دانلود رمان تقلب

درباره دختری هپی که چهار سال دبیرستانشو با تقلب سپری میکنه و هیچ وقت دستش رو نشده ولی از شانسه بدش یک روز مچشو میگیرن و این آغاز تنفر از شخصیه که …

دانلود رمان تقلب

ادامه ...

به نام او، به یاد او و در پناه او شروع می کنیم
– ما…ما….ن….. ماشین را رها کردی… اوه، جلد.
– مرگ. دختر احمق کر شدم این جیغ چی بود؟
فکر کردم مردی. چت کردی؟
– بلیط دبی رو گم کردی شاهزاده. فردا بدون خرید بلیط به خانه نمی آیید
.
– دروغ میگی!!!!!!!!!!!!! ما را گرفتی
– دروغ من چیست؟ اگر باور نمی کنید بیایید و خودتان ببینید. صفحه همچنان
باز است
– مرگ آریانا؟ چه کسی را می بینم؟
– راست میگی نانادی؟ به من بگو مامان
– چطور هستید؟ آیا شک دارید؟
– نانادی عزیزم. این بدن خواهد مرد، راستش را بگو، که
پیش تو نشسته بود؟ می بینم؟ او اول بود یا دوم؟ اگر من
تو را نمی شناسد، برای من مهم نیست.
– مامان فقط بگو خفه شو خیلی
آریانا من نمیتونم بهت دست بزنم مرد بزرگ…
– دروغ میگم؟ همه در دنیا
خدای تقلب را می شناسند. اما اگر بمیرید،
شانس زیادی دارید. حالا اگر
ما بودیم، یک احمقی جلوی ما می نشست.
-خیلی بد…خب…وقتی خودم رو تو خونه حبس کردم
کور بودی ؟
-خیلی خب حالا بس کن. خجالت بکش
مثل موش و گربه همدیگر را در خانه تعقیب می کنند.
آریانا
خجالت بکش این یک کودک است. ماشالا تو 03 سالته
– خیلی بد. مادر من دروغ می گویم؟ او طاقت دختر خوب را ندارد
آقا من لال شدم اما از فردا ببینید و ببینید
طاقت گفتن حقیقت را
دختر خوبه با این هیچی حل نمیشه
اگر هرکسی که از در وارد شد
همین را به تو گفت یا نه. اگه نگفت
اسممو میذارم. خوب است؟
-تو هم بس کن. پسرم راس می‌گوید قبلاً
ندیدی چطور شش ماه خود را در سلول حبس کرد؟»
این کار را کرد و
می‌خندد. آیا ممکن است کسی با تقلب رتبه سه را به دست آورد
؟ دیگر حرف نزنید که عقل افراد
به
سلیقه آنها بستگی دارد. –
نانادی، آریانا، ببینم نقل قول ها را
در جلسه گرفتی؟- بله، می دانید، من
چهار سال در جلسه تقلب را
پذیرفته بودم
، اگر
باور نمی کردید که اول تا سوم می شوم. ،
چرا شرط بندی کردی
سومیش میلاد پسر عمویش که چرا
با من ؟
– می خواستم رایگان بگیرم. سفر با تیغ
– حالا تو دیوار خوردی؟ آرام باش
****خودش را در آینه نگاه می کند و
دوباره لبخندی عمیق بر لبانش می نشاند. در آسمان
می رفت در پایان
شاخ غول شکست. که اساسی است. کمی از شما
، او تعجب کرد که چرا اول یا دوم نشد، اما در نهایت
شرط را برد. یک شرط اساسی که خیلی ها را بدبخت کرد.
اول از همه مادر و پدر جان که
بدهکار بودند. او بالاخره
به سانتافه محبوبش رسیده بود. برنگرد
دومی برادر پسره که
یه تور یک هفته ای تو دبی داشت.
یک شام در رستوران تاج محل در کاسه اش خورد. نفر چهارم مرجان
دختر عمویش است که
در ترم اول نتوانست جعلی بنویسد. اوه، و
از همه مهمتر، پنجمین بود و آن یکی
پسر عموی مزخرفات دکتر مانی بود
. ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه برم
پيشه ترم اول حقوق. باید چکار کنم؟
یعنی نگاه آق مانی.
دوباره به آینه نگاه می کند و با احتیاط
تمام پودر برنزه را روی صورتش می زند و موهای مجعد مشکی اش را از روی هدبند
رها می کند
و اجازه می دهد دورش بریزند. دستی به
پیراهن کوتاه مشکی اش می کشد و
کفش های پاشنه بلند مشکی اش را پا می زند پا می زند
و طبق معمول به قول مادرش:
و شیشه عطر را خودش خالی می کند و
از اتاق خارج می شود
و به سمت پذیرایی می رود.
همه خانواده در پذیرایی جمع شده بودند تا
ورود او به دانشگاه را جشن بگیرند. به محض رسیدن به سالن،
خنده و متلک
از سرش شروع به باریدن کرد و نانادی
به قول مامان بی خیال و دهان باز
از پله ها پایین پرید و
به سمت سالن پذیرایی رفت و
به همه سلام کرد. میزبان
میلاد- به نانادی خانم. آقا من چاکر شما هستم. میگم
بیا کلاس آموزش تقلب باز کنیم جان
در کار و باران
سکه.
– هر دفعه خندیدم.
فعلا خودت را برای از دست دادنت آماده کن آقا ….
مرجان – وای دختر تو شعبده بازی. من شبیه
این الاغ بخت را از کدام قبر آوردی؟
لا مصاب.
– مرجان زیاد. اوه چشماتو ببند
تو این کنکور با همه خرهایی که زدم شکست خوردی. – عزیزم دیگه رنگمون نکن نانادی. چهار سال
عالم و شخص خود را خفه کردند که به جای
تقلب، قرآن بخوانند،
فقط یک بار برای رضای خدا، درس بنشین،
برو جلسه.
– اوه، من دیوونه بودم؟ من خودم را خفه می کردم
تا این تاریخ 033 صفحه ای را در مغزم بگذارم یا
آن
کتاب های جامعه شناسی و فرمول های ریاضی یا آن زبان.
عربی مزخرف
به قول قرآن اگر چهار سال بود
اراجیف را در تو دفن می کردم عذاب وجدان داشتم . این مغز شیرین خیلی
گران است. باید مراقبش باشم
مانی است- بله حیف که این مغز فسیلی
می خواهد از آکبندی بیرون بیاید.
به قول شما همین مغز فسیل شده، نفر سوم کنکور.
چهار سال دیگر
در این کشور وکیل خواهم شد. البته حیف
اما جای تو را می گیرد، متاسفم
. اما
فعلا نگران نباشید، تا آن زمان بازنشسته شده اید
. ماشاالله سن شما
گذشت.
– آره. امیدوارم.
اما با توصیه های تقلب از من به جایی نخواهید رسید. اینجا باید کار کند. شما باید
کتابها را بخوانید
تا بتوانید به جایی برسید وگرنه در دانشگاه دیگری خواهید بود
کتاب های من به زبان عربی است، همانطور که جنبلی گفت، این مزخرف است، بنابراین
پیشنهاد می کنم
به جز مدرک جعلی به جایی نمی رسید.
که البته من شک دارم خانم در واقع نصف بیشتر
قبل از انجام این کار به دقت فکر می کنید. هرچند یادم نیست
تا به حال از این خانه کمک گرفته اید یا نه.
یعنی میدونی میخوام با
دستم خفه ات کنم نه مردم اگر قیافه جنابالی را کم نکنم.
همچنین قول خود را فراموش نکنید
. آشنایی با حقوق
پسر بیست و دو ساله
– متاسفم. هرکس بیست می خواهد باید
سخت کار کند.
معلم جماعت به نمره دادن معروف است
– این مرد نیست. آقا شما شرط گذاشتید اگر من
در ترم اول مقدمه اول تا سوم بودم شما بیست ساله می شدید. واقعا با اينكه
من از جنابالی انتظار بیشتری ندارم. به جهنم.
تقلب های من بیست است. نیازی به کارمای جنابالی نیست.
صدقه ای که میره نرو
یک وای هم نمی گذارد.
hpppppppp شما آن را دوست دارید؟
– نانادی خاله عزیز من
خودم میام. اصلا به اینام گوش نده.
خودشون از سال دوم هیچ کاری نمیکنن تا اینکه
یه چیزی تو دانشگاه قبول شدن. حالا براشون
مهم نیست تو هم خوش گذشت
و سوم شدی.
– مریم به خدا یه پسر هم داریم. دو
به جای یکی پس خدایا
تو بازار داغ یه کم اینجوری بهت نگاه کن
. – تو حسودی؟ ماشاالله با
این شاخ شمشادایی که داری و با این
بازار تحویل و با
فقط امیر تپل مپول خودم است. مادرشوهرم
چشم داره بیا پیش امیر
لباس هایت را باد کن
– خاله خوشمون اومد. خیلی حقیقت اینه که شوهرت
میرم پیش خاله تو خدا.
– خب خاله بریم ماشین بابا رو شلیک کنیم؟
– نه آقا من میرم. چند روز صبر کن ماشین من
همه گل میزنیم
– نانادی شرمنده. شما دقیقاً همان دو ساله هستید
. خدا بهش شهامت بده تا
یه روز تو رو ببره. به راستی که عقل تو از این احمق هم کمتر است.
****
– نانادی مامان پاتو گاز نگیر برو
. مراقب باش مامان خوب؟
خدا رحمتت کنه مامان وقتی گواهینامه نداشت
مثل آدم ماشین ما را
می برد
حالا مثل آدم می خواهد رانندگی کند؟ نانادی،
تصادف کردی چنان تصادف کن که
درست همانطور که سلن سلن از هر طرف به سمت ورودی می رفت
یکراست بروی آن دنیا، ما
کمتر سردرد می کنیم عزیزم.
– نترس پسر گل تا حلوای تو را نخورم
اگر جام را تکان دهم.
مثل همه بچه های ترم اول که با خجالت و ناهنجاری گوشه پردیس از لحظه
….
پاشو
مانده بود توی دانشگاه می سوخت و
از در و دیوار بالا می رفت.
یک کت مشکی کوتاه و تنگ با یک شلوار جین سرمه ای تنگ
و یک جفت کفش اسپرت پوما مشکی پوشیده بود
که خوشبختانه چون قد بلندی داشت
مشکلی نداشت و کاپوتش
مثل همیشه
در حال افتادن بود .
میز روی جاده آسفالت داخل محوطه دانشگاه
، نگاهش روی کفش های تک تک افراد، چه دختر و چه دختر بزرگ می شد.
میز روی جاده آسفالت داخل پسران
و بعد به راهش ادامه می داد و البته وقتی کفشی چشمش را جلب می کرد سرش را می چرخاند.
چند ثانیه داشت خودش را اذیت می کرد
. نظر او همیشه این بود که از روی صورت
صاحب کفش با مردم رفتار کند و اگر ارزشش را داشت فقط برای اینکه
چند ثانیه ای به آن صورت نگاه می کرد
از جدیت پسر به او منتقل می شد.
کفش های آنها باید درجه بندی شود و تصمیم بگیرد که آیا ارزش دیدن و اتلاف وقت را
دارد
یا خیر.
سرانجام به درب اصلی دانشکده حقوق رسید و
با لبخند وارد ساختمان شد و لحظه ای بعد مقابل در ایستاد.
تابلویی پر از جمعیت
و طبق معمول فریاد زد
صدای جدی دوباره: بابک. اسم قشنگی داری رسید و طبق معمول
مثل بچه های دبستانی
– همون جلوی حامس لطفا.
شماره کلاس این مقدمه را درج کنید. به ما اطلاع دهید. متشکرم. در میان هیاهو و نگاه های گاه متعجب و گاه خندان
، صدای پسری جدی “033” بلند شد و
در همان حال از میان جمعیت بیرون رفت
و به سمت پله ها رفت.
قیافه نانادی بی دلیل این بار ابتدا
روی چهره فرد زوم می کند و با جدیتی که از جدیت پسر به او منتقل می شود.
پسر یه لحظه به صورت نانادی نگاه کرد
پسر ممنون آقا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه آقا
چرخید و بعد همونطور که از کنارش راهی باز کرد
با یه جمله
– خوشحالم بابک. خوش نام
شنیدن لحن خنده دار دختر وقتی گفت
نام او، بابک ناگهان برای لحظه ای به سمت او برگشت و سپس
نگاه جدی خود را یک بار دیگر به صورت دختر چرخاند و
زیر لب زمزمه کرد: ممنون.
در حالی که از پله ها دو تا یکی می پرید
از کنار پسرک رد شد و
دوباره با خودش صحبت کرد: وای
چقدر جدی. قرآن را به من نشان بده.
تو به خاطر اون عینک و تیپ و قیافه و رفتارت قلدر مدرسه ات بودی
. ترسیدم
بابا خشن
با سلامی طولانی به همه بچه های کلاس
سرش را مثل همیشه به سمت پایین کلاس کج می کند
ناگهان
بابک روی نیمکت اول کلاس فکر می کند.
حضور شیطانی وارد سرش می شود و با لبخندی شیطانی
به سمت نیمکت اول می رود و درست کنار بابک می نشیند،
پسری قد بلند با موهای قهوه ای روشن و
چشمانی سبز-آبی و
چهره ای سفید و قیافه ای که
به راحتی می توان فهمید ایرانی نیست. یا مادر یا پدر. یک
شلوار مردانه مشکی و یک
پیراهن مردانه صورتی کم رنگ،
کفش مردانه به سبک شانل و عینک فریم توری که جذابیت
و جدیت چهره او را
پر رنگتر می کند. بوی گاز ادکلنش انگار
ناخودآگاه روی جذابیتش تاثیر گذاشته و فقط
چند
لحظه نانادی رو جدی می کنه که فقط
ثانیه طول میکشه و بعد فکر بدش به ذهنش برمیگرده
و ناگهان لبخند شیطانی روی لبش میاد.
که از نگاه تیزبین بابک دور نیست.
ناگهان نگاهش به صورت دختر خیره شد و
می ماند و شروع به تحلیل چهره اش می کند
. پوستی که یقیناً سفید بود
با آفتاب و خورشید و هزار نوع کرم و چشمان سبز گل آلود و
موهای
مشکی مجعد
برنز شد . لب ها و بینی خوش فرم مدل ایتالیایی،
صاف و بی نقص، با ظاهری که شیطنت و لبخندی
کودکانه می تاباند
. هیکل بلند و باریک
.
– آخه این شیطنت و تیپ و قیافه، شک دارم
فرصت درس خوندن بهت داده باشه.
– اوهوم… مهمونی من خوب بود عزیزم.
چرا الان می خندی
– خیلی خوبه. اکنون…
-ببینم تو پارتی بازی دانشگاه قبول شدی؟ – آقای خارخون چطور؟
نانادی
دختری سبزه با قد بلند و لبخندی شیرین
نگاهی که زیر عینک شیک پنهان شده بود
با نشستن در کنارش حرف را می شکند و
توجه نانادی را به خود جلب می کند.
نانادی با خنده دستش را به سمت دختر دراز می کند و
با صدای بلند به او سلام می کند.
– سلام من سارا بانو هستم. از آشنایی با شما خوشحالم.
– من نانادی هستم. خوشحالم این بابک است. نام خوب من حدس می زنم او همچنین یک الاغ خونی است. آه آه آه
– خوشحالم خانم. حیف که مهمونی نداشتم وگرنه
در حالی که با لبخندی بر لب به نانادی نگاه می کند
:
خرخر نمیکردم.
– اوه چیزی که من می بینم این است که تو یک الاغ خونی هستی.
شبیه نقاشی است. آمد و سر
میز اول نشست. برنامه Q.
-دوست دارم از دستش نده. ببخشید
سر میز اول نشستم چرا نشستی؟
-آه اوه گفتی متاسفم بد. تا حالا یادم نمیاد
به جز ردیف آخر کلاس جایی ندیدم ولی
حوصله ام سر رفته.
جنابعلی را دیدم و دلم گرفت. فکر کردم
کنار این استاد بشینم ببینم چه جوریه.
– هنوز معلوم نیست. این استاد محترم
تشریفات خود را بیاورد آن وقت معلوم می شود.
– وای تو دیوونه ای دختر. پایان شیطان. شما به انسان
روح می دهید.
– او لیاقت تو را ندارد. حالا آن خنده را جمع کن تا
ورود شما را به این دانشگاه تبریک می گویم و برایتان آرزوی موفقیت دارم
این آقا بابک ما رو از این سفره اول نندازه.
….
بلند شدن ناگهانی کلاس و فرونشست صداها، نگاه نانادی
در جهت مخالف و روی
صورت مانی یا بهتر بگوییم
استاد عزیز با آن اخم عمیق خیره
می شود و طبق معمول نیش نانادی باز می شود
و دوباره همانطور که معمولی،
نگاه جدی و مانی عصبانی ناگهان نیشش را روی صورتش می بندد.
– من راد هستم. پول راد. دکترای حقوق از دانشگاه…
جذبه میفهمیم. برای تو
فرانسه
این ترم با واحد مقدمه
حقوق در محضر شما هستم . اول از همه،
. کلاس قوانین خاصی دارد
که نقض آن همزمان با ترک
کلاس است.
هیچکس بعد از من حق ورود به کلاس را ندارد.
خنده و شوخی غیر ضروری در کلاس ممنوع است.
صحبت با تلفن در کلاس ممنوع است .
تو کلاس گوشیتو خاموش
میکنی ضمناً اگر کسی
تمایلی به حضور در کلاس نداشته باشد به نظر من مشکلی نیست و ترجیح می دهم
در کلاس شرکت نکنم تا مزاحم کلاس نشوم
.
– اوه، کامل. جالا طوری روی من زوم کرد که انگار
من تنها فرد این کلاس هستم. جو من یک پدر دارم
آقای مانی. من موضع شما را خواهم گرفت.
لبخند جذابش را روی صورت مانی زوم می کند و با
نگاهی که مطمئناً
مانی را حریص می کند،
تقریباً بین کلماتش می پرد: استاد پس
غیبت او چه می شود؟ حاضری یا نه… آی
بابک با صدایی عصبی و بسیار آرام و با
نگاهی عصبانی به نانادی: شیش خفه شو دختر.
الان میدونی چرا لگد میزنی؟ من چیز بدی نگفتم – خانم عزیز اصلا نمی تونی سر کلاس بیای.
من به حضور شما خواهم پرداخت حالا یا
از کلاس بیرون برو یا
سکوت کن و به نظم کلاس احترام بگذار.
خوب، یک برگه بردارید و
از آخر کلاس شروع به نوشتن نام خود کنید و به من بدهید.
اما ما به کلاس می رویم. مقدمه ای بر علم حقوق یکی از
ابتدایی ترین و ابتدایی ترین درس هایی است که
می تواند بسیار کمک کننده باشد
درک آن برای شما عالی است، اولاً مروری بر آن خواهید خواند
و برای آن عالی خواهد بود.
شما
در طول این چهار سال خواهید خواند
و ثانیاً به شما کمک می کند تا
بسیاری از اصطلاحات حقوقی را درک کنید که شاید
تا
به حال
نام بسیاری از آنها را نشنیده باشید
. و بعد ….
بابک لیست رو میذاره جلوش و
یه خنده شیطانی رو لباش میریزه و همون موقع فقط
نانادی رو روی کاغذ مینویسه و کاغذ رو
هل میده
سمت سارا که نفر آخره. .
-میخوای بیرونت کنه؟ چرا شوخی میکنی
اسم فامیلتو بگو
او فقط می گوید: “برام مهم نیست” و کاغذ را از زیر دستش برمی دارد
– خنده اش عمیق می شود و در عین حال
تا آن را روی میز معلم بگذارم، وقتی مانی عصبی به او نگاه می کند و کاغذ را از دستش می گیرد.
و
با نگاهی او را به نشستن وادار می کند.

-خب برای آشنایی بیشتر با هم اسم هر نفر رو میخونم
لطفا بلند بشید رتبهشو بگید.
– خانم مریم حیدری؟…. نفر چهارم ….
نانادی تقریبا گردنش را به سمت دختر می چرخاند و با
دیدنش یک لحظه فکر می کند و بعد با لبخند
با خودش زمزمه می کند که خداروشکر
جلو نبودی. از من یا پشت سرم
تا کنون،
– آقا بابک نیکنام ؟….. نفر اول .- خاک بر سر تو . گفتم تابلوی کثیفی است
از چهارم و ششم و هفتم و نهم و پشت سر بازدید کردیم
جلوی ما نبودند می ماند 3 و 2 و . 5
. یادت باشه ازت دور باشم،
اخلاقم رو خراب نکن. خدایا
شکرت، دیدار خانم ها و آقایان جدا بود و منتی زبان باز کرد و
بیشتر از همه
آقایان متعجب شد.
بابک با تعجب لحظه ای به اراجیف نانادی فکر
کرد و برای نانادی نشدن دهانش را باز می کند با یک
کلمه تند که
صدای استاد مهر سکوت را بر لبانش می شنود
– نادیا راد؟…. … با لبخند جکوند سوم.
در همین حین ناگهان بابک و سارا با دهان باز به سمت نانادی می چرخند
و نانادی
به آن خیره می شود .
چشم بابک با بدخواهی. از یک طرف نام نانادی که
با اسمی که گفته بود کاملاً متفاوت است و از طرف دیگر خانواده و
این شباهت بیش از حد به خانواده استاد و
از همه بدتر رتبه ای که از دهانش بیرون آمد و تقریباً
تمام محاسبات بابک را
به هم ریخت . سارا هم گیج و گیج به نانادی نگاه می کرد
و بیش از هر چیز،
تنها چیزی که این دختر روی آن کاغذ نوشته بود
یک کلمه بود و آن هم فقط نانادی بود و حالا – اوه، چه بابا؟
جن دیده ای، این شکلی هستی؟
صدای معلم
دوباره سر و صدای کلاس را خاموش می کند
.
پس از اتمام لیست، نانادی منتشر می کند
نفس حبس شده اش و خدا را در دلش شکر می کند که بیچاره ای که
روبه رویش نشسته بود قطعا به عنوان شهید بهشتی ثبت نام کرده است
و بس.
– چیه؟ چرا ناخن من شدی؟ چطوری
؟
-خب بگو چی اذیتت میکنه؟
– مثلا چی شاهزاده؟
– حسادت
– هه حتما به جنابالی هم؟
– قطعا. اگه من نبودم تو الان دوم بودی نه سوم.
با صدای بلند می خندد که در عین حال
از نگاه عصبانی مانی تقریباً خفه می شود و زمزمه می کند برو خدایا
هر چند خارخون جماعت از او انتظار بیشتری ندارد.
روز خود را در جای دیگری بگذرانید
بده چه اهمیتی دارد که چند سالته؟ خوشه های قلب
-ببینم اسمت نانادی نیست؟ چگونه معلم
نام و نام خانوادگی شما را می دانست؟ در وسط ناکجاآباد
، فقط نوشتی
نانادی روی کاغذ.
– بابک گیج به سارا نگاه می کند و بعد
با تعجب به نانادی نگاه می کند.
– اوه فراموشش کن. پسر عموی مانی.
– می بینم؟ مانی؟
– بابا آی کیو یعنی دکتر مانی راد استاد محترم.
– آهااااااا پس واسه همین
اینجوری سرت رو تو سرش میذاری؟
-چقدر جواب منو داد؟ نزدیک بود یکی
زیر گوشم بخوابد و مرا بیرون بیاندازد.
– کارتون خیلی بچه گانه بود. شما شخصیت خود را زیر سوال بردید خانم نادیا.
– بابا بزرگ کوتا، بیا. اتفاقا من نانادی هستم
نه نادیا. افتاد؟
– خانم ها و آقایان لطفا صحبت را تمام کنید. من می خواهم
برای شروع درس کتابی که تهیه می کنید کتاب
مقدمه ای بر علم است
حقوق است اثر دکتر ناصر کاتوزیان. البته لازم به
توضیح است که کتاب ادبیات سنگینی دارد و پر
از اصطلاحات است
که اگر در کلاس با دقت گوش نکنید و یادداشت برداری کنید
قطعا با خواندن کتاب متوجه نخواهید شد. پس
با دقت گوش کنید
و اگر سوال یا ابهامی دارید به من بگویید
.
مانی کمی حرف می زد و صفحات را مرور می کرد، سارا سرش را روی صفحه های مقابلش گذاشته بود و
کمی
شبیه میرزا بنویس می نوشت. حتی بدتر از این، بابک
انگار داشت عطسه های مانی را ضبط می کرد
.
به نیمکت های کناری و پشتی نگاه کرد و
تقریبا اکثر بچه های کلاس یادداشت برداری می کردند.
طبق معمول زیر لب
به این ملت بیکار خندید و دوباره
قلمش را محکم تر روی میز فشار داد و شروع کرد به کشیدن ادامه
شکل هندسی
روی میز که دوباره نگاه عصبی مانی به سمت او چرخید
و نانادی غافل از صبر مانی که کم کم داشت می گذشت. تمام شد،
به پایان کار هنری خود رسید. داشت ادامه می داد
که ناگهان خودکار را با تمام قدرت از دستش بیرون کشید و سرش را بالا گرفت
تا دید خون مانی که روی صورتش نشسته بود بزرگ شد و
لحظه ای بعد حرفش را از سر گرفت.
– ای مردم، بابا. این دو نفر هم توی
جیبش هستن تا انگری برد بازی کنه
که خوشبختانه بالاخره زنگ میزنه و نانادی
دریا هستن که نمیشه دو کلمه باهاشون حرف زد. این بار بیرون می آورد
تلفن همراه او
از روی صندلی
مانند یک زندانی رها می شود.
ممکن است نگاه مانی چشمش را جلب کند و بعد
چند لحظه بالاخره
قبول کند و بگوید “تو می توانی” کلاس را تمام کند.
او آن را اعلام خواهد کرد.
– اوه، حدس زدم. ماشالا درس داد. گفتم الان خفه میشه در عوض، از دهانم کف کردم
و به نوشیدنی نیاز داشتم
.
– بذار برم. کل کلاس به این
سفره بدبخت افتادند. خیلی قشنگ اعصابمو خوردی یعنی اگر
معلم آن خودکار را از دست تو نمی گرفت
من خودم تو را خفه می کردم.
– اوه کوتا شاگرد اول بیا. واقعا خسته نیستی
? مغزت داره می ترکه همینجوری ادامه بده هی، من
با تو هستم،
سارا.
– من موندم چطور شدی نفر سوم؟
– بسیار راحت. مثل آب خوردن من هم مثل تو
چهار سال سوار الاغ نشدم. یه مشت آجیل تو مغزم نذاشتم،
کابوس هم ندیدم.
-میتونم بپرسم چطوری قبول شدی؟
– خیلی خوش شانس بودم. منظورم این است که
یک فرد خوش شانس است. آخرین فرصت من سرم جلوی من است
فکر کنم
در کنکور دوم شد.
بابک با دهن باز
به نانادی که همچنان می خندید خیره شد و گیج و مبهوت
حرف های نانادی رو
تحلیل کرد
گناه داره بذار 5 دقیقه نفس بکشه. قبل از کلاس بعدی
دوباره با صدای نانادی پرید.
– خودت را با قرآنت اذیت نکن، مغزت
راه می افتد.
عزیزم من تمام تست های پیش رویم را پاس کردم. آه، می دانید، او به نظر می رسد که او خروپف می کند، اما من هرگز
فکر نمی کردم
که او اینقدر خروپف کند.
البته من خودم چندتا تست زدم . ریسک باید
معقول باشد، من
پر از پاسخ بودم.
باید می دیدم اگر بارندگی بود
مطمئن بودم می چسبد
با او چک کردم دیدم درست نیست
دیگر وقتم را تلف نکردم. جای تو خالی اون چاه ساندویچ
روی کیک هم
….ها؟؟؟؟ چی؟ بایست، زمین نخوردی من جای تو را نگرفتم
ناز می خواهد این کار را ارائه دهد که
کشک نیست با من بود
جناب خر خون اگه این شماره کلاس رو نوشتی به من بده
. -نمیدونم چی بهت بگم حالا که اومدی لااقل یه کم به استاد توجه کن و نصف جزوه
بنویس تا بتونی
امتحان
بدی .
– برو بابا دلت پر شده.
تقلب رو بذار برای یه وقت دیگه خلاصه ای از کل کتاب را می نویسم و ​​با
اجازه شما
در امتحانات موفق می شوم
.
– شک ​​نکن-. چند بار مچ دستت را گرفتی؟
– شوخی می کنی؟؟؟ من و مچ دست؟
او از مادری زاده نشده که بفهمد من دارم خیانت می کنم.
خب ببینم
بنویسم سارا چرا گیج شدی بابا؟ شرم و اندوه
نخور بابا حالا بالاخره خواستی هفتم بشی. بابا برای کسی که کفش پاشنه بلند دارد چه فرقی می کند
؟ لطفا با من قهر نکن
.
– تو آدم بدی هستی.
هرکی بهش بگم عصبانی میشه یعنی واقعا مستحق رتبه ات بودی.
مشروب نخور
– یاد بگیر آقا بابک. خب حالا
نوبت نسکافه است. دارم از
خواب میمیرم این مردی
که اینطور حرف می زد مرا کشت. با نسکافه موافقید
؟
– کلاس بعدی کی هست؟
– ساعت ده شروع میشه پس عجله کن تا
به موقع برسیم. -آه بله بله یادم رفت می گیرند
دیر کنی عزیزم یه بار این نیمکت اخر رو امتحان کن
به خاطر خدا مشتری
. نه خیلی دیر و نه خیلی زود، همیشه مناسب است.
– مشکلی نیست جایی نبود، می توانید به آنجا بروید.
با روح موضوع سازگارتر است.
– تو بسیار گستاخ هستی.
– مجد خانوم، راد خانوم، قبول کن، بریم
سر کلاس نسکافه بخوریم تا بشینیم
جلوی هم. کلاس
شلوغ می شود و ما چیزی نمی فهمیم.
– اوه، الان هستی. بگذارید چهار روز بگذرد، سپس
شروع به خروپف کنید. به خاطر شما، من هیچ
تجربه ای از
رفتن به کلاس قبل از معلمم نداشتم. به کوتا بیا
– نانادی کوتا بیا بدو. لیوان نسکافه رو میذاره رو نیمکت و کوله اش رو هم کنارش میندازه و باز نیمکت اول میشینن. بابک و سارا آروم مشغول نوشیدن نسکافه شون میشن و نانادی هم
یه قلپ خورده نخورده لیوان رو روی میز میگذاره و
مشغول باز کردن کیت کت میشه که طبق معمول همیشه لیوان نسکافه اش بر میگرده و نیمه راه با سرعت از
روی میز بلندش میکنه که با صدای فریاد بابک ناخوداگاه میزنه زیر خنده. – هواست کجاست آخه دختر خوب؟ نگا تو رو خدا گند زدی به آستینم. – زیاد حرص نخور گل پسر کم کم عادت میکنی. بهجان تو من نمیدونم چرا هر بار من نسکافه میخورم بی برو برگرد باید یه مقدارش بریزه. راستش یه لحظه یادم رفت شما نمیدونین این مسئله رو آخه کل دوستام تو دبیرستان که بودیم دیگه میدونستن که با فاصله باید از من بشینن وقتی نسکافه یا چایی جلومه. به جان تو من خیلی مراقب بودم. نفهمیدم چی شد. حالا چیزی نشده برو دو دیقه بشورش و بر گرد. – اوف. تا برم و برگردم استاده اومده. نمیشه. بعد کلاس میرم فقط تو رو قران شما حواستو جمع کن باقیشو رو ما
نریزی. – وای کوتا بیا تو رو خدا یعنی میخوای با اینآستین نوچ بشینی جزوه بنویسی؟
– عیبی نداره. – ببین من عمرا هیچوقت دستمال تو جیبم نبوده خودت دستمال داری؟بابک بدون حرف پک دستمال کاغذی رو از کیف چرمیش بیرون میاره و مقابل نانادی میگیره و نانادی با یه حرکت ناگهانی دست بابک رو میکشه و به سمت آب سرد
کن ته سالن میبرتش. – بیا آب رو برات نگه میدارم سریع آب بزن آستینت
رو بعد با این دسمالا یه کم خشکش کن تا بعد کلاس. چرا گیج میزنی بابا؟ با تو ام. ببین نگا اون مرده با اون قیافه بد تابلوس که استاد باشه بجنبی به در
نرسیده ما هم برگشتیم.انگار همین یک کلام کافی بود تا مغز بابک سریع بکار بیفته و چند لحظه بعد درست همزمان با استاد وارد کلاس میشن و دوباره یه کلاس کسل کننده دیگه. تقریبا دو ماهی از شروع ترم میگذشت و حالا به جمع سه نفرشون مرجان و امیر هم اضافه شده بودن.
– نانادی دو دیقه آروم بشین.
– اوف بمیرمم ساعت بعد میرم ته کلاس. خفه شدم انقد نشستم این جلو ور دل شماها و هی به جونم غر زدین.
استادا هم که میخ این جلو اند همیشه. اه ماشالا زبونتونم دو دیقه میمیرین اگه بگیرین و اظهار نظر نکنین. تو رو قران خجالت نمیکشین استاد دهن وا نکرده جا اونم

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام ، روبیکا یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.