست. موفقش نکن آرش
_
بود… آرش داداش بزرگم…
به عقب هل میدم
برادری که اون موقع بود هیچ تشویقی نبود…
هیچ حمایتی نبود…
از یک مادر نبودیم اما بودیم. از همان خون …
آهی را خفه می کنم و
پشتی نبود…
یه نگاه دیگه به ​​آینه بنداز…
چشم عسلم رفته پیش مامانم…

دانلود رمان زهار صفحه 23
همچنین موهای قهوه ای من…
خانواده پدرم همه
چشم و ابروی مشکی داشتند…
اگر یکی به ما نگاه کرد از بیرون فکر می کرد
من
ممتازترین فرد خانواده هستم…
لکنت هم داشتم. ..
آه…
برس را برمی دارم و سریع موهایم را شانه می کنم…
افکاری که هر روز به سرم می آید،
زخم پیشانی ام هنوز می سوزد…
پماد را از پشت آینه و قبل از من برمی دارم. با
دستمال، روی زخمم می گذارم، صدا. فریاد
وحشتناک آق بابا تمام ویلا را می لرزاند …

دانلود رمان زهار | صفحه 24
_آهو…؟
لوله کوچیک پماد تو دستام خشک میشه…
ترس تمام زندگیم رو میگیره… آخه بابا دوباره اسممو فریاد میزنه
تو سالن پاکان

باید هر چه زودتر برم پاکان…
قبلش عصبانیت زیاد می شود…
لب هایم تند و پیاپی حرکت می کند…
یاد خدا را می خوانم و می دانم که در این ویلای
بزرگ
و شلوغ…
هیچکس را جز خدا ندارم… اولین روسری بزرگ را می اندازم.
می توانم
روی موهایم پیدا کنم. …
مبادا کسی هوس کند آنها را با قیچی کند

دانلود رمان زهار صفحه 25

کینه ای در گلویم گیر می کند و دستانم می لرزد.
با احتیاط کلید را در قفل می چرخانند … صدای زن دایی ام را در هیاهوی زمین خالی
می شناسم
: می روم پیش شما آقا …
اینقدر حرص نخورید برای این دختر ….
صدای گریه جیوان کوچکترین عضو خانواده
موفق
همه چیز را تمام کرده ام …
پابرهنه به سمت پله ها می دوم و وقتی برای
اولین بار اسمم را می شنوم سرعتم را افزایش می دهم. ..
عمو: این دختر بزرگ نمیشه… امروز
جلوی شهسوار به ما سکه داد… دختر درست
روی پله های آخر چشم آق بابا به پله هاست
دانلود
رمان زهار صفحه 26
در راه است …
سینه من است تند و تند زدن از ترس…
نه…
انگار این زمان با بقیه روزها فرق دارد…

فرق دارد سر حسینعلی خان غیاب
از عصبانیت اینطور می لرزد…
فرق دارد وقتی سفیدی چشمانش رنگ خون باشد
… مثل یک تفاوت بزرگ و فکر می کنم قبل از
پاک شدن
آخرین
مرحله باید اشدم را بخوانم …
هنوز دهنم را برای عذرخواهی باز نکرده ام ، دهانم
بسته است …
از خانه متنفرم در گلویم ، سخت می لرزد. ..
گوشم را کر می کند…
دانلود رمان زهار صفحه 27
بووووو…
بدتر از قبل است…
صداهای سرم خاموش می شود…
گوشم رو
با دو زانو و سوزش یه روسری بزرگ تا دماغم
می افتم زمین میاد و گونه ام
گز میزنه…_آخه دختر بی ناموس…میخوای
با اسم و رسم لگد بزنی
کنار راستم میشینه. زانو و صدای جیغش که بلندتر از قبل

پخش کنه
: اونجا چه غلطی میکردی…؟
اونجا چه غلطی میکردی با سر باز…
درد از زانو تا تمام بدنم هست…
من حتی توانایی دفاع از خودم رو ندارم…
به چه زبانی از حقم دفاع کنم…؟

دانلود رمان زهار صفحه 28
همون زبانی که تو حالت عادیش بی وقفه کنایه داره چه
برسه
به الان که…
مورد ظلم مردی پر از نفرت قرار گرفتم

حتی جرات نگاه کردن به چشماش رو داشته باشی
… چطوری جلوی او حرف بزنم …
بازم ب و دال هایم گیر کرده اند …
سینه و سرآستین …
بهتر نیست سکوت کنم …؟
_اینجا چه خبره حسین…؟ با این طفل معصوم صدای
لرزان
مادر جون به گوش می رسد و نور
امید
…؟

دانلود رمان زهار صفحه 29
تو دلم میدرخشه…
_از وقتی که مامانش پا به خونمون گذاشت
بیچاره شدیم… مامانش سر پسرم رو به باد داد… زندگیمو
بدبخت کرد و رفت… اون هم میخواد
پا در کفش آن زن.. او می خواهد
برای لکه دار کردن آبروی خانواده ام این مرد چشم سفید
می شنود
صدای نفس های سنگینش در نزدیک ترین موقعیت های ممکن و حتما همین جاست…
همین نزدیکی…
_حسین چیکار کرد…؟ او چه کرد که سزاوار این بود
…؟
مادرم…؟
هیچ کس او را هم دوست نداشت …
هیچ کس مادر معصوم من را هم دوست نداشت
….
دانلود رمان زهار صفحه 30
پرش برای هزارمین بار :آه … آه …

بالای سرم می چرخد ​​و صدای تپ پاش بلند است
سرامیک روی زمین
برای هزارمین بار از پشت موهایم را می گیرد و می دانم که
همه از کوبیدن من خسته شده اند…
از
این ویلا را ترک کرد… دیوار این خانه قبر تو خواهد بود.. .موهایت
این به بعد فقط تن توست
رنگ دندان هایت خواهد
بود، اما نمی گذارم
مثل مادرت
آبروی مرا بسوزانی
… می فهمی؟
میفهمی آخرش انقدر توی گوشم جیغ میکشه
که انگار کم کم دارم از حال میرم…
دانلود رمان زهار | صفحه 31
من می روم…
بالاخره یک روز از این خانه نفرین شده می روم و
حتی تو هم نمی توانی جلوی
من را بگیری

کاغذ را مهر می کند… در را می بندد و بعد از
تکان دادن آن، در را باز می کند. لپ تاپ. می کنه…
_من هیچ راهی برای درامد ندارم آقا…دخترم شانس داره.!.. راست کلیک می کنه و
بدون توجه به ناله های مرد
پوشه مورد نظرش رو باز میکنه :”

یادت رفت کی اون فایل رو حذف می کردی…؟ ”
مردی با چهره ای سختگیر و کنجکاو
به میز بزرگ رئیسش نزدیک می شود: “چی آقا… نمی
دونستم
داخلش چیه…
دانلود رمان زهار | صفحه 32
از پوشه خارج میشه و میره جعبه ایمیل او
: جعبه!..
بدون اینکه حتی یک اخم روی صورتش بگذارد،
می تواند قدرت و اشتیاق خود را به رخ بکشد…
چیزی که اصلاً به آن فکر نمی کند چه دوست داشته باشد یا نه. اگر بخواهد
در آن است. نگاه همه…
سرد و بی احساس می رقصد

گرفتار شده و می داند که هیچ کس

مردی که شانه های افتاده برای آخرین بار به صورتش نگاه می کند.
از چنگال این مرد کاخ غافل نمی شود…
باید برود و خدا را شکر کند که
تازه اخراج شده است.. !
به شکرانه تعظیم کرد که این مرد
به همین راحتی از آن موضوع منصرف شده است …

دانلود رمان زهار | صفحه 33
مرد خطاکار دفتر را ترک می کند و قبل از
بسته شدن کامل در، یک نفر وارد می شود

ابروهایش را می شنود و ایمیل بعدی را باز می کند :
شما
هرگز نمی توانید آن در را ببینید! اخراج این بیچاره…؟
سکوتش ادامه دارد و کم کم کیان را آزار می دهد

کیان دوست دوران کودکی اش …
به این رفتار عادت کرده است … با این
چهره سرد و بی احساس …
نه عصبانی … نه لبخند … و نه احساس دیگری …
آنها را یکی یکی با قول بکشید این بار می فرستم او به
پوف داد و بیداد می کند و نزدیکتر می شود… حالا نداشتند
وقت آن
است که در مورد زدن یا نکوبیدن درب بحث کنیم.

دانلود رمان زهار | صفحه 34
: میدونی کی فرستاده … به جای اون
بدبخت بهتره اون قضیه رو از یکی دیگه بگیری
!..
موش رو رها می کنه و زل می زنه به
نگاه کیان : “میوه کرم خورده باید باشه
دور انداختن.” !..
کیان میدونه که بحث کردن باهاش ​​فایده نداره
… عصبی
دستی رو روی صورتش میکشه و به سمت میز خم میشه
: “اگه دوباره بخواد یکی رو استخدام کنه
دورش میکنم… این جا. پر از آدم هایی است که به آنها نیاز داریم پر از افرادی است که
اگر او بخواهد به چند قرن
دانلود رمان زهار صفحه 35
بفهمیم!…
_فکر کردی…؟

کیان با گیجی می پرسد: چی…؟
بلند می شود و
به سمت پنجره می رود

موهای موج دارش تاب می خورد و روی پیشانی اش می ریزد

صورتش
زیبا نیست …
این مرد فقط خدای جذابیت است …
هیبت او آنقدر چشمگیر است که حتی کیان حتی
به پاهایش هم نمی رسد

پاهای بلند و عضلانی اش را به اندازه عرض شانه باز می کند
… دستانش را در جیب می کند و
بازوان عضلانی اش را
دانلود رمان زهار | صفحه 36
: به پارچه تنگ آستینش فشار می آورند
: فقط تو
تا آخر این هفته وقت دارند…
خوب فکر کنید… وای وای اینی که گفتم را در بیاورید.
مغزت که فراموشش نکنی!..

صدایش محکم و گیراست و در گوش کیان زنگ،
در گوش کیان زنگ می زند.. .
برای چند ثانیه به چهره مرد سیاهپوش نگاه می کند

می دانست که هیچ وقت بدون فکر و برنامه ریزی
قبلی چیزی نمی گوید
، اما …
آنچه از او می خواست فراتر از این حرف ها بود.
بود…
مدیونش بود…

دانلود رمان زهار صفحه 37
هم زندگیش…
هم تمام زندگی و اعتبارش…
حالا چطور به تنها آرزویش نه گفت
…؟
بارها به او هشدار داده بود
نمی توانست و نمی توانست، باید کنار می گذاشت…
بارها عواقب این راه را برایش تعریف کرده بود…
از آن ابرهای سیاهی که دورش حصار کشیده بودند دور شو…
اما همیشه حرف خودش بود. ..یا هیچی نمیخواست
…یا اگه میخواست…
حتما باید انجام میشد…
حتی اگه به ​​جان کسی بود…
آبروی یک بیگناه…
_پایان این جاده ویرانی است سردار… ظالم دامن تو را نگیرد

دانلود رمان زهار | صفحه 38
نگاه یخی و شیشه ای مرد حتی یک اینچ هم تکان نمی خورد
… رنگ سبز گل
آلودشان
آنقدر تیره است که
فقط
از فاصله نزدیک می توان آن را تشخیص داد…
تنها فک سفت و گوشه دارش است که
محکم به هم فشرده شده است.
میتونه: فکر کردی یا نه…؟
کیان گیج دست هایش را بالا می برد و
صورتش را می مالد… چشمانش را می بندد و آرزو می کند که ای کاش اینقدر به این مرد بدهکار نبود
: فکر کردم!…
سردار بالاخره آهسته برمی گردد. شانه اش به سمت دوست
چند
ساله اش …

دانلود رمان زهار | صفحه 39
کیان به دور نگاه می کند کاردن به اطراف نگاه می کند و
به چهره بسیار جدی سردار خیره می شود: من هستم!
دست سردار در جیبش مشت شده اما
همچنان آرام است: راه برگشتی نیست!…
چهره ی درمانده و افسرده کیان
غمگین است…
_ببخشید می دانم… اما تسلیم نمی شوم.. من دوست
نیمه راه نخواهم شد
!.. که
برای او یک نیمه راه کافی … او
وقت ندارد تا شخص مورد اعتماد دیگری را پیدا کند.

و پیدا نمی شود …
خودش است …
همان است که می خواهد …

دانلود رمان زهار | صفحه 40
کفش های چرمی قهوه ای اش را
روی سنگفرش حیاط گذاشته اند…
منتظرش هستند…
اگر در خانه نباشد هیچکس سر آن میز نمی آید

راننده سریع ماشین را به سمت حیاط حرکت می دهد. محوطه پارکینگ.
می کند…
دکمه های کتش را باز می کند و با قدم های محکمش
به سمت در ورودی می رود… نگهبان ها
همگی
سرشان را خم می کنند و اگر
امنیت مادرش و سمانه نبود قطعا استخدام نمی کرد. هر کدام از
این
گولاگ های بی مغز…
تلفنش زنگ می زند…
کنار در ورودی از جیبش در می آورد و

رمان زهر را دانلود می کند صفحه 41
: با شماره دلخواه قبل از شنیدن حرفی
از
او تصمیم می گیرد: «جهیزیه آن دختر
تا فردا آماده می شود!…
و تمام می شود . تماس…
بهادر به خوبی می داند… نامی از اصلش نیست.»
نام دارد و
آدرس نیست…
امروز آن مرد را اخراج کرد و به
جای او…
برای دخترش جهیزیه تهیه می کند…
موبایل را در جیبش می گذارد و خادم که
خبر آن را شنید. ورود آقا، در را باز گذاشت. و
در انتظار آمدن مرد این خانه…

دانلود رمان زهار صفحه 42
_خسته نباشید آقا…
سروان کت و کیفش را به دست خدمتکار می دهد و
از پله های کوتاه راهرو بالا می رود…
اولین نفری که به او سلام می کند دیباست است…
نگاه می کند . از گوشه چشم بهش و این دختره که
پوشیده لباس خیلی راحته…
-سلام!…
_سلام… همگی اومدید…؟
دیبا در راه اتاق نشیمن
:
منتظرت
بودیم …
بدون من
کار شرکت چطور
پیش میره ؟ برای
دانلود رمان زهار صفحه 43
و
جای خالی …
بی توجه به جمعیتی که برای او ایستاده اند.

با لبخندهای گسترده و صدای بلند از او استقبال کنید
سمانه آنجاست …
، “چطور هستید؟”
مردمک های خواهر بزرگش بلند می شوند و
روی چشم های گل آلود سردار می مانند: «تو آمدی.!..
سردار حالش را می فهمد…همیشه.!..
حالا می تواند به مهمان ها برود…
*
آخر شب است. .. مهمونا یکی یکی خداحافظی میکنن تموم زندگیش از
مهمانی
های شبانه متنفر بود

دیبا با پدر و مادرش میره …

دانلود رمان زهار | صفحه 44
طاهر و خانواده اش هم خداحافظی می کنند و قول می دهند
مهمانی بعدی در خانه خودشان باشد. …
سردار کلافه از مهمانی طولانی خسته شده و
به سمت اتاق پذیرایی می رود …
همچنان به یک نقطه خیره شده و فروغ
دوردست ها را
پاک می کند .
اشک هایش با دستمال دوزی شده گران قیمتش …
دستش مشتی می شود و چیزی نمانده …
خواهرش هنوز می تواند بخندد …
خیالش راحت است ، سرش را روی بالش می گذارد

زیر پای تنها خواهرش زانو می زند…
فقط جلوی خانواده اش می توانست کمی نرم شود .
دانلود رمان زهار | صفحه 45
نشان می دهد

مرد سفت و سخت خانواده شهسوار
در مقابل مادر و خواهرش مهربان ترین مرد دنیا بود…
دیدن هر روز چهره اش
از هزار بار مردن بدتر است…
_سامان…؟
: نرفته است. هنوز به من آورد!…
لب های سردار به هم فشرده شده و
سیل اشک

هر لحظه بیشتر میشه…
خیلی وقته که همین سناریو داره تکرار میشه.
افتاده…_
برات میارم…به خاک بابام قسم
برات میارمش!…

دانلود رمان زهار | صفحه 46
فروغ بلند می شود و
دستمالش را با عصبانیت
گوشه ای پرت می کند: چرا
به او قول می دهی…؟ سه سال خونه به خونه دنبالش گشتی و
پیداش نکردی… از کجا
بیاریش…؟ جایی که… ؟
تنها چیزی که میتونه راه اعصابشو بگیره
همین
موضوعه…
مغزش رو مثل پشه می جود…
نبضش را منفجر می کند …
و پوستش قرمز بنفش میشه…
_پیداشون کردم.. !
جمله در گوش فروغ زنگ می زند …
چشمانش بی حرکت و ثابت می ماند … سمانه همچنان
به همان نقطه ناشناخته
خیره می شود

دانلود رمان زهار | صفحه 47
به خوبی وضعیت شکسته پسرش را می شناسد …
خشم سرکوب شده او را به خوبی می بیند …
و نبض شقیقه اش که گروم گروم را می زند

_کجا …؟
از هیجان نفسش بند می آید…
ناخدا آنها را پیدا کرده بود…
ناخدا موفق شده بود لانه آن سگ کثیف را پیدا کند
… سکوت ناخدا آزارش می دهد و
قدم های
بی حوصله اش را برمی دارد.
اش رو
به سمت صندلی سمنا میبره: کجا. پسره..؟ گفتن،
دانلود رمان زهار | صفحه 48 حقشان را کف دستشان میدهی… بگو
جانشان را
سیاه می کنی … بگو
انتقام خون پدرت و آن نامردها را می گیری… بگو!…
نفس های سنگین سردار
مثل آتش از دماغش بیرون می آید…
سال ها پیش این را قسم خورده بود…

دندان هایش به هم قفل می شود و چشمانش
به خواهر مریضش سرخ می شود: قسم می خورم
… قسم می خورم که
جگرشان را روی سر بگذارم . طوری آتش بزن که حتی اگر صدای فریادشان گوش همه را کر کند
… کسی به آنها نمی رسد … آنجا
می بوسد

لبهایش برای هزارمین بار: سوگند…
و نگاه فروغ برق می گیرد…
شیری که به این پسر مرد شده حلال است.

دانلود رمان زهار | باید صفحه 49 باشد

قسم خورده و هیچکس مثل او نیست …
به سوگندش پایبند است …
به ساعت مچیش نگاه می کند …
سهند دارد متن را توضیح می دهد …
شرایط پیش روی آنها سخت است. …اما نه
به سختی
سه
سالی که خانه به خانه دنبالشان می گشت
.
… ذهن سردار به جای دیگری پرسه می زند …
آنها را به زانو در می آورد …
هر چقدر با آن پیرمرد چموش قرار گذاشت
برای

دانلود رمان زهار | صفحه 50
شرکت های رقیبش سود می برند…
، آخرین تلاش خود را می کند: به
برای او دو برابر است …
حالا بگذار او را نوازش می کنند…
به خودشان نمک بپاشند و
ارزش باغشان را زیاد کنند…
فرششان را از عرش می کشد تا
ناله هایشان بلند شود گوش فلک هم برسد…
با نگاه یخ زده اش فقط به منطقه خیره شده است. بیرون از آن برج
ده طبقه

خط هایی که سهند زیرش محکم می کشد
برایش مهم نیست…
تا دقایقی دیگر روی میز خواهند بود. مذاکره می کنند

تلاش سهند برای
دانلود رمان زهار | صفحه 52

دانلود رمان ظهار صفحه 51
پیرمرد را به پیغمبر
کرده این دیوانگی محض است…
وظیفه اصلی ما این نیست که نان های جدید را برای شب عید تهیه کنیم، توسط
خدایا
کمپوت درست می کنیم… آب میوه و مربا و کوفت و زهر مار می زنیم
… میوه های این یارو به اندازه سر من وزن دارد.
… فقط برای صادرات خوبه نه
برای اونایی که میوه های جعبه ای و پلاستیکی می خوان
… شما به من بگید … کی قراره
از این مرکبات کنسانتره
درجه یک بگیره …؟ متعجب…؟
سردار با خونسردی ذاتی اش
دست در جیبش به سمت میز بلند جلسه می رود
«متن پاک است… همانی که
سهند با قیافه ای غمگین به او خیره شده و مرغ

را که می اندازی توی سطل آشغال.. این
_
انسان همیشه یک پا داشته است و بس…
قدم های حریصانه اش را به سمت در برمی دارد و
زیر لب غرغر می کند: «او از خودش حرف می زند…
فقط
برای آخرین امضاهایش آمده ایم…
سردار می نشیند پشت میز و همزمان وقتی سهند
کاغذهای خط خورده را به سطل زباله می اندازد،
چند نفر از
کارمندان با یک لباس وارد اتاق کنفرانس می شوند. چند ضربه به در
… سهند با
اعصاب
داغان آخرین نگاهی به چهره زهار می اندازد
صفحه 53
سردار ساکت می شود و از اتاق خارج می شود
کیان رو به او می چرخد: زیر لب چه زمزمه می کنی
سهند
با حرص پلک می زند: این است
. دوستت.کیان

دیوونه…میخواد کل شرکت رو منفجر کنه!
کیان می فهمد و لب هایش را روی هم می فشرد: -اینقدر
اصرار نکنی بهتره… باید یه چیزی تو سرش باشه…
سهند از کنار کیان می گذره و با صدای آهسته غر می زند
: این فکر همه ما را به باد می دهد!..
هيئت مديره همه در اتاق ظاهر مي شوند و كيان
بالاخره
به آنها ملحق مي شود…
همه بي صدا به
زونك هايشان نگاه مي كنند…

دانلود رمان زهار | صفحه 54 فرا
رسيد روزي كه سال ها سردار در انتظارش بود

و شمارش معکوس برای حس بد کیان!…
منشی وارد می شود و به سردار می گوید: «
آقایان عزیز خوش آمدید…!»
نگاه سرد سردار می لرزد: بفرستید
داخل…!
منشی سرش را خم می کند و سردار با نبض تپنده،
با نبض تپنده ای به در نگاه می کند…
دمای تنش بالاتر از حد معمولی می رود…
نفس هایش سنگین تر می شود…
و حتی
خنکی خود را از دست می دهد…
فکش قفل می شود و اولین نفری که در
داخل می شود.

, دانلود رمان زهار صفحه 55
: پیرمرد سپیدی است که
زهر را در رگ ژنرال می چرخاند …
هیئت مدیره همه ایستاده اند …
نفر بعدی مهدی زاهد است … پسر دومش … روباه
حیله گر چشم به پول و منال این پیرمرد
شبیه خوک است!… او
دارد
روی پیشانی اش خال سیاه بزرگی
که لب های سردار را کج می کند به پوزخند

سردار هنوز بلند نشده است…
و او آخرین کسی نیست که در برابر وکیلشان وارد می شود
جهان زاید است. ..
مردی خودشیفته و مغرور که حتی خدا را می پرستد

دانلود رمان زهار صفحه 56 با نگاه از بالا وارد اتاقش می شود و قد
مسخره اش را به رخ می کشد
….
کینه ها هر لحظه در سینه اش بزرگتر می شوند
اما ….
الان وقتش نبود ….
حالا فقط می خواست اعتماد آنها را جلب کند. …و
نه
دیگر..!..
مغزش فرمان می دهد و بالاخره
روی پاهایش می ایستد…
نگاه نافذ خود را به پیرمرد متظاهر می کند و
قدمی به سمت او می گیرد: «خوش اومدی آقا.!..
دست و نگاه پیرمرد به سمت او می رود و این
آغاز است.
از رسوایی است که سردار می آفریند!….
دانلود رمان زهار صفحه 57
وکلا متن قرارداد را می خوانند و چشمان فرمانده

هنوز مثل دو تکه یخ است. خیره به پیرمرد وانمود کننده

او متن قرارداد را بارها مرور کرده است…
نیازی به گوش دادن دوباره ندارد و همانطور که
انتظار می رود
اولین کسی که
از طرف آنها واکنش نشان می دهد
دنیای موفق است:
_من نمی فهمم… یعنی اگر باغ ما
آفت باشد یا هر گونه آسیبی ببیند باید
خسارت شما را
بابت مبلغ قرارداد بپردازیم…؟
نگاه سردار فقط درجه رو عوض میکنه…
می تواند ضربه بزرگی به شرکت ما وارد کند!…
این جوان مغرور و مغرور حریف خودش است.
. دانلود رمان ظهار نمیبینه صفحه 58

سهند خیلی واضح جوابش رو میده: شرکت ما
با شما قرارداد دو ساله میبنده. مبلغ قرارداد را
به صورت یکجا و دو چک پرداخت می کند
… اما… در صورتی که

نتوانند به قرارداد پایبند باشند به این معنا که
. برف، طوفان، تگرگ، باران، سیل یا هر
بلایی
که باعث کاهش کیفیت و کمیت میوه‌ها می‌شود
،
علاوه بر مبلغ قرارداد، ضرر
شرکت بزرگ ما را نیز باید بپردازید… به هر حال
جایگزین کردن آن مشکل است. قرارداد و همچنین
ابروهای پر و تیره دنیا به هم خواهند رسید و این

دانلود رمان زهار | صفحه 59
وقتی
می خواهد لب به اعتراض باز کند زاهد بزرگ
کف دستش را بالا می گیرد… سبیلش تکان می خورد و با غرور مفرط سرش را بالا می گیرد
:
خدا را شکر این باغ 20 ساله آفت نخورده
،
تگرگ. یا باران . .!.
نگاه سردار بدون هیچ تغییری فقط نگاه
پیرمرد
روبه رویش…
بلای آسمانی تو همین جاست…
همونی که رو به روی توست.!..
نه نیازی به تگرگ است… نه برف. و باران … این مرد خودش
با سردی نگاهش کل شهر را
یخ می کند …
میوه های بهشتی ات پیشکش.!… _اجازه بدین لطفا….اگر بشه میخوام با آقای کامیاب یه مشورت کوچیک داشته باشم!…
وکیل آنهاست…معراج با تکیه بر صندلی چرخانش ، چرخی به آن میدهد و با چشم ، به منشی اشاره میکند :راهنماkشون کنید.!..
پیرمرد اخم میکند و با غیض از جایش بلند میشود… ظاهرا هیچ از این اوضاع راضی نیست… چرا هیچکدامشان اهمیتی به حرفهایش نمیدهند…؟ اکیپ آنها ، همراه با جهانشان از درب سالن خارج شده و سردار میبیند آن نگاه خصومت دار وارث
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان زهار | صفحه 61
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~کامیاب ها را…! دیر یا زود پوزه ی این سگ مغرور را هم به خاک میمالید… میتوانست باز هم با نگاه برایش خط و نشان بکشد…؟ لبش از پوزخندی که میزند کش می آید و کارمندهای او هم همگی در حال بحث و جدل هستند.!.. چند لحظه بعد ، پیرمرد فربه و سفید موی بدون در زدن از درب سالن داخل می آید… و پشت سرش ، مهدی ، جهان و وکیل میانسالی که
چهره اش به شدت آشفته و عصبیست :…باغ من اونقدری بزرگ هست که اگه یه گوشش رو آفت بزنه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان زهار | صفحه 62
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~مابقیش بتونه میوه ی شب عید یه ملت رو تأمین کنه…اون قرار داد امضا میشه…اما ، مو به موی اون پانویسا باید اجرا بشه…هیچ نقطه ای ، هیچ کلمه ای از این قرارداد از قلم
نمی افته… قانونی پیش برین ، با قانون باهاتون راه میایم…بسم
االله.!.. کلید دارد اما ، عادتش این است وقتی کسی داخل خانه باشد ، اول در بزند… زنگ واحد خودش را میزند… خانه ای که برای خودش بود و حالا یک مهمان داشت… مهمانی که قبل از صاحب خانه رسیده و سردار را وادار به در زدن کرده بود..!.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان زهار | صفحه 63
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~مهمانی که علنا خودش را صاحب خانه میدانست.. طولی نمیکشد که درب ضد سرقت مشکی رنگ آهسته باز میشود… سردار بدون اینکه شخص پشت در را ببیند ، داخل میشود…
با کفش… نگاه خونسردش روی زن ، تاب میخورد… زن ، با پاشنه ی پا در را هول میدهد :سلام عشقم!…
سردار کیف را گوشه ای پرت میکند… قدمهایش را به جلو برمیدارد : خوبی عزیزم…؟؟؟ سردار سمتش خم میشود :حرف نزن.!.. ***پیپش را گوشه ی لب گذاشته و ایمیلهایش را چک
میکند…
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان زهار | صفحه 64
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~عادت به دود و دم ندارد اما ، گاهی اوقات برای رفع خستگی از کاپتان بلک خوشبویش استفاده میکند…
دیبا میاید و درست روی دسته ی مبلی که سردار روی آن نشسته مینشیند :عزیزم روزا بس نیست که وقت استراحتت
رو هم با کار کردن پر میکنی…؟ سردار بی اعتنا به صدای دیبا ، فایلها را یکی یکی باز میکند…برای پیدا کردن فایل مورد نظرش!… _فکر نمیکنی نامزدیمون خیلی طولانی شده…؟سردار من میخوام همیشه پیشت باشم…دو ساله که همینجوری پا در هوا موندیم…تازگیام که با بابام
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان زهار | صفحه 65
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.