دانلود رمان اسیر استاد

درباره استاده پیر و هوس بازیه که با آتوهایی که از شاگرد دخترش داره میخواد سو استفاده کنه که …

دانلود رمان اسیر استاد

ادامه ...

به ساعت نگاه کردم
اوه خدای من، من رفتم که برف رو ببینم
بهت چی بگم خواهر؟ اگه معلمه منو مثل چی بندازه بیرون
من چی کار می‌کنم؟
فقط سه روز از وقتی از آمریکا خارج شدم می‌گذرد، به همین دلیل است که من دیر زمانی آمدم
سال اول بیماری که آن همه از آن متنفرم.
وقتی به در یکی از کلاس‌هایم رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و با تمام وجود سعی کردم
آروم باش
در نیم باز بود، بنابراین نگاهی به داخل کلاس انداختم.
نخستین چیزی که به صندلی چای خوری نظر انداختم این بود که پسری به این جوانی دیدم
من دستم را روی قلبم گذاشتم.
احمد، ممنون از خدا، انگار این دفعه شانس آوردم که معلم ما نیامد.
چقدر خوب است که من روی صندلی راحتی نشسته‌ام،
با احساس خوبی که داشتم آن را روی شانه‌ام و بالای سرم تنظیم کردم.
با خوشحالی وارد کلاس شدم و تمام چشم‌ها به طرف من برگشت.
با دیدن این دو نفر از دوستان و طفیلی روابط خودم،
به تو میگم. به سمت آن‌ها رفتم و با صدای بلند گفتم: دوستان جان کل.
خودم تنها
من آن را به سوی مادیس ۲ پرتاب کردم که با امتعه شگفت‌انگیز به من نگاه می‌کرد.
به دور و برم نگاه کردم.
چرا با من ننشستی؟
چقدر کلاس آرومه مثل این میمونه که برای اولین بار به عنوان بچه به دنیا اومدم
اونا آروم و خوب مثل من هستن تو هم گرم‌کن
اسیر اندوه

(“صفحه پنجم کالبد شکافی” آلی)
با چشمانی که از اضطراب برق می‌زد و ابرو درهم می‌کشید، به من گفت: چی؟
آن پایین بنشینید.
نمی‌دانم چرا همه چشمانشان بین من و پشت سرم می‌چرخید.
مودیث سری تکان داد و من با لحنی پر از تردید گفتم: این اولین جلسه کلوچه است.
. تو یه جورایی مرموزی
می‌خواستم چیزی بگویم اما صدای پسرکی که پشت سرم نشسته بود، شاید اینجا بود،
نه در داره نه
به طرف او برگشتم و از سر تا به او نگاه کردم.
وی پسر زیبا و مغروری بود که در کاخ چای فروشی نشسته بود.
وای، چقدر خوش‌قیافه است.
ممکنه مادرت بخاطر تو قربانی بشه
گفتم: مثل او.
پس، یه کلاس طولانی هست که مغزت مثل این باز باشه
و تو هم میای
ببخشید، مشکل چیه؟ دانشگاه من یه ناظر داره و من نمیدونم
یک قدم به من نزدیک‌تر شد.
موهاتو منتی آن را گرفت و نرم گفت: این یک ماده خالص است.
پسر گفت: خانم موژان لطفا جلو بروید. ابروهایم بالا رفت.
از کجا میدونی که خانواده من
من در یکی از هتل‌های درجه یک اقامت گزیدم
تو یکی از همکلاس هات نیستی که فکر میکنه همه چی درسته
پسر جان، ببین، من هیچ وقت از تو نمی‌ترسم.
پس لطفا کارت رو انجام بده وگرنه بهت گزارش میدم
ابروهایش بالا رفت و خندید.
دانشجویان انگار که در حال تماشای یک بازی هیجان‌انگیز هستند ساکت شدند
همین‌طور هم بود.
مردک به طرف من آمد و با تونش لب‌هایش را تر کرد.
به کودکان گفت: اسم من چیست؟
همه می‌گفتند: جان راداگاست،
گل روز آفتابی: گل بلور
ارباب
.
(“صفحه پنجم کالبد شکافی” آلی)
بعد از اینکه صدای خانواده‌اش را شنیدم، گفتم: اوه، پس شاید تو نمونه بارز خانواده باشی.
تو میتونی خودتو ببینی و از بین بری
پسر نمی‌دانست باید بخندد یا نه و دوباره با صدای بلند گفت: من کیم؟
همه گفتند: پناه بر خدا!
هر چه ممکن بود چشمانم گشاد شدند،
چی؟
در چهره من تعظیم کرد.
تو اوکایو هستی خانم پررو
به او گفتم: آیا دارن لوشون میدن؟
برگشتم.
شوخی می‌کنی
آ یا دستش را حرکت داد و گفت: تو پیش از این سرت به سنگ خورده است.
دستم را روی قلب تپنده خود گذاشتم و آهسته به طرف او برگشتم:
او با لحنی جدی گفت: بفرستشون بیرون و وقت کلاس رو نگیر.
از او خواهش کردم در این باره با من مشورت کند: اشتباه کرده بودم، شری، معذرت می‌خواهم، فکر می‌کردم اهل چارم.
خب دی گه، من اصلا به این موضوع فکر نکردم.
اگر کسی که روی آن صندلی نشسته است دروغ می‌گوید، لطفا مرا اخراج نکنید.
مطالعات من برای من خیلی مهم هستند، آن‌ها را به پدربزرگم می‌دهم.
به ریش سیاه خود دست کشید
چشم هامو اذیت کردم
مستستر، لطفا پدرم همیشه می گه اگه تو این بی گناهیت رو نداشتی
با بادوژنت چیکار کردی؟
پس از استفاده مختصر، برگشت و به سراغ میز خود رفت.
خیلی خوب برو پایین این آخرین موقعیتته
با خوشحالی گفتم: از چای شما متشکرم، قول می‌دهم که این دفعه آخر خواهد بود.
چرخیدم و پشتم را از دست موسی کیوز بیرون کشیدم.
گل روز آفتابی: گل بلور
ارباب
.
(“صفحه پنجم کالبد شکافی” آلی)
هر دو طوری سر تکان می‌دادند که انگار از نگاه کردن به من متاسف بودند
بله.
به سمت آخرین صندلی خالی کنار دختر رفتم و روی یکی از آن‌ها نشستم.
به زبان آلمانی می‌گویم
استاد گوشی را روی میز گذاشت و رو به ما کرد.
من تو صورتش مراقب بودم
این حرکات جلف و آشنا است. این هنر دستی را در کجا دیده‌ام؟
با صدای بلند او، به هوش آمدم و مثل یک انسان روی زمین نشستم. انگار آن چهار نفر قصد ندارند چیزی به من بگویند، من باید بگویم که شما از درون می‌خواهید.
اگه این طوری سال رو ندید بگیر ین، کلاه هامون خراب می شه، این تخفیف است.
این کره تخصص دارد، هم عملی و هم علمی است، اگر آن را از دست بدهی دیگر باز نخواهی گشت.
من بهت عمل قبل از وقوع جنایت رو میگم تو متوجه شدی
همه ما گفتیم
خوبه
یه لپ‌تاپ از کیفش در آورد
ما برای این جلسه و توقف بعدی نظریه داریم
یکی از پسرها دست‌هایش را بلند کرد.
ببخشید جناب مدیر
معلم نگاهی به او انداخت.
خواهش می‌کنم

(“صفحه پنجم کالبد شکافی” آلی)
کارگاه کامپیوتر در خود دانشگاه؟
به سخنان خود چنین ادامه داد:
خدای من بالاخره دارم آرزو می‌کنم
یار من، نیروی کمکی.
به گمانم، ای خدا، روزی می‌رسد که من بتوانم به هر کسی که این قدر احمق باشد تنه بزنم؟
بزرگ‌ترین خوابم.
که این طور!
در میان سخنانی که گفت من این نامه مهم را نوشتم.
سرم را بلند کردم تا به هیئت مدیره نگاه کنم اما وقتی آن را دیدم
او با دقت به من نگاه می‌کند و می‌گوید:
به چشم‌های سیاهش خیره شدم.
ای خدا! این و این یکی را دیدم.
او پلک زد و با ابروی گره خورده از من چشم برداشت.
دستم را روی صورتم گذاشتم و به رومیزی نگاه کردم.
این را از کجا دیدم؟
دوباره به او نگاه کردم و دیدم که دوباره به من نگاه می‌کند.
این بار اخرم درهم رفت.
من هم با او آشنا هستم.
ماژیک خود را روی میز گذاشت و برخاست و دستش را روی ژاکت سیاهی که بر روی آن نوشته شده بود گذاشت.
به لطف هیکل بزرگش، او در هیکل آدم‌های صاحب بینش نشسته بود: گل آفتابگردان.
ارباب
# این چه مدل زندگییه؟ #

ولی به خدا قسم من هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یک استاد جوان این همه پول در بیاورد،
بیا، من گفتم این‌ها همه برای چیزهای تازه است، نه کشف.
به دختر جوان نگاه کردم.
بعضی از آن‌ها شبیه چشم درد هستند.
داشتند به او نگاه می‌کردند که مرا به خنده انداخت.
این یعنی این که شما این همه بچه توی سرتونو ندیدید؟
آقا دست‌هایش را در جیب شلوارش گذاشت و گفت: کسی سوالی ندارد؟
یکی از دخترها با لحن شیرینی گفت: می تونم چند تا سوال ازت بپرسم.
ممکن است من شخصا از شما تقاضا کنم که …
او گفت برخلاف چیزی که من فکر می‌کردم می‌خواهد بگوید نه با اخم و تخم
از او پرسید
یکی از ابروهایم بالا رفت.
دختر: چند سالته؟
بیست و نه
این بار واقعا غافلگیر شده بودم.
یک نفر از دخترها با تعجب گفت: امان از دست این مرتیکه!
با صدای بلند گفتم:
حالا میر در میان پدر خود تعداد پدرش را از خانه بیرون می‌کشد
می تونم بپرسم که چرا به عنوان
جالب من، از وقتی که بچه بودم عاشق این بودم که به کسی چیزی یاد بدم
منظورم این است که معلم بودن برای من نوعی سرگرمی است.
و او! چه پسر خوبی! ما دوستش داشتیم!
منظورت اینه که تو علاوه بر چایی خوردن یه شغل دیگه هم داری؟
آ تیتو رو دیدم که با آرنجش به پهلو زد و به او خیره شد.
..
بله
من می گم
این بار با صدای بلند و از ته دل گفتم: لطفا، محمود، جان.
شما اهل این حرف‌ها نیستید؟
یک بار بچه‌ها مثل بمب از خنده منفجر شدند.
گل روز آفتابی: گل بلور
ارباب من!

وایساد و با حرص گفت: به تو چه خب؟ کنجکاوم همین. با اشاره ی دست گفتم: بشین سرجات تا… با صدای خندون استاد ساکت شدم. – دعوا نکنید خانما، خودم اگه نمی خواستم بهتون جواب نمی دادم. محو چهره ی خندونش شدم. چقدر با نمکه، خدا برای مادرش نگهش داره. محدثه باز برگشت و با پررویی گفت: اون شغلتون چیه؟
استاد خندون سری به چپ و راست تکون داد و بهمون نزدیکتر شد. – خوبه من گفتم سوال درسی بپرسید! محدثه با ناز که از حق نگذرم صداشو به شدت جذاب می کرد گفت: استاد، لطفا بگید دیگه استاد با خنده گفت: ببخشید، اینو دیگه نمی تونم بگم بشکنی زدم و با خنده گفتم: دمتون گرم استاد. رو به محدثه پیروزمندانه گفتم: دلم خنک شد، حقته تا اینقدر فضول نباشی.
از جا پرید و با حرص گفت: بذار بریم خونه دارم برات، وقتی ناهار امروز رو نپختم خودت باید بپزی میفهمی.
پسرا کشیده گفتند: او!عطیه دستشو گرفت و نالید: محدثه جونم من که چیزی نگفتم اون بیشعور ضایت کرد.
صدای خنده تو کلاس پیچید. محدثه: تو غصه نخور عشقم، هوای تو رو دارم.
با خنده گفتم: کسی مشتاق خوردن غذاهای بدمزت نیست عزیزم. محدثه به سمتم جبهه گرفت که استاد دستهاشو بالا برد و با خنده گفت: دیگه بسه، دعواهاتون باشه واسه بعد از کلاس، الان دیگه ادامه ی درس.
محدثه چشم غرهای که به لطف اون چشمهای قهوهای خیلی روشنش ترسناک می شد رفت و نشست. با حس خوبی که امروز نصیبم شده بود به صندلی تکیه دادم.
:sunflower::crystal_ball:༄ ˻
˻:yellow_heart::sparkles:˼اسیر استاد
✫┈┈┈⋆┈┈⊰:sunflower::yellow_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
ᑭᗩᖇT_9# عطیه: بیخیال این حرف های قدیمی و مزخرف… استاده آشنا بودا! با تعجب گفتم: برای تو هم آشنا بود؟! از سالن دانشگاه بیرون اومدیم. عطیه: آره، خیلی ذهنم و درگیر کرده که کجا دیدمش.محدثه: واسه منم خیلی آشناست. متفکر گفتم: پس اگه واسه سه تامون آشناست یعنی اینکه سه تامون که
باهم بودیم دیدیمش، اما کجا؟ شونه ای بالا انداختند. پوفی کشیدم.
– بیخیال، آمپر مغزم زد بالا کلم داغ کرد از بس فکر کردم. به کمر محدثه زدم. – بریم خونه، یه ناهار مشتی بخوریم که… نالیدم: شب آقاجون گفته مهمون داره و منم باید باشم. محدثه پشت چشمی نازک کرد. – من که امروز نمی پزم.
خندیدم. ـ مشخص میشه عزیزم، تو دلت رحم میاد. – هه هه، عمرا! مطمئن گفتم: می بینیم خانم.
**** گازی از سیب زدم و بوی غذا رو با لذت، عمیق بو کشیدم.
– چه بویی هم راه انداختی محدثه جون. کنارش رفتم و محکم گونش و بوسیدم که با خنده چشم غرهای بهم رفت. از آشپزخونه بیرون اومدم که عطیه رو درحال ور رفتن با تلوزیون دیدم.- درست نشد؟ – نه، فکر کنم باید برم بالای پشت بوم، آنتنش خرابه. گازی از سیب زدم.
:sunflower::crystal_ball:༄ ˻
˻:closed_umbrella::sparkles:˼اسیر استاد
✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
ᑭᗩᖇT_10# کنارش رفتم و لگدی به باس*ن*ش که حالا با خم بودنش واسه کرم ریختن خوب وسوسم می کرد زدم که پشت تلوزیون فرو رفت. شروع کردم به خندیدن.
با خنده خودمو روی کاناپه انداختم.
با قیافه ی برزخی بلند شد و به سمتم هجوم آورد که با خنده جیغی کشیدم و سریع بلند شدم و سیبو روی کاناپه پرت کردم. با عصبانی ت داد زد: بگیرمت اون موهای خوشگل بلندت و از ریشه در میکشم.
صدای خندم اوج گرفت.
دور هال نقلیمون می چرخیدیم و محدثه هم با لذت دم آشپزخونه بهمون نگاه می کرد، انگار که داره فیلم سینمایی تعقیب و گریز می بینه.با صدای تلفن خونه هردومون از حرکت ای ستادم. یه نگاهی به هم انداختیم که درآخر محدثه پوفی کشید و به سمتش رفت .
– اصلا خودم برمی دارم، شما زحمت نکشید. بالا سر تلفن وایساد اما بهم نگاه کرد. – آقاجونته. پوفی کشیدم و به سمتش رفتم. ✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫

| :balloon:•༉-
˻:closed_umbrella::sparkles:˼اسیر استاد
✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
ᑭᗩᖇT_11# با کمی مکث برش داشتم و بی حوصله جواب دادم: سلام آقاجون. – سلام نوه ی خوشگلم، خوبی باباجون؟ روی صندلی نشستم.
– خوبم شما خوبید؟ – منم خوبم، زنگ زدم بگم مهمونی شبو یادت نره ها! تو باید به نمایندگی بابا و مامانت باشی. به طور نمادین ناخون هامو تو ی صورتم کشیدم و سعی کردم حرصم رو لحنم تاثیر نذاره.- چشم قربونت برم، من کی حرف های شما رو نادیده گرفتم. با آرامش همیشگیش گفت: فداتشم، خب من برم به کارهام برسم باباجون، شب می بینمت.
– منم می بینمتون. – خداحافظ. – خداحافظ.
صدای بوق که توی گوشم پی چید تلفنو سر جاش گذاشتم و به اون دوتا که مثل عزرائیل بالای سرم وایساده بودند نگاه کردم. عطیه: چی می گفت؟
نفسمو به بیرون فوت کردم و بلند شدم. – همون حرف های صبحی، خوبه صبح دو ساعت داشت واسم روضه می خوند که باعث شد آخرشم دیر برسم دانشگاه!
محدثه با چهره ی سوالی گفت : حالا چرا اینقدر تاکید داره بری ؟ – میگه دوست قدیمیش و پیدا و دعوت کرده و قراره با کلهم خانواده ش بیان، منم به نمایندگی مامان و بابام باید اونجا باشم. پوفی کشیدم و به سمت دستشویی رفتم. – از الان که به این فکر می کنم قراره اون پسر عمه ی غزمیتم و ببینم چهار ستون بدنم می لرزه. وارد دستشویی شدم.✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
| :balloon:•༉- ˻:closed_umbrella::sparkles:˼اسیر استاد ✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫ ᑭᗩᖇT_12#
خیر سرم واسه دانشگاه اومدم تهران که از دست غر زدن های مامان و گیر دادن های بابام و خانواده ی مامانم راحت بشم اما الان درست افتادم تو
چاه خانواده ی بابام! کاش یه شهر ی می رفتم که هیچ فامیلی نداشتمو با خیال راحت درس می خوندم اما به هر حال
خوشحالم که آرزوی دوره ی هنرستانم به حقیقت پیوست و هر سه تامون تونستیم یه دانشگاه خوب تو تهران قبول بشیم.
یادمه چقدر تو اون دوره می شستیم و با هم در مورد این روزا بحث و گفت و گو می کردیم.
#مهرداد
کیفم و روی کاناپه انداختم و دست هام و از هم باز کردم.
– بیا بغلم عشق خودم. با خنده به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و چند بار به کمرم زد.- خل من چطوره؟ خندیدم.
– عالی. از بغلش بیرون اومدم و مشتی به بازوش زدم.
– چه خبرا؟ ترکیه خوش گذشت؟ – اوف عالی بود داداش، حسابی حال کردم.
همون طور که به اطراف نگاه می کردم گفتم: پس خداروشکر. بهش نگاه کردم. – بابا کجاست؟
✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
| :balloon:•༉- ˻:closed_umbrella::sparkles:˼اسیر استاد ✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
ᑭᗩᖇT_13# خودشو روی کاناپه انداخت. – طبق معمول شرکت
به ساعت نگاه کرد. – مگه مرجان قرار نبود بیاد؟
– صبح زنگ زد گفت نمی تونه بیاد. با تعجب گفت: چرا؟!- چرا دیگه؟ چون خواهرمون هیچ کارش طبق برنامه ریزی نیست. روی کاناپه دراز کشید. – دلم برای آوا تنگ شده، الهی دایی قربونش بره … با یادآوری وروجک خانواده لبخندی روی لبم نشست.
– منم دلم براش تنگ شده. کیفم و برداشتم و به سمت پله ها رفتم و مشغول باز کردن دکمه هام شدم.
– تا برمی گردم یه قهوه ی داداش ساز واسم درست کن. – تو جون بخواه گوگولی من.
خندیدم و از پله ها بالا اومدم. وارد اتاقم شدم و کیفم و سر جای همیشگیش گذاشتم. کت و روی جالباسی گذاشتم اما با یادآوری دختره طولانی به دیوار نگاه کردم.
خیلی آشنا بود، چرا یادم نمیاد کجا دیدمش؟ اون چشمهای قهوه ایش بیشتر از هر چیزی آشنا بود.
پوفی کشیدم و مشتمو آروم به سرم کوبیدم. دارم دیوونه می شم. لباس هامو که بیرون آوردم وارد حمام شدم. ولی عجب پررویی بودا! خندیدم.چجوری هم حرف میزد!
✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫
| :balloon:•༉- ˻:closed_umbrella::sparkles:˼اسیر استاد ✫┈┈┈⋆┈┈⊰:purple_heart:⊱┈┈⋆┈┈┈✫ ᑭᗩᖇT_14#
اینطور نمیشه، باید تو آرامش بشینم فکر کنم کجا دیدمش وگرنه مغزم هنگ م ی کنه…
روی کاناپه نشستم و نگاه ی به فنجون قهوه که بخار ازش بیرون می زد انداختم.
– دستت طلا داداش جون. – قابلی نداره.
بهش نگاه کردم.
چه خبر از دوست دخترت؟ بیخیال شونه ای بالا انداخت.
– الان یه روزه خبری ازش ندارم، هر جا می خواد باشه باشه، فقط مهم اینه که بعضی شبا کنارم باشه یه فیضی ازش ببرم.
سری به عنوان تاسف تکون داد.

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام ، روبیکا یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.