دانلود رمان نیمکت باران

درباره دختری با ظاهری ساده و قلبی زلال که همه چیزش را پای عشقش میگذارد و از طرفی دیگر پسری غمگین و شکست خورده که سر راه یکدیگر قرار میگیرند و …

دانلود رمان نیمکت باران

ادامه ...

به نام خدا
صدایش در گوشم می پیچد.
صدایی که می گفت: تو همونی که به بارون معنا دادی… تویی که بارون رو برام زیبا کردی…
تو بارون منی!
باران دیگر باران نیست… آن باران سوخت… آن باران آتش گرفت!
بارانی که می سوزد، باران نیست… کویر است… بیابان است… خش خش می کند!
قطره های اشکم همراه با باران سیل آسا بر صورتم جاری شده و دلم می سوزد
و جانم در آتش می سوزد. دستم را روی نیمکت می گذارم و حکاکی بارانی
روی
آن را لمس می کنم
.
و… وای حک شده، روی چوب نیمکت! کاش ادامه داشت کاش می شد نوشت: نیمکت باران
و… و او! کاش اسمش روی چوب نیمکت کنار واو حک می شد! اما نشد… و این نیمکت، نیمکت باران
ماند باران!
در سرمای پاییزی گرمای حضورش را حس می کنم… و عطر تنش را استشمام می کنم! شالم را تا لبم پایین می آورم
و بدون اینکه از زیر پارچه شال نگاهش کنم، قصد دارم از روی نیمکت بلند شوم
… اما او دستم را می گیرد و در جایم سنجاق می کنم. بی صدا گریه می کنم و
دستم را از دستش بیرون می آورم… صدای غمگین و آهسته اش حالم را بدتر می کند:
باران می بارد
! باران…
سرم را به سمتش برمی گردانم و نگاهش می کنم… اما چشمانم را نمی بیند… دستش را به سمتش می آورد
صورتم و روسری را به عقب هل می دهد و من… و من… گریه می کنم. دستی به موهایم می زند و نگاه می کند
دسته دوچرخه رو گرفتم و گفتم: مامان اینو یادته؟
. چشمانم را می بندم که نبینم… تا نبینم او مرا می بیند! با پشت انگشتانش پشت پلک هایم … گونه
ام … پیشانی ام را نوازش می کند و من بیشتر می سوزم … بیشتر آتش می گیرم … بیشتر جیغ می زنم
. سرم را بغل می کند و با صدای مردانه صدایش را نشان می دهد: نبر باران. …
***
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 1 حوصله اسباب کشی را نداشتم … اما در آن شرایط تنها فرزند خانواده بودم که حاضر بودم و
نمی خواستم مادرم را ترک کنم. و پدر تنها با یک کار. پدرم برای ساختن دو کلید دیگر از
کلید خانه به قفل ساز رفته بود و من و مادرم مشغول اسباب کشی در انبار بودیم. چشمم به
دوچرخه ای افتاد که جایزه ممتاز کلاس سوم ابتدایی من بود. من عاشق خاطراتم بودم…
در حالی که مامان داشت جعبه ها را جابه جا می کرد، نگاهی گذرا به دوچرخه انداخت و لبخند کمرنگی زد
و دوباره شروع به کار کرد: بله… یادم می آید؟
همین کافی بود تا بتوانم عشق او را بسنجم.
مامان نمی دونم این آشغال چیه با خودمون آوردیمش! بیا اینها را دور بریز!
جعبه را در دستم گرفتم و به سمت در پارکینگ رفتم. درب پارکینگ از کوچه پشتی باز شد. پله نداشت
و به همین دلیل می توانستم جعبه را راحت تر جابجا کنم. به حیاط که رسیدم صدای موسیقی را
نزدیک استخر شنیدم. سرم را که برگرداندم، پسری حدوداً بیست و دو سه ساله را دیدم که
شلوارش را بالا آورده بود و پاهایش را در آب گذاشته بود. موبایلش را در دست گرفته بود و می‌شنید
نگو ​​هر کاری کردی درست بود نکن.
:
تو که از اول تو دلم بودی، جای من یکی دیگه بود،
به خاطر اسمم، عشقم، احساساتم و قلبم، دلم رو شکستی.
تنهایی داری میخندی
یه
آدم ساده بی هیچکس
به چشمام
همیشه دروغ
میگفت
بگو دوستم نداشتی داری میری!”…
و کلید واحدمون رو چرخوندم تو قفل رفتم سمت اتاق من اولین بار بود که اتاق جدا داشتم…خوشحال بود
خوش تیپ بود اما…خیلی نگران به نظر می رسید.حواسم به حضور من نبود…شاید به روی خودش نیاورد
. نگاهش را از او گرفتم و سرم را پایین انداختم و در را باز کردم و
جعبه را داخل سطل زباله انداخت. وقتی برگشتم، پسر آنجا نبود. شانه هایم را بالا انداختم و به سمت مامان رفتم: مامان! من دوباره خواهم رفت.
دیر می شوم
مامان لبخندی زد و گفت: برو دخترم… سالم! اون جعبه رو بیار پایین
وای تک تک جملات مادر شیرین و خوش آهنگ است… آه که ضربان قلب یک مادر در لحنش جاری است… وای چقدر
این بهشتیان دوست داشتنی هستند. گونه مادرم را بوسیدم و از پله ها بالا رفتم
. لباس هایم را که هنگام حرکت چروک شده بود اتو کردم و پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و
نگاهی به چهره بی روحم انداختم و به این فکر کردم که آیا کسی مرا با این چهره معمولی دوست دارد؟
اتفاق افتاد؟!
به خودم لبخند زدم و با جعبه از خانه بیرون رفتم. وقتی رفتم در واحد باز شد
و دوباره همان پسر را دیدم که پشت در ایستاده بود. بدون اینکه به تمام دنیا فکر کند هندزفری در گوشش گذاشت
و به موسیقی گوش داد. گویا علاقه زیادی به آهنگ و آواز داشت. او مرا ندید و من
هوس نداشتم به چشمان فندقی او که مرا نمی دید خیره شوم. از پله ها پایین رفتم اما
جعبه توی دستم خیلی سنگین بود. کمی جابجا شدم و نفس نفس زدم. جعبه در آستانه سقوط بود
وقتی آن را روی پله ها گذاشتم و به خودم کرم دادم. صدای پسرک را از پشت سرم شنیدم
: خانم، یکی دیگر سریعتر!
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. نگاهش عصبانی بود… و با اخم بهش نگاه کردم و
– این پسره دیوونه مامان. سگ با اخلاق!
جعبه را به سختی از روی زمین برداشت… اما جعبه داشت از هم می پاشید و من دیگر نمی توانستم آن را نگه دارم.
نداشتم. با عصبانیت گفت: جعبه را به من بده. …
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 2 و بدون اینکه منتظر جواب من باشه جعبه رو از دستم گرفت و رفت. دنبالش رفتم:
خودم میبرم…
وسط حرفم دوید: شب شده که بخوای جابجاش کنی!
طعنه زد… من هم طعنه زدم: به همه همسایه ها اینطوری سلام می کنی؟
پسر گفت: اصولاً به کسی سلام نمی کنم.
و بعد به انبار رفت و به مامان سلام کرد. مامان جواب داد و جعبه را روی زمین گذاشت
و با مامان خداحافظی کرد و رفت.
بعد از رفتنش گفتم: مامان من میرم. فعلا خداحافظ!
مامان-صبر کن ببینم! چرا این پسر جعبه را آورده؟
مامان با تعجب گفت: نه بابا. پسر خوب
– میشناسیش؟
مادر و پسر روبروی هم. اون روز بود که با پدرت اومدیم خونه رو ببینیم. پسر خوب
– عالی! بابا اعصابش داغه عصبانیت پشه به سراغم می آید.
خندیدیم و ماجرا را برای مامان تعریف کردم. مامان گفت: اون روز پسر خوبی به نظر میاد.
نمی دانم چرا این کار را کرد.
از مامان خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس امتحان. سرم پایین بود و
از همه پسرا و مردها میترسیدم…نمیدونم چرا! اما اعتماد کردن برام سخت بود…خیلی سخت!
***
کتاب تست را خریدم و با دوستانم مدرسه را ترک کردم. اوف کی میخواد
درد دل هوای کاشان… کاشان رو معشوقه میدونم… قمصر و گلاب بی نظیرش!
اینقدر تست کنم؟ من؟! خیال باطل… زیاد درس نخواندم… از اول!
هوای بهاری را می پرستم… هوایی که بوی عشق می دهد… بوی طراوت و طراوت را… و دلم
هوای بهاری را به ریه هایم فرستاد و لبخندی بر لبانم نشست. از دوستانم خداحافظی کردم و به سمت
ایستگاه تاکسی رفتم. صف بود! نشستم روی نیمکت و به نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم نم رو که
روی تپه خاکی کنار ایستگاه می بارید نگاه کردم… عطرش را دوست داشتم… بوی خاک بارانی! می خواستم برای همیشه آنجا بنشینم
و آن عطر فوق العاده را استشمام کنم! صف کم کم خالی شد و بلند شدم و
رفت سمت تاکسی جدیدی که اومده بود. مادرم همیشه به من می گفت که روی صندلی جلو بنشین. راحت تر است
و جنس مذکر قصد صدمه زدن ندارد. نشستم و صندلی عقب پر شد و
تاکسی راه افتاد. به مقصد که رسیدم کرایه تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم… مثل سه
تاکسی دیگه! رفتم خونه جدیدمون… خونه ای که دوستش داشتم. دختری که با من سوار می شود
با بی حوصلگی از پله ها بالا رفتم و به طبقه اول رسیدم دختر دوباره از پله ها بالا نرفت. زنگ واحد ما
از آن طرف خیابان به موازات من حرکت می کرد. یاد فیلم‌های پلیس جنایی افتادم
که پشت سر هم می‌آیند. لبخندم را جمع کردم و راه رفتن دختر را با دقت دنبال کردم. نه!
انگار اتفاقی با هم آشنا شده بودیم. زنگ واحدمان را زدم و مامان در را باز کرد. وارد شدم و خواستم
در را ببندم که دستی مرا متوقف کرد. در رو باز کردم و دیدم همون دختر لبخندی بر لب داشت… قیافه اش
خیلی آشنا بود. یادم آمد… او هم در مدرسه ما بود… رشته دیگری! گفت: در را نبند.
بهش لبخند زدم و سری تکون دادم و از پله ها بالا رفتم. پشت سرم راه افتاد. از همان طبقه رد شدیم
. در آن طبقه ساکن نبود… لعنت به آسانسوری که با ورود ما به آن ساختمان خراب شد! در زدم
دختره زنگ واحد رو زد. رو به من کرد و گفت: تازه اومدی اینجا؟
-آهان. شما هم در مکتب عرفانی… درسته؟
دختر چشمانش را گرد کرد و با لبخند گفت: اوه! بله… منظورم این است که چهره شما چقدر آشناست.
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 3 درب واحد دخترانه باز شد … پسر عصبی و مغرور در را باز کرد به دختر سلام کرد و رفت.
دختر جواب داد و به من گفت: من سیمین هستم.
و بعد دستش را به سمت من دراز کرد. دستش را فشردم: بارون میاد.
لبخند زدیم و احساس کردم که آن داستان آغاز یک دوستی شیرین است. مامان در را باز کرد و من
رفتم داخل. بعد از سلام و احوالپرسی به پدر و مادرم، مستقیم به اتاقم رفتم و
کامران-سلام فینگیلی. با درسا چطوری؟
از این سوال متنفر بودم با حرص گفتم: بله. نمیشه فقط اینو بپرسی؟
دفترچه آزمون را روی زمین انداختم و خودم نشستم. کتاب را باز کردم: اوف! امتحانت را کجا در دلم بگذارم؟!
داشتم کتاب تست رو میگرفتم و اولین اشتباهمو میکردم که موبایلم زنگ خورد… کامران! خوشحال شدم و
تماس را وصل کردم: سلام عشقم.
کامران-میخوای باهام اینقدر تند رفتار کنی باران؟
کامران اون سرباز کی تموم میشه؟ دلم برای خدا کوچولو شده.
کامران خندید و گفت: باور کن پنج ماه تموم میشه.
مکثی کرد و گفت: الان باید برم.
اعتراض کردم: کجا؟ شما نمی توانید دو بار تماس بگیرید.
کامران قهقهه ای زد و گفت: همین الان بهت زنگ زدم فینگیلی. دیگر خبری از امواج منفی نیست.
باشه
نفس عمیقی کشیدم: باشه. برو به سلامت مراقب باش
کامران – تو هم همینطور! به مامان و بابا سلام برسون، بعدا باهاشون صحبت می کنم.
همین الان بهت زنگ زدم… خداحافظ !
-خدا حافظ!
دوری از عزیزانت سخت است… دور از کسی که سخت ترین روزهای زندگیت را با او گذراندی
… با او خندیدی… اشک ریختی. دوری از عزیزان سخت است! عزیزم که دم در نبود
سایه بالای سرت پناهت می شود… تکیه گاهت می شود… می شود تمام زندگیت! کامران را دوست داشتم
… کامران عزیزم بود … کامران همدم من بود … کامران پناه و تکیه گاه من بود …
کامران ; تمام زندگی من!
***
خروج من از در مصادف بود با خروج سیمین و آن پسر آشفته از خانه شان. من و سیمین
به هم لبخند زدیم و در سلام پیش قدم شدم: سلام.
سیمین-سلام باران جون حالت خوبه؟
-سپاسگزار.
پسر با چهره ای درهم به دختر گفت: بریم پیش سیمین.
سیمین رو به من کرد: با اجازه شما بارانجون.
سرمو تکون دادم و خداحافظی کردیم. آنها جلوتر از من از پله ها پایین رفتند و من به دنبال آنها
رفتم. آنها به سمت یک پراید پوشیده از زمین رفتند و من راه را در پیش گرفتم. دقیقه ای نگذشته بود که
همان ماشین کنارم ایستاد و سیمین سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: تو مدرسه بارون میاد؟
-آره سیمین- بیا
بشین با هم بریم. من هم به آنجا خواهم رفت.
– نه… ممنون، خودم میرم.
سیمین-بیا بشین. چرا ناز شدی
در همین حین یک ماشین ایرانی کنارم ایستاد و راننده آن که پسر جوانی بود با لحنی خنده دار گفت: بیا بشین
من تو را می برم!
با اخم به پسر نگاه کردم پسره گفت: اخم کردی جذاب تر شدی.
با لگد به لاستیک ماشینش زدم: برو گم شو.
پسر خندید: اوه! چقدر خشن عزیزم
به محض گفتن این حرف پسر نگران از غرورش پایین آمد و در را محکم بست و به سمت فارس رفت.
آرام به نظر می رسید. هیچ احساسی در چشمانش نبود… هیچ احساسی. در پرشین را باز کرد و
با آرامش هر چه تمامتر یقه راننده اش را گرفت و او را از ماشین بیرون کشید. تکانش داد و
به بدن پرشیا زد و با همان خونسردی و خونسردی بدون هیچ احساسی… نه حتی عصبانیت گفت:
نشنیدی چی گفت؟ گفت گم شو… تو گرفتی یا من جور دیگری بگیرم؟
پسر و سپس پسر را داخل ماشینش انداخت و در را بست و پسر که لاغرتر و ضعیف تر به نظر می رسید پسر در
سمت چپ.به سیمین نگاه کردم.با چشمان گشاد و متعجب به پسر خیره شده بود.
عقب ماشین را باز کرد و در حالی که پشت فرمان می رفت گفت: بگو بشینم.
بدون اینکه چیزی بگم نشستم و اون راه افتاد. سیمین به پسر نگاه کرد: چطوری پسرم؟
پسر سرش را تکان داد و سیمین به من گفت: چرا اول نیامدی نشستی؟
سرم را پایین انداختم: نمی خواستم مزاحم شوم.
پسر گفت: آیا آن پسر می آید و مزاحم تو می شود؟
از آینه ماشین به چشمان هم نگاه کردیم و گفتم: منظورت را متوجه نمی شوم.
سیمین خندید: داره بارون میاد! این برادر من بنیامین گاهی قات می کند. به دل نگیرید.
شانه هایم را بالا انداختم و از شیشه ماشین به خیابان نگاه کردم. دیگه حرفی نگفت تا
نجابتش مهم است… علاقه اش مهم است… مسئولیتش مهم است. اگر پول نداشته باشم اشکالی ندارد.
به مدرسه رسیدیم.
سیمین – اوه اون بارون…
و با دست به ماشین مدل بالا که کنار یکی از بچه های معروف مدرسه پارک شده بود اشاره کرد
.
– چه ماشینی!
پوزخند بنیامین بلندتر از همیشه بود… و گفت: ماشین… پول! برای دختران فقط این چیزها
مهم است.
سیمین-وای! دوباره شروع کردی؟ من به عنوان خواهرم می گویم همه مثل هم نیستند. من اصلا اینطور نیستم
.
بنیامین از آینه به من نگاه کرد. اخمی کردم: اینها مهم هستند. ولی اول از همه شخصیت طرف مهمه…
کامران – سلام. چطور هستید؟
– فدای تو. چطور هستید؟
بنیامین- جمله قشنگی بود…اما فقط به عنوان شعار استفاده می شود.
سیمین با مشت به بازوی برادرش زد و می خواستم جواب بدهم که موبایلم زنگ خورد…
کامران!
سلام عشقم.
سیمین گفت: رسیدیم.
کامران – خوبم عزیزم. درسی که گاهی مطالعه می کنی… بله؟
– هی… دارم یه چیزی میخونم.
و بعد خندیدم و کامران گفت: از اینکه میگی این دختر چاق درس نمیخونه شاکیه. باران
لطفا آدم باش
-کامران…خدا اجازه بده بری. دوباره خواهم خواند.
کامران- فیزیک چطوره؟
– افتضاح
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 5 از کامران- دختر خوب را بخوانید … بخوانید.
– باباجان فیزیک تو مغزم نیست. کنکور یکی دو ماه دیگه هست. اهمیت نده
داشتیم با کامران چانه میزدیم که بالاخره منصرف شدم و قبول کردم درس بخونم. خداحافظی کردیم و
خواستم از ماشین پیاده شوم که بنیامین گفت: کامران خان همون حزبی که گفتی نجابت و
مسئولیت هست و این مهمه؟ یعنی اگه پول نداشته باشه تو بازم باهاش…
با لبخند دویدم وسط حرفاش: کامران دایی منه.
پیاده شدم و قبل از اینکه در رو ببندم گفتم: ممنون.
و با تمسخر به بنیامین نگاه کردم. آن پسر همه را با چوب می زد… آن پسر
از یک طرف پیش قاضی می رفت.
***
آهی کشیدم و سوار ماشین بنیامین شدم. در مقابل اصرار سیمین، مقاومت بی فایده بود. بنیامین و
بیخودی با هم سلام و احوالپرسی کردم… میشه یه جور دیگه با اون پسر برخورد کنیم؟
پسر خودخواه، مغرور و پرخاشگر!
او دنده را حرکت داد و می خواست ماشین را روشن کند که یک پرادوی سفید
کنار ماشینش ایستاد یه صدای آشنا شنیدم:بارون…
سرم رو به سمت شیشه چرخوندم و کامران رو دیدم. پشت فرمان پرادو! ماشین را از کجا آورده؟
سریع از ماشین بنیامین پیاده شدم و کامران پرادو رو جلوی ماشین بنیامین پارک کرد.
! از ماشین پیاده شد و با لباس نظامی به سمت من آمد. همدیگر را بغل کردیم و با
جیغ سرش گفتم: عشقم کی اومدی؟
کامران خندید و گفت: سلام علیک.
از بغلش خارج شدم و لبخند دندون داری زدم: سلام داداش.
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و به ماشین بنیامین نگاه کرد و بعد رو به من کرد و گفت: این کیه؟
– همسایه ما رو به روی ماست. ما با سیمین در مدرسه هستیم.
و خجالتی بود!
سرش را تکان داد و من به پسری نگاه کردم که با لباس نظامی کنار پرادو ایستاده بود و به من خیره شده بود.
: این چه کسی است؟ ماشین رو از کجا گرفتی؟
وقتی پسر متوجه نگاه من شد جلو آمد و با لبخند کجی گفت: سلام خانم گریبی.
سرم را پایین انداختم و جواب سلامش را دادم.
کامران دوستم داود.
از نگاه داود عذابم میداد… سرخ شده بودم. دست کامران رو گرفتم و بردمش سمت ماشین بنیامین
. سیمین و بنیامین از ماشین پیاده شدند و جلوی ماشین ایستادم: کامران! برادرم…
بنیامین با لبخند دستش را دراز کرد: سلام. من بنیامین هستم.
کامران-سلام…خوشحالم.
و بعد نگاه کامران به سمت سیمین چرخید و به او هم سلام کرد. سیمین اصلا از من خوشش نمی آمد. اون پایین
کامران بود تو با ماشین کی رفتی؟
کامران-گیری دادیا باران! ماشین بابا
– تو بشین پشت فرمان. داری تصادف میکنی خدای نکرده بدبخت بشیم…
کامران با اشاره به من فهمید که وقت اون حرفا نیست و من سکوت کردم. داود که
صدایم را شنیده بود جلو آمد و بین من و کامران ایستاد: نگران نباش خانم غریبه. اگر اتفاقی افتاد
با کامران و دوستش به خانه رفتیم.
کامران-بارون چی شده؟
فدای یک تار موی کامران.
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 6 کامران داود را با بنیامین و سیمین آشنا کرد و پس از خداحافظی من به همراه کامران و دوستش
-نه…خیلی خوبه.
– خداحافظ! کی برگشتی چه نادان!
کامران به داوود نگاه کرد و بعد از آینه به چشمانم نگاه کرد: می خواستم غافلگیرت کنم. آیا من اشتباه کردم؟
آدرس را پرسید و من او را راهنمایی کردم. رفتیم خونه و
سنگینی نگاه داوود رو همیشه روی خودم حس کردم. با مامان سفره چیدیم و در حین خوردن شام کامران گفت: هیکل داوود عالیه.
این چند روزی که مهمان ما با شما فیزیک می کند شما هم سیر می شوید.
آخرین چیزی که می خواستم… دیوید و نگاهش بود. و حالا داود و فیزیک مسخره اش!
– نه… ممنون. من خودم خوندم
داود باران، تو معلم خوبی هستی. پشیمان خواهید شد.
لبخندش کج بود… اون لبخند مسخره چیزی جز عذابم نداشت و بعدش صدای کامران
در اتاق من خوابید کامران و داود تو اتاق مامان میخوابن و بابام و بابای ساکتم تو سالن میخوابن
این بخیل بازی هایی کرده که پولدار شده است.
توجهم رو جلب کرد:آره باران…باید باهاش ​​فیزیک کنی. مدت زمان کنکور چقدر است؟ با من و تو بمیر
بمیر اگه قبول نکردی باید تست بدی… باید بدونی. از فردا صبح بعد از صابون
با داوود فیزیک کار می کنید.
داوود دوست کامران بود… دوست دوران سربازی! مهندس مکانیک بود… کاشان… کاشان
از او پرسیدم! او برای کار با کامران به تهران آمد و موقتا در خانه ما ماند. از ماشینش معلوم بود
که پولدار است… معلوم بود پول کافی دارد… می تواند به هتل برود. در دلم گفتم:
لبخندی زدم و شروع کردم به تمیز کردن میز. داوود و کامران هم کمک کردند. آن شب، مامان از اتاق خارج شد
. ذهنم به سمت بنیامین کشیده شد. چرا اینقدر حس منفی نسبت به دختر جماعت داره…چرا
آیا او پرخاشگر است … چرا نگران است؟ همه اینها برای من سوال بود و خوابم نمی برد. بلند شدم
و پرده روی سرم انداختم و رفتم تو حموم خونه. در زدم. سرفه بود.
چراغ کوچک کنار دیوار را روشن کردم و روی مبل نشستم. بعد از دو دقیقه در حموم باز شد و داوود اومد بیرون.
در آن سایه روشن به من نگاه کرد و گفت: در زدی؟
در دلم گفتم: این سوالی است که می پرسد؟ پسر خنگ خدایا ببین به کی پول میدی!؟
-آره.
سرش را نزدیک گوشم آورد و من به جای خودم مجسمه شدم. زمزمه کرد: هر چقدر می خواهی مرا ببر.
لبخند زد: بیشتر بگو. خالی بود.
رفتم دستشویی. از کنار داوود که رد شدم به پدرم که خروپف می کرد نگاه کرد و
اجازه داد به من آسیب برساند؟ نه نه! این فکر را رد کردم و تا صبح نخوابیدم.
***
من کارم را بلدم خانم زیبا.
یخ زدم و نفهمیدم چطور رفتم دستشویی. اینکه من کارم را بلدم یعنی چی؟ او می خواهد چه کار کند؟ بعد از
خوردن صبحانه با اصرار خانواده داود با عذاب به اتاقم رفتم. روی زمین نشستیم
و با دستان لرزانم کتاب و دفتر و خودکار را آماده کردم. در اتاق را نیمه باز گذاشته بودم. داود
به من لبخند زد و کتاب را باز کرد: خب! با چه فصل هایی مشکل دارید؟
کتاب سال سوم را از او گرفتم و سال اول را به او دادم: از همان ابتدا با فیزیک مشکل دارم.
مامان برای ما چای آورد. ای کاش پیش ما می ماند… کاش ما را تنها نمی گذاشت. باید به کامران می گفتم چی شده
دیشب. باید به او اطلاع می دادم.
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 7 داود-به چی فکر میکنی؟
من به آن نگاه کردم. چرا این پسر مدام لبخند می زند؟ آیا او می خواهد بگوید که او هیز است؟ او می خواهد
آیا می گوید نگاهش رنگ شهوانی دارد؟ او چه می خواهد بگوید؟
از فصل آینه متنفر بودم… از فیزیک و همه فرمول ها و مجهولاتش متنفر بودم. او با من فیزیک می کند
چرا شروع نمی کنیم؟
یکی از ابروهاش رو بالا میاره: چیو؟
صدایم را صاف می کنم و جدی جوابش را می دهم. مبادا بد بفهمد: درسو.
پوزخندش بلند می شود: ها! دیشب چی بهت گفتم؟ گفتم من کارم را بلدم. نه؟
– من… منظورت را متوجه نمی شوم. بهتر است به جای آن شروع به صحبت در این مورد کنید.
داوود کتاب را به کناری انداخت: تو فیزیک را دوست نداری. ما می توانیم در عوض صحبت کنیم. هوم؟
-چیزی برای گفتن با تو ندارم.
دیوید- نمی دونم داستان چیه که اینقدر جذب تو شدم. وگرنه هیچ دختری رو پیله نمی کنم.
– یه کلمه دیگه بگو همه چی رو به کامران میگم. به ما بگو!
داوود لبخندی زد و کتاب را برداشت و ورق زد: آینه ها… خوب، خوب، خوب!
سرم را تکان دادم و گفت: چه وضعی دارد؟ پس چطور قبول شدی؟
– داشتم فیزیک را حفظ می کردم.
کار می کرد و من حتی به عنوان یک مبتدی آن را نمی دانستم. به من خندیدی: رشته شما ریاضی است؟
داود-فیزیک عشق. دوست داشتن را یاد بگیر.
– من علاقه ای به یادگیری آن ندارم.
داوود با شنیدن صدای مادر دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید: دخترم بس است. آقا داوود را خسته کردی.
او در چارچوب در ایستاده بود. با محبت به مادرم نگاه کردم: باشه مامان.
داود-نه غریب خانم…خسته نشدم. چی میگی تو؟
مامان دستت درد نکنه پسرم ما تا به حال برای شما زحمت های زیادی کشیده ایم. راستش قراره مهمون داشته باشیم.
باران باید به من کمک کند. اکنون زمان یافتن آنهاست.
-مهمان؟
مامان سری تکون داد و من پرسیدم: کی قراره بیاد؟
مامان – ناهید خانم اینا.
– ناهید خانم کیست؟
مامان و بابا این همسایه روبه روی ماست.
با این فکر که سیمین هم میاد لبخندی روی لبم نشست. مامان رفت و من بلند شدم که برم اما
– وای! بیانیه کی بود؟
مامان دیروز مدرسه بودی… همون موقع دعوتشون کردم خونه مون.
صدای داوود مرا متوقف کرد: به خاطر آن پسر می خندی؟
اخم کردم…دیوید چی میگفت؟ وقتی کامران ظاهر شد می خواستم به کدوم پسر جواب بدم:
بچه ها چی شد؟
داود با همان اخم غلیظ گفت: باهاشون فیزیک کردم. اگر مهمان نداشتید،
می توانستیم بیشتر کار کنیم.
کامران – دمت گرم داداش. اکنون فرصت است. من فقط خودم هستم من یک زمانی معلم بودم!
معلم بود… اما فیزیک را هم دوست نداشت… در یادگیری فیزیک هم استعداد نداشت.
کامران رو به روی من ادامه داد: بیا به مامان کمک کن. اجرا کن!
موش و گربه بازی کردیم و کامران دنبالم دوید. کامران… تمام زندگی من! من
از حضورش خوشحال شدم و من می خندیدم. داود هم به دیوار تکیه داده بود و با اخم غلیظی ما را تماشا می کرد. همون
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 8. بعد زنگ واحدمون به صدا در اومد و دیدم داوود داره قدم به قدم بهم نزدیک میشه. به سمت کامران رفتم
و کنارش ایستادم. داود هم کنارم ایستاد. مامان کنار کامران ایستاد و بابا در رو باز کرد
. بابا… بابایی که زیاد حرف نمیزد… اما همه هوای خونوادش رو داشت. اگر برای ما موش بود
… برای محافظت از ما ، در مقابل دیگران شیر می شد … برای همین مالش را گرفتند … برای همین
به جرمی که مرتکب نشده بود به زندان رفت. … برای همین مادرم آشپز شد هتل شد… برای همین
کامران تنها همراه من شد… کامران که هم درس می خواند و هم نان می آورد… کامران که
دانش آموز ریاضی محض بود… کامران که معلم خصوصی شد… او هم مراقب من بود.
نان آور خانه شده بود. پدرم لال بود. چون دیگر حرفی برای گفتن نداشت. از ما خجالت می کشید…
صدایش را به سختی می شنیدیم.
همچنین جرم نیست. نمی دانم چقدر باید گونه اش را ببوسم… نمی دانم چقدر باید
ملحفه بالش اشک خیس شده اش را عوض کنم تا بفهمد که نباید خجالت بکشد.
سعی کرد… اگر از دوستش صدمه ببیند تقصیر او نبود . اگر دوستش خیانت می کرد تقصیر او نبود. پدرم مرد بود… آنقدر که
با هزار مشقت خودش را از زندان بیرون کشید و دوباره مثل شیر با اقتدار بیشتر از قبل سایه ای بالای سرمان شد…
پناهگاه ما شد. اما حیف که او گوشه گیر و کم حرف بود. حیف که اگر
صدایی از دیوار می آمد صدایی از او شنیده نمی شد.
لحنش آرام می گرفت… آنقدر که مهمانان به زحمت وارد خانه ما شدند. اول مادر سیمین… بعد پدرش… بعد بنیامین و آخر سیمین بیچاره!
احوالپرسی رد و بدل کردیم. بنیامین به من نگاه کرد و سپس به دیوید نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد: برای من
این یک شعار بود.
و سپس لبخند زنان ما را ترک کرد.
کامران – بنیامین چی می گفت؟ شعارش چی بود؟
شونه بالا انداختم و به سمت آشپزخونه رفتم. باید به بنیامین می گفتم که او درباره من اشتباه فکر می کند.
***
ما کوچکترها در اتاق من جمع شده بودیم و فناوری امنیت ما را قطع کرد. کامران رفت حموم و
داود سریع به سمتم آمد و گوشیم را از دستم گرفت. انگار هزار سال است که با گرامبا و گلستان دوست هستیم
– من مسائل بی اهمیت را به خاطر نمی آورم.
.
دیوید-بیایید این برنامه را به شما بدهیم… عالی است.
سنگینی نگاه تهاجمی و تمسخر آمیز بنیامین را حس کردم. بلافاصله گوشیم را از دست داود درآوردم.
: نه… ممنون. احتیاجی نیست.
داود دوباره لبخند زد: یادت میاد چی گفتم… دیشب بهت گفتم… یادته؟
میخواستم بهش بگم یادم نمیاد ولی به کامران یادآوری میکنم… میخواستم بهش بگم از من دوری کن…
من حریم خصوصیمو داشتم…حریم خصوصی ظریف و دوست داشتنی داشتم که داوود نابود شد
.
پوزخند بلندی زد و به دیوار تکیه داد. کامران پیدا شد… کامران با آشنایی جماعت مشکلی نداشت…
برایش داوود آشنا بود… آشناتر از هر آشنایی. که داوود کنارم می نشیند… بی خیال با من حرف بزن
… بخند و با من چت کن; برای کامران مشکلی نبود. اما او حسادت می کرد.
هیچ کس حق نداشت به من نگاه کند. هیچ کس حق نداشت مرا تیک بزند. خودش همیشه می گفت… می گفت: اگر
دوستش داری و او تو را دوست دارد، من به تو کاری ندارم. اما اگر به شما آویزان شود و شما آن را دوست نداشته باشید، بیچاره
من این کار را می کنم. ما خماری نداریم… عشق یک طرفه نداریم… روابط اجباری نداریم. ما بدون عشق زندگی نداریم
.
«ن» اصرار داشت که ما نمی خواهیم ملکه ذهن من باشیم. حالا دوستش شفیق از طناب آویزان بود
خطوط ذهنم … حالا دوست نظامی اش راه یک طرفه عشق را در پیش گرفته است
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 9 … شاید اگر به کامران می گفتم کامران کار داوود را راحت می کرد. دوستش بود…
همدمش… دوست غارنش!
نگاهم ناخودآگاه به سمت بنیامین چرخید… بنیامین که گوشه ای نشسته بود و بدون اینکه چیزی بگوید به دیوار تکیه داده بود
. داشت با گوشیش بازی میکرد. نمی توانستم وضعیت بنیامین را درک کنم. انگار
خوشحال نبود… انگار شکسته بود… انگار غمگین بود… انگار غرورش خدشه دار شد… و
من نمی توانستم از این پسر متنفر باشم. از چهره اش پیدا بود که زندگی به کامش تلخ شده است… تلخ تر از
زهر!
***
جالب بود که هر دوی ما مدرسه را ترک کردیم و به کلاس امتحان چسبیدیم. آموزش از راه دور
بعد از رفتن مهمان ها داود دوباره با من فیزیک تمرین کرد. این بار بدون حرف اضافه… بدون خودنمایی! ساعت
ساعت سه بعد از ظهر تصمیم گرفتم به مدرسه بروم. به سیمین پیام دادم گفت اون روز کلاس نداشتم.
– اتفاقی افتاد؟
بهتر از اتلاف وقت در مدرسه بود داوود به من پیشنهاد تحویل داد. من … با او … با آن
پرادوی سفید! هیچ وقت نمی خواستم او با من باشد. حتی با اون ماشین! رفتم اما انگار داوود
تسلیم نشد. با پرادویش دنبالم آمد.
داود-بیا بشین برات میفرستم.
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم: ممنون. من خودم خواهم رفت.
دیوید-بیا بشین، باران.
ایستادم و با حرص به چشمانش خیره شدم: گفتم خودم می روم.
دیوید-بیا بشین تو راه بهت معرفی میکنم.
داود – باید یه چیز مهم در مورد کامران بهت بگم. حیاتی!
با اکراه توی ماشینش نشستم و او راه افتاد… و تنها کسی بود که نباید مرا با داوود می دید!
بنیامین… وقتی از کنار ماشینش رد شدیم به من نگاه نکرد و فقط لبخند تمسخر آمیزی بر لب داشت.
انگار می خواست بگوید: باران را دیدی؟ دیدی همه حرف ها شعار بود؟ سوار ماشینش شدی؟
– چی می خواستی بگی؟ زودتر بگو!
داوود خندید و گفت: چی؟ باید بهش جواب بدی چرا با من؟
جواب بی ادبانه ای به او دادم: تو از چیزی حرف نمی زنی.
داوود-پس چرا با دیدنش رنگ پریدی؟
– جریان چیز دیگری است که به شما هم مربوط نیست.
– چه خبر؟
داود جیرانی کار نمی کند.
یه لبخند کج بهم زد و دنده رو عوض کرد که گفتم: چی شده؟ برای کامران اتفاقی افتاده؟
با صدایی نفسش را بیرون داد: نه… مشکلی نیست.
دیوید – به نظر نمی رسد.
لب هایم را روی هم فشار دادم و با عصبانیت نگاهش کردم. با دیدن صورتم نیشخندی زد: چی؟ چرا
اینطوری نگاه میکنی؟
– دست نگه دار، می خواهم راه بروم.
در رو قفل کرد و به راهش ادامه داد: میخوام باهات حرف بزنم. بشین و گوش کن تو نمیمیری.
هوم؟
دستامو روی سینه نشستم و به جلومون خیره شدم.
دیوید-مشکل تو با من چیه؟
– من با تو مشکلی ندارم… به شرطی که تنهام بگذاری.
دیوید-با اون پسر بنیامین؟
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 10- نه … من با هیچکس نیستم … بنیامین هم مثل تو … مثل همه مردها برای من بی اهمیت است.
– این چیزی بود که گفتی؟
دیوید- ازت خوشم میاد… جذبت میشم. دست من نیست… اگر دست من بود
صد کیلومتر را با این نگرش رد نمی کردم.
– اومده مشکل شماست نه من!
نفس های عصبی اش را بیرون می داد و ساکت بود.
به مدرسه که رسیدیم با سرعت باد از ماشینش پیاده شدم و بدون خداحافظی از او دور شدم. من به او علاقه ای نداشتم. او جذب من شد و من نه!
این یعنی عشق یک طرفه. شاید اگر قبول می کردم می توانستم بدهی های پدرم را پس بدهم… اما
لحظه ای طول نکشید که صدای کامران در گوشم پیچید: حلق آویز نداریم… نداریم. عشق یکطرفه…
ما رابطه اجباری نداریم ما بدون عشق زندگی نداریم.
شاید می دانست که روزی این فکر به ذهنم خطور می کند و آن حرف ها را زد. شاید برادرم
مرا می شناخت.
در دلم آرزو داشتم که داوود هر چه زودتر برود… از حضورش خسته شده بودم… حضوری که رنگ سفید آرامش را
از دنیای صورتی ام می گرفت… حضوری که وجودم را عذاب می داد.. تنم را تکان داد… درد
سرم را می آورد!
پیام دادم: کی گفته حق داری گوشی من رو لمس کنی؟
***
کلاسم که تموم شد اینترنت گوشیم رو روشن کردم… درخواست دوستی از بنی… که از طریق
لاین سیمین ارسال شده بود. آن پسر پرخاشگر و عجیب مرا کنجکاو کرده بود… آن پسر مضطرب و عجول!
آیا باید درخواست او را می پذیرفتم؟ آیا باید قبول می کردم؟ هیچ پسری جز کامران در لیست من نبود.
ما آنقدر خانواده نداشتیم. همه آنها کوچک بودند… یا آنقدر بزرگ بودند که می توانستند
– دفعه بعد.
پدر و مادر من باشند. با خودم کلنجار رفتم… قبول یا رد؟ نفس عمیقی کشیدم و درخواست رو قبول کردم…
من به لیست اضافه هایم نگاه کردم… اوه نه! اسم یه نفر دیگه بود… داود! اما من… گیج شدم و
او بدنم را گرفت. باید قفل میکردم…لعنت به شانسم
فهمیدم
گوشیم
گم شده. خیلی خوب بود که عکس بی حجابی از خودم نداشتم… وگرنه او هم حذف می کرد.
داود-خسته نباشی خاله سوسکه!
– پرسیدم کی بهت اجازه داده گوشی من رو لمس کنی؟ میخوای از گوشیت جاسوسی کنم؟
داوود- بیا من یک گوشی بسته در اختیارت دارم. خوب است؟
داود- تو حرف من را جدی نگرفتی باران… اما باید می گرفتی. من؛ من کارم را بلدم… خیلی خوب بلدم.
جوابی ندادم و از کلاس خالی بیرون رفتم. صدای پیام گوشیم بلند بود. شکلک قلب از دیوید.
پوزخندی زدم… چیکار میتونستم بکنم؟ بازم جواب ندادم این بار به خطم پیغام داد: ببین خانم خانم خانم خانم خانم خانم
خانم من هم شماره شما را دارم.
– فکر کنم باید با کامران حرف بزنم.
داود-عزیزم بیا خونه تعجب میکنی!
منظورش را متوجه نشدم. گوشیمو گذاشتم تو کوله پشتی و قدم هامو تندتر زدم سمت تاکسی که بهش
حمله کردم نفهمیدم چطوری رسیدم خونه…فقط میدونم رسیدم و با چیزی که نباید میشدم روبرو شدم
!
نگاه … تعامل … لبخند … همه تغییر کرده بودند. داوود .
چشماش رو ازم گرفت و ادامه داد: بیا میفهمی…
لبخند می زند پسر چاق به طرز عجیبی آرام و مودب بود… حتی جواب سلام من را هم داد!
چمدانش در گوشه پذیرش بود و آماده بود. وقتی به اتاقم پناه بردم
صدای خداحافظی اش را دانلود رمان نیمکت باران صفحه 11 از میان جمعیت شنیدم و در دل خدا را شکر کردم. نوار تست رو انداختم روی زمین و
با غرغر شروع کردم به تست کردنش!
در اتاق پر باز شد و کامران را در کادر دیدم. اخم عمیقی به ابروهای باریکش شکل داده بود:
بیا منو قبول کن!
– اتفاقی افتاد؟
آیا او می خواهد معنای قیافه آنها را به من بگوید؟ نمی خوام بدونم… نمی خوام! وقتی روی مبل نشستم
، انگار یک گلدان کریستالی از مغزم به قلبم افتاد و شکست! انگشت شست من از اول آگاه بود
. …
بابا-باران!
آهی کشید و ادامه داد: داوود برای خواستگاری از ما اجازه خواست!
همین… من پدر ساکتی هستم!
سرم را پایین انداختم و به این فکر کردم که باید چه واکنشی نشان دهم. آب دهانم را قورت دادم و
از نگرانی پای چپم را تکان دادم.
کامران-خب؟!
سرم هنوز پایین بود و لب هایم اصلا نمی لرزید… حتی یک لرزش ترس و لرز و نگرانی!
مادر-دختر یک چیزی بگو تا بدانیم زنده ای!
این بار لبخند زدم… مامان همیشه بامزه بود! کامران فکر کرد لبخندم نشان از رضایت من است: پس
بگوییم بیان؟
وحشیانه بهش نگاه کردم: نه…
شاید مثل پدرم شده بودم… زیاد حرف نمیزنم! بلافاصله بلند شدم و به اتاقم پناه بردم. من و کوله پشتی شنل
و ماسکم را از روی تخت روی فرش گذاشتم و از پشت خودم را روی تخت انداختم.
شب بود و من بیشتر از همه خسته بودم، به کسی فکر کردم که خانه اش آن طرف دیوار اتاقم بود.
پسر همسایه پرخاشگر و جذاب! از روی تخت بلند شدم و چادری انداختم روی سرم و در تراس را باز کردم
. نسیم بهاری صورتم را نوازش کرد و عاشقانه نفس عمیقی کشیدم! گوشه چادرم را گذاشتم زیر
و با دو دستم به نرده های جلوی تراس تکیه دادم. سرم را پایین انداختم و
به حوض وسط حیاط خیره شدم. نور خانه ها به حرکت مواج آب در حوض برق خاصی بخشیده بود. به این ترتیب
من لذت بردم لبخند زدم و می خواستم آن زیبایی کوچک را با دوستانم به اشتراک بگذارم. به اتاق
برگشتم و گوشیمو از کیفم برداشتم و دوباره رفتم تو تراس و از استخر عکس گرفتم و
زیرش نوشتم: گاهی زیبایی… به همین کوچیک است!
چند دقیقه در تراس ماندم و چند نفر پست من را لایک کردند. خواستم برگردم تو اتاق که صدای بنیامین
از تراس خونه توجهم رو جلب کرد: قشنگ بود!
منظورش را فهمیدم: زیبا، نه… زیبا… هنوز
حرفم را تمام نکرده بودم که گفت: نه… زیبا زیباتر است!
نگاهش کردم… دستانش روی سینه ایستاده بود و به او خیره شده بود. منظورش را نفهمیدم و حدس زدم
که داشت با خودش حرف میزد! برگشتم سمت در تراس و گفتم: بعضی وقتا قشنگه…خیلی کوچیکه
!
بنیامین-هرکی اصرار کرد نظرت عوض می شود؟
– ولی به نظر من زیبایی ادبی بهتره!
آهی کشید و آهی کشید: زیبایی! زیبایی
رو به من کرد: زیبایی زیبا نیست…
اصرار او برای نفی کلمه زیبایی و جایگزینی آن با زیبا را نفهمیدم! اما از لجبازی اش خندیدم
به اصرارش خندیدم: باشه… هر چی تو بگی.
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 12 با پوزخند گفت: به این راحتی نظرت عوض می شود؟
شانه ام را بالا انداختم و در میان ستاره های آسمان به دنبال جواب سوالش گشتم: نه… فقط… دیدم اصرار می کنی… به
چشمانش خیره شدم… مثل سنجابی که می خواهد بگذارد. یک آب نبات در جیبش انگار قلبم ضعیف شده بود
به چشم های فندقی اش اشاره کنم… قلبم داشت بیرون می رفت… و نمی دانم چرا!
بنیامین-هه! جالبه… رفتارت متناقضه.
گفتم: رفتار من چیست؟
چشمانم را از چشمانش گرفتم تا عشق را در یک نگاه آشکار نکنم!
بنیامین- ناپدید شدن داوود در میان جمعیت و دور از چشم دیگران، بیرون رفتن با او. اینها متضاد هستند! البته به
من ربطی نداره… ولی من از این منافقین خوشم نمیاد. از ریاکاری متنفرم
نیشخندی زد: دوست دارم با یک دست به عقب فشار بیاوری و با یک پا جلو بزنی! البته با سیاستش…
آقای بنیامین! یه دلیل دیگه سوار ماشینش شدم… با داوود دعوا ندارم.
گوشی ام لرزید و دستانم عرق کرده بود، روی کاشی های تراس افتاد… و نام دیوید
روی صفحه ظاهر شد. زیر لب زمزمه کردم: اوه لعنتی!
با صدای بنیامین از روی صفحه گوشی سرمو بلند کردم: صنم رو ندارم…ولی تو یاسمن داری. هه!
خنده زن ها رفت داخل خانه شان و من ماندم و ذهنیتی که در مورد من به وجود آمده بود. تماس را وصل کردم
… می خواستم صدای شکست خورده داوود را بشنوم: سلام؟
داود سلام عمه سوسکه.
از لحن گرمش تعجب کردم و سکوت کردم که ادامه داد: سلام؟ باران؟
– کاری داری؟
دیوید-سعی کن تا آخر هفته رفتارت را با من عوض کنی.
-چرا مثلا؟
ناراحت شدم و گله کردم: یک کلمه از حرفم نمی فهمم.
نفسش را بیرون داد: الان دوشنبه است… جمعه تهرانیم… این بازی رو جلوی مامانم نمیشه کرد!
رسوایی راه نمی اندازی… می فهمی؟
– من هنوز نفهمیدم چی میگی!
داوود – دقیقا کجا معلوم نیست؟ بگو تا روشنت کنم
چرا باید رفتارم را تغییر دهم؟ جمعه تهرانی باشید. مشکل من چیست؟
داود جمعه من به تو پیشنهاد می کنم. نگو
با احتیاط و با صدایی لرزان پرسیدم: چی؟!
آهی کشید: عیبی نداره. تا جمعه میبینمت!
برو عمهتو اهلی کن!
از حرفم خندید و من لبمو گاز گرفتم و گوشی رو قطع کردم. نفس عصبی ام را بیرون دادم و
به اتاقم برگشت با حرص چادرم را برداشتم و پرت کردم روی تخت و رفتم سمت در اتاق. به جمعیت رو به رو نگاه کردم
خوشحالت کنه! من به او اعتماد دارم.
صدای مادرم روبرو شد و باعث شد ما باید با شما صحبت کنیم.
نگاه کردم چی بگم؟ اینکه من با داوود تلفنی صحبت کردم؟ نه… نمی شد!
به کامران نگاه کردم. نه… هیچی نتونستم بگم! آنها مرا قضاوت می کردند. صدای مامان
خدا رو شکر کردم! خودشان می خواستند بگویند. روی مبل نشستم و کمی منتظر مادرم نگاه کردم و او
بلند
شد
و گفت: قرار.
اخمی کردم: ولی گفتم نه. چرا با اونا…
کامران – شاید نظرت عوض بشه!
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 13 با چشمان گشاد شده به کامران نگاه کردم و نام ناپسندش را بر سر زبانم آوردم! چشم از من گرفت
و بلند شد و به اتاقم رفت و وقتی وارد اتاق شد گفت: میتونه نفهمیدم
نفهمیدم چه بلایی سر کامران اومد. به پدرم نگاه کردم که گفت: بابا
تو هیچ اجباری نداری باهاش ​​ازدواج کنی. بین خواستگاری و اگر دوست نداشته باشی می روند. این فقط یک پیشنهاد ساده است.
آهی کشیدم و بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
در را بستم و چادر را روی سرم گذاشتم و به سمت کامران که روی تراس ایستاده بود راه افتادم. کنارش ایستادم و حرفش را زدم:
ما سر و صدا نداریم… عشق یک طرفه نداریم… رابطه اجباری نداریم. ما بدون عشق زندگی نداریم.
دستانش را به نرده تکیه داد و کمی خم شد و به استخر خیره شد: اما; ما خوشبختی داریم… رفاه داریم…
آرامش داریم… زندگی بی دغدغه داریم. …
صاف ایستاد و دست در جیب به من نگاه کرد: باران! دیوید کسی است که می تواند شما را خوشحال کند!
– من نمی خواهم نمی خواهم با پول خوشحال باشم. من این رفاه را بدون بهره نمی خواهم. فکر نکن
کنارش راحت میشم. کامران! ما بدون عشق زندگی نداریم. خودت به من گفتی! او ملکه ذهن من شده است.
باشه… باشه بیانیه پیشنهاد! اما پاسخ من منفی است. کامران! پاسخ من منفی است. …
سرشو انداخت پایین و از تراس بیرون رفت و من تنها موندم! دلم میخواست برم تو حیاط و
کنار حوض بایستم و نفس عمیق بکشم… نفس های نرم و مخملی بهاری! گل ها
رنگ های باغ به من چشمک می زند و با لبخندی بر لب تصمیم گرفتم به حیاط بروم. به سیمین پیام دادم
: بریم حیاط! آب و هوا عالی است.
***
از کنار حوض فاصله گرفتیم و به تختی که پشت باغ بود رفتیم و نشستیم.
موضوع حیاتی است، ناراحت شدم و بعد که سوار شدم، متوجه شدم که خالی بسته است و می‌خواهد. برای صحبت کردن با من
سیمین-اینجا رو دوست داری…نه؟
-آره خیلی خوب!
سیمین- یه چیزی بپرسم نمیگی این دختر چقدر شیطونه؟
خندیدم و بعد زدم تو سرش: بپرس!
سیمین- امم… دوست داشتی؟
گیج شدم: چرا اینطور فکر میکنی؟
انگشتانش را به هم قلاب کرد و گفت: “چی… آه، بنی می گفت امروز سوار ماشینش شدی
!”
– اون از من خوشش میاد و من نه!” بهم گفت می خواد یه چیزی در مورد کامران بهم بگه و سیمین با
چشمای گرد شده سرش رو خاراند: وای سیریشیه
– آره…پیشنهاد میاد. جمعه…متاسفانه!
سیمین-دروغ میگی!
از برخورد سیمین خندیدم:نه بابا!دروغ من چیه؟
سیمین-جواب منفی میدی؟
– آره… گفتم! من آن را دوست ندارم.
سیمین-چرا خوشت نمیاد؟
– من اصلا با این نوع شخصیت ها سر و کار ندارم! سیمین بچه پرور
با شیطنت به بازویم زد: راستش را بگو ای احمق! تو عاشقی
خندیدم… قهقهه زدم! من عاشق بودم یا نه؟ در یک نگاه جذب برادرش شدم. اسم این عشق چی بود؟
– نه بابا عشق کجا بود
و میدونستم که عشق روی دیوارهای اتاقم هست… اسمش رو گذاشتم عشق!
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 14- دیدم اومدی حیات منم خواستم بیام.
داشتم به سیمین و بازی حرفه ای اش لبخند می زدم که توپ در چند قدمی من افتاد و بنیامین به سمت توپ رفت.
***
نگاهش کردم و او ادامه داد: برای همین به بنیامین گفتم بیا تا هوای تازه بگیریم.
ابروهایم را روی هم انداختم و از او دور شدم. آن طرفم نشست و دستش را دور گردنم انداخت و با
دست دیگر دماغم را گرفت و تکان داد و گفت: فینگیل، دیگر با من قهر نکن!
جوابی از من نگرفت و رو به جمعیت گفت: خدا را می بینید؟ تشویق دخترا برای خواستگار!
اون موقع خواهرشوهرم باهام قهر میکنه چون به خواستگاری داوود جواب مثبت دادیم!
ناخودآگاه به بنیامین نگاه کردم… با نگاهی پر از گنگ به من خیره شده بود. سرم را پایین انداختم
که بنیامین گفت: این برای والیبال است؟
آمد وقتی برای برداشتن توپ خم شد، خیلی ناگهانی گفت: پاشین بیا بازی کنیم! خوش گذرانی
– از دست کامران ناراحتم.
​​توپ را برداشت و صاف ایستاد و به من خیره شد: چرا ناراحتی؟ آیا دیوید را دوست ندارید؟ خوب، به او
پاسخ منفی بدهید. سخت نیست.
– بهشون گفتم نمی خوام بیاد. اما گوش نکردن و داود پررو هم از سرم بیرون نمی رود.
نگاهی به گوشی دستم انداختم: اومد تو گوشیم چرت زد و شماره منو گرفت و داره بهم پیام میده.
آیا بنیامین کامران می داند؟
-نه! اگه بهش بگم فکر میکنه شماره رو خودم بهش دادم!
کامران-چرا پیش بنیامین نمیای؟
بنیامین زل زد تو چشمام و بعد از چند لحظه گفت: الان با باران خانم میریم.
چشمانمان قفل شده بود. چه ناگهانی عاشقش شدم… عشق یک طرفه است!
بنیامین پاشو!
از جایم بلند شدم و دنبالش رفتم.
بنجامین-چرا از دیوید خوشت نمیاد؟ اونی که حالش خوبه!
-به من چیه که حالش خوبه؟ از نظر شخصیتی داغ!
بنیامین کمی خندید و کامران بغلم کرد: آفرین!
لبخندی زدم و شروع کردیم به بازی کردن.
***
از طریق خط پیام گرفتم… بنی: ببخشید اگر قضاوتت کردم.
-مشکلی نیست.
بانی – ولی تو هنوز مبهم هستی!
-چرا؟
بنی – امروز سوار ماشینش شدی!
– بهم گفت می خواد در مورد کامران باهام حرف بزنه. گفت حیاتی است. یه جورایی خرخر کرد!
لبخندی زد: دور از تو… راستش من به داود پیغام دادم. با هم بحث کردیم
– چی گفت؟
بنی – که من مثل بقیه مردها برایت بی اهمیت هستم.
به داوود فحش دادم و نوشتم: اینو گفتم چون میخواست حرف بزنه… میخواست بگه من و تو با هم هستیم
!
بانی – تو فرق داری! قسم میخورم تو با همه دخترا فرق داری
– تو با همه پسرا فرق داری!
بنی – مثلا با کی؟
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 15- مثلا با داوود … با کامران. من با چه کسی فرق دارم؟
بنی – با کسی که با دیدنش هر چیز زیبایی را به یاد می آورم!
– پس من زشتم؟
بنی-نه! منظورم این نبود!
حرفش را زده بود! یعنی من از نظر او زشت بودم؟ سنگین پاسخ داد: باشه…شب بخیر!
بنی باران خانم؟! من قصد بدی نداشتم.
من به آن جواب ندادم. آیا از نظر او زیبا نیستم؟ جهنم! این فقط نظر اوست! داود مرا زیبا می بیند. …
چاقوی ذهنم را برداشتم و عشقش را از دلم جدا کردم! ای دل غافل… کی عاشق شدی که نفهمیدم؟!
…………………………..
بنیامین-لطفا بشین! دوباره با هم میریم
به سیمین نگاه کردم: فدای خودم میشم. من میخواهم راه بروم.
خداحافظی کردم و اصرار سیمین و بنیامین را نادیده گرفتم و به سمت مدرسه رفتم. میخواستم
بنیامین رو بلاک کردم ولی فکر میکردم بچه بود…مگه نه؟!
آنتراکت بود و سرم را روی میز گذاشتم تا کمی استراحت کنم. پیغام اومد… بنی: چشماتو از دست دادم و
عاشق دریا شدم… دریایی که شب ها مثل چشمات می درخشه! به نظر شما زیباست؟
از شعرش خوشم آمد… پس برای من بود؟
بانی-میشه لطفا اینقدر خوشگل نباشم؟
-چرا؟
-خیلی خوب. چطور
بنی-من ترانه سرا هستم. آهنگ جدید من!
رفتم نوشتم: قشنگ بود!
جوابی نداد و دوباره با چاقوی ذهنم به قلبم افتادم. من هنوز در راه بودم. هنوز به مرز شیدایی و جنون نرسیده بودم
. اول تمومش میکردم و رگش رو میبردم، حالم بهتر میشد!
کامران دوباره صبح رفت و من تنها بودم! داوود رو بلاک کرده بودم…
هیچ راهی برای ارتباط با من نداشت و مثل خودش بهش لبخند زدم! کلاس که تموم شد با سیمین رفتیم. سیمین
در مورد من! اما باور کنید من آنطور که شما فکر می کنید نیستم. قول میدم رفتارم بهت
گفت بنیامین خونه نیست و اون روز باید برگردیم…البته با بنیامین برنمیگردم!
پیام اومد… بازم بنیامین: دوستت دارم باران! میدونم چرا از من دوری! می دانم چه چیزی
دستش را پس زدم: با برادرت نمی آیم. من خودم میرم!
آن را محترمانه تر کنید. مرگ من، بلاکم کن
اول از چه چیزی خوشحال بودم، اما خوشحالی ام در انتهای پیام ناپدید شد. داخل پرانتز نوشته شده بود: دیوید از من خواست
این را بفرستم.
حرص خوردم و تایپ کردم: باشه… ممنون که اطلاع دادی!
بنی سیمین پیش شماست؟
-آره!
جواب نداد و گوشیمو گذاشتم تو کیفم. بلافاصله تلفن سیمین زنگ خورد: سلام…خوبم
تو چطوری؟…
نگاهی به من کرد و گفت: باشه…
و از من فاصله گرفت و پشت سرم حرکت کرد. در ایستگاه تاکسی ایستاده بودم که سیمین آمد و
دستم را کشید: بریم. بنیامین یک ربع دیگر می رسد.
-چی شد؟
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 16 سیمین- بریم اون پارک تا بهت بگم.
و با بسته شدن راه به ایستگاه رفتم: چه بارون! من با شما صحبت می کنم.
و با دست به پارک پشت ایستگاه اشاره کرد!
وقتی به پارک رفتیم حس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت و
در هاله ای از احساسات عجیب و کشف نشده فرو رفتم. چشمم به یک نیمکت افتاد، با دیدنش قلبم شروع کرد به تپیدن و سرگیجه، نبض!
ناخودآگاه رفتم سمتش و سیمین هم دنبالم اومد. نیمکتی زیر درخت بید مجنون! درختی
که دوستش داشتم …
سیمین-
اوه اینجا
! چه جای دنج!
– عالی!
خودم را تازه کردم: خب؟
سیمین دستامو گرفت و گفت:بارون! من می خواهم چیزی به شما بگویم! یعنی… یعنی باید بگم چون از من
آب دهانم را قورت دادم و سرم را تکان دادم که سیمین ادامه داد: او در دانشگاه با دختری به نام زیبا آشنا می شود.
خواسته شده بود. باران را ببین… بنیامین… بنیامین بعد از سربازی تصمیم گرفت درس بخواند! دانشگاه
در رشته ادبیات در تهران پذیرفته شد. بعد از مدتی درس تمام می شود. الان داره آهنگ مینویسه… برای
خواننده هایی مثل…
پریدم وسط حرفش: چرا اینو به من میگی؟
سیمین بنیامین از من پرسید!
– برای چی؟
سیمین-بذار تموم کنم میفهمی! بنیامین می خواست این را قبل از آمدن به شما بگوید.
. عاشق او و دختر می شود… دختر به خاطر پول او را رها می کند… و با پسری پولدار دوست می شود.
برادرم بعد از آن اتفاق حتی یک آهنگ شاد هم ننوشت… افسرده بود. خودت دیدی! از همه متنفر است
دختران و فکر می کردند که همه به یک اندازه زیبا هستند.
آهی کشید و به من نگاه کرد: وقتی تو را دید… وقتی شخصیتت را شناخت… وقتی نجابتت را دید به تو علاقه مند شد و به
تو علاقه مند شد! اما در مورد بحث زیبایی، رفتارش کمی… یکم بد شده است! من هم نفهمیدم… خدا شاهده، برگشته الان
اینو تلفنی بهم گفت!
سرم را پایین انداختم و فقط خدا می دانست چقدر خوشحالم. فهمیدم چرا بنیامین
از کلمه زیبا متنفر است. من پسر پرخاشگر و مغرور را درک می کنم!
سیمین خندید و با تعجب سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم که گفت: خدایا تو را ببین! چرا لاپات گل انداخت
؟
سایه ای جلوی ما افتاد و به سمت او چرخیدیم. بنیامین بود! به هم خیره شدیم. چند لحظه بعد،
گلویش را صاف کرد و گفت: سلام!
هر دو سرمان را پایین انداختیم و سیمین بلند شد: سلام عزیزم!
و سرم را خم کردم و زمزمه سلام کردم! سلام عشقم!
سیمین – می رم غذا بخرم. ما از گرسنگی مردیم بابا!
سیمین رفت و بنیامین کنارم نشست: سیمین چی گفت؟
سرم را تکان دادم و گفت: حالا فهمیدی چرا کلمه زیبا را ترجیح می دهم؟
دوباره سرم را تکان دادم… خندید: نجیبی را می شناسم! سرت را بلند کن
با لبخند نگاهش کردم… او هم لبخند می زند… با مهربانی!
بنی – مرا به خاطر رفتارم ببخش. خوب؟
سرمو تکون دادم.
موش خوردی؟
جواب دادم: راستش… من… نمی دونم… یعنی…
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 17 نمی خوای توضیح بدی! این رفتارها منو جذب کرد…شخصیت خوبی داری! باران خانوم
… خانوم
عذاب کشیدم… عذاب دردناک! بهش لبخند زدم: ممنون!
آیا بنی داودو را مسدود نمی کنید؟
خندیدم: نه بابا!
از ارسال پیام برای شما پشیمان شدم! راستش من دیگر نمی خواستم با کسی باشم. ولی واقعا میترسیدم
از دستت بدم ترسیدم دختری با وقار و وقار تو را از دست بدهم! تو متفاوتی، باران.
-میتونم بپرسم چرا زیبا رو دوست داشتی؟
اخمی کرد: من حتی دوست ندارم اسمش را بشنوم. برای همین به سیمین گفتم از گذشته ام بگویم. نپرس! لطفا
_
-خوب! اما آیا با او در دانشگاه نیستید؟
-پس چرا؟ زیباست!
سرم را به نشانه قدردانی خم کرد و لبخند کمرنگی گوشه لبش نقش بست. اما به چشمانم نگاه کرد و
لبخندش محو شد: زیباست اما تو حق نداری این کت را در خیابان بپوشی!
بنی درسشو از دست داد خداروشکر!
بانی – من تو را باران می کنم!
نگاهی به چشمانم انداخت و خودش را جلو کشید: نظری در مورد من نداری؟
– امم… پرخاشگر… مغرور… عجول!
قهقهه زد… از عشق سیر نشدم!
***
لب هایش را روی هم فشرد و به من خیره شد. با مهربانی اسمش را صدا زدم: بانیام…
پرید وسط حرفم: چند بار باید بهت بگم خوشم نمیاد! می بینم؟
مهمان خانه شما هستند می فهمی
گوشیش را از جیب شلوارش درآورد.
– به کی زنگ میزنی؟
بنی سیمین کدوم قبر رفتی؟… فرار کن بیا!
همونقدر که حسودی میکرد سعی میکرد منو جمع کنه… و من از رفتارش میخندیدم!
-با سیمین بدبخت چیکار میکنی؟
صدایت را نشنوم!
من می خندیدم و او بیشتر حرص می خورد. سیمین رسید و بنیامین گفت: چادرت را بگیر! عجله کن.
سیمین با تعجب پرسید: وای! چرا؟
بنی بدو سیمین.
آنقدر عصبی بود که سیمین سریع چادرش را درآورد. بنیامین چادر را گرفت و ایستاد و از من خواست
که بایستم. پتوی سیمین را روی سرم انداخت.
-بنیامین من نمیتونم چادر رو تکون بدم.
پس دیگر این کت را نپوش تا چادر من را پنهان نکنی!
سیمین- چه خوشگل شدی باران! چیزهای زیادی به شما می دهد.
قهوه ای ترد!
و بعد نقاب را از سرم برداشت: وقتی همه چیز به تو رسید چه کنم؟
من و سیمین خندیدیم و بنیامین کوله پشتی و دست سیمین رو کشید: بریم اون مراسم.
لباس گشاد بخر!
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 18 پوف! این چیزی است که ما کم داشتیم. از نیمکتی که من و بنیامین چند روزی بود دور می شدیم.
سیمین زیر گوشم خواند: شلوار بامشادی صلوات نخر!
با نگرانی به سیمین نگاه کردم: نه!؟
سیمین والا خدا!
بنی سیمین وزوز نکن!
سوار ماشینش شدیم و این بار من بودم که جلوش نشستم. جلوی یک لباس فروشی ایستاد و همه ما
پیاده شدیم! سیمین راست می گفت: خدا خیرت بده! من این را نمی پوشم
اخم کرد و با حرص گفت: چی؟ آیا می خواهید دیوید از دید شما ناپدید شود؟ این را میخواهی
سیمین بنی چه ربطی به آن دارد؟ این یک لباس معتبر است! حداقل چیزی را انتخاب کنید که کاملاً ساده باشد. نه گل،
گل من! خدایا… به پارچه نگاه کن! شیل
بنجامین ابرویی بالا انداخت و سرش را تکان داد: باشه! خودتان یکی را انتخاب کنید!
به سمتم برگشت و با انگشت اشاره اش جلوی چشمم تهدیدآمیز تکان داد: بی ادب نباش.
***
شب که برگشتیم کامران از سربازی آمده بود. همدیگر را در آغوش گرفتیم! داشتن یک برادر خوب است. …
کامران-وای کت خوشگلی پوشیدی!
-جدی؟ زیبا؟
با دست روی سینه اخمی کرد: خوبه! ولی خیلی کوتاهه دیگر آن را نپوش!
به کامران چشمکی زدم و رفتم تو اتاقم! می دانستم بنیامین
در تراس اتاقش منتظر من است. در تراس را باز کردم و وارد شدم. در را که بستم بنیامین گفت: باران! متن این آهنگ رو گفتم
. خوب نگاه کن
“یادت میاد چقدر میگفتی…شاید دلت برام تنگ شده
یادت میاد چقدر میگفتم…تو تا ابد مال منی
حالا قراره منو ببینی…من میرم تورو
خدا بگو دروغه…اینجوری ردم نکن عشقم
خدایا نذار بگن دنبالش میگردی
خدای نکرده میگن نمیخوای پیش من بمون
نمیدونی که اگه بری دو روز دیگه دلم میمیره
خدا نکنه تو رو بهانه بگیره”…
– آیا آن را می خوانی؟
(آهنگ یادته از مرتضی پاشایی | ترانه سرا: مهرزاد امیرخانی) من
خم شد و گوشیش را از دستش گرفت و آهنگ را قطع کرد: این شعر را برای آن دختر نوشتی. آره؟
گوشیشو پس دادم و پشتم به نرده تکیه دادم. دو دستش را به
نرده های دو طرفم تکیه داد و صدایش را حس کردم… عطر خاصش را درست کنار گوشم:
این شعر را قبل از اینکه ببینمت گفتم. یه شعر براتون نوشتم که مطمئنم کولاک می کنه… خانومم؟ با من آشتی کن!
لبخندی زدم و با خوشحالی به سمتش برگشتم.
از آن چشمان فندقی چیزی جز عشق و مهربانی نمی تابید . با این اوصاف؛ میدونستم که احساساتم عمیق تر از اونه! دوستش داشتم… . اما
چشمان او با اینکه مهربان بودند. به او تقدیم عشق نکردند!
ابروهاش رو با شیطنت بالا انداخت: دیگه نه! میخوام غافلگیرت کنم
لبامو باز کردم مثل دخترایی که عاشقانه بهمون لبخند میزدن…اما بوی تلخی میداد. د: کی می رسند؟
سرمو انداختم پایین: من… میرم آماده بشم!
رفتم دم در تراس که زنگ زدم… برگشتم سمتش و
به چشمای نگرانش که می لرزید نگاه کردم:بارون! من… همینجا منتظرم… همینجا.
دانلود رمان نیمکت باران صفحه 19 – تو سردی بنیامین!
بانی – منتظر بارونم… برگرد! خوب؟
-مطمئن!
خدایا اگر براش بمیرم گناه داره؟ آیا گناه است که در گرمای آغوش پر مهر او حلول کنم؟ آیا گناه است اگر
با موهای مجعد و قهوه ای او بازی کنم؟ خداوند! جانم را می خرم… کفاره این همه گناه چیست؟!
دخترم با توست! پاشا آقا داوود کمکم کن
***
با اون لباس خردلی و خارج از مد، سوژه میشدم…ولی مهم نبود! همان آرایش ملایم
قبلی رو تمیز کردم و با شال زرد و کنفی از اتاقم رفتم بیرون! کامران با دیدن من قهقهه زد
: ای باب الحوائج!
می خواستم چیزی بگویم که زنگ خانه به صدا درآمد.
داود بسیار آرام و مودب بود! مادرش من را رد کرد… مطمئن بودم که
از نگاه بد من خوشش نمی آید! کامران چایی آورد و من هنوز پایین بودم! آنها صحبت می کردند و من گوش نمی دادم.
فقط میخواستم تموم بشه و برگردم تو تراس! صدای مادرم را بلندتر از همیشه شنیدم:
اخم کردم و با داود به اتاقم رفتیم… داود در را بست! کنارم روی تخت نشست و گفت: خب
خاله سوسکه! تو منو بلاک میکنی…بله؟
پوزخندی زدم و جوابی ندادم. سرم را به تمسخر تکان داد: یادمه تیکت خوب بود!
سرم را تکان دادم و گفت: پس دیدی تو را دوست ندارد. حالا نگران اون پسر نباش و خب بریم بیرون
– من احساس نکردم که برات تایپ کنم.
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت:بنیامین پیام منو به تو رساند؟
و بده!
شیطنتم قلقلکم داد: باشه… بریم!
لبخندی زد و با هم راه افتادیم. در را که باز کردیم همه به ما خیره شده بودند. لبخند شیطانی زدم و
نشستم. مادر داود پرسید: چه شد؟
قبل از اینکه داوود فرصت پاسخگویی پیدا کند، گفتم: به نتیجه ای نرسیدیم.
***
به چشماش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم و روبه رویش کف تراس نشستم و از پشت نرده ها بهش نگاه کردم.
سیب گلویش بالا و پایین شد و لب هایش را در دهانش گذاشت و چشمانش می لرزید! روبه روی ما نشست
. …
بنی یه چیزی بگو!
– چه می توانم بگویم؟
بنی ناوری سر تکان داد: خدا بر تو ببارد! عصبانیم نکن
قهقهه ای زدم و با چشمای گشاد شده نگاهم کرد و گفتم: چرا اینقدر نگران بودی؟ اینطور نیست؟
آیا می دانستید که پاسخ من به آن منفی است؟
دستش را از روی نرده رد کرد و آرام به سرم زد: نادان!
و بعد به آرامی خندید. آیا او می دانست که قلب من برای خندیدن به او ضعیف است؟ او می خندید و من
داشت دیوانه می شد! دستش به آرامی از روی سرم عقب رفت اما درست کنار گونه ام ایستاد. به چشمانم خیره شد
… دستش لحظه به لحظه به صورتم نزدیکتر می شد. او هنوز باید پوست صورتم را لمس می کرد
وقتی سرم را برگرداندم و دست بنیامین به شالم خورد. کاش گناه نبود… کاش می توانستم کفاره بدهم!
بنیامین-بارون میاد؟
وقتی دستش را از روی شالم برداشت، به دستش نگاه کردم. لبخندی زد: ببخشید!
سرمو تکون دادم و بلند شدم.

بنجامین – شب بخیر بانوی من
تلفن در دستم لرزید. یه شماره ناشناس … و من و بنجامین می دونستیم که هر عدد و کارت شناسایی معنی جدیدی میده
دیوید! به بنجامین نگاه کردم: دیوید!
بنجامین – تو برنامه‌ت رو عوض کن
تعداد موهای فیروزه میتونه از گوشی “کامرن” دانلود بشه
بنجامین – اون اشتباه کرد … من بدبختش می‌کنم
من میرم شب بخیر
در چشمانش شرارتی بود … ظاهرا من سرم را به نشانه تاسف تکان دادم … اما ناراحت نیستم.
من خوشحال بودم ما خیلی بهت پول دادیم
بنجامین – یه بار
لبخند زدم و از او دور شدم و به اتاقم رفتم. قلبم می‌خواست بنجامین را در آغوش بگیرد! اون … و فقط اون
وقتی در اتاقم باز شد روی تختم افتادم. کام با قیافه گیج به طرف من دوید و گفت: بگذار تو را ببینم!
او بازوی مرا گرفت و عملا مرا مجبور کرد که رو در روی او بایستم: چی؟
او فریاد زد: مسلما باید به من چنین پولی می‌دادی؟
چیکار کردم؟
مامان و بابا اومدن تو اتاقم کامرن با همان لحن سابق گفت: داوکینس صدا زد و گفت که او در اتاق است.
! مامانی … تو با رفتن به اون بیرون حروم کردی مرگ تو چیه؟
بازویم را از دستش بیرون کشیدم و دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و حریصانه در چشمانش خیره شدم: درست است!
بنابراین آقای داوود آمار می‌دهد…. “بذار ببینم،” کامران این دوست “شیکن” بهم زنگ زد؟ گفت اس.
بهت ام اس داده؟ گفت دنبالم میاد؟
او دستش را بلند کرد و می‌خواست با پشت دست به دهانم بزند. مامان خودشو جلوی من انداخت
شروع کرد به فحش دادن بابا هم کمینگاه را از پشت گرفته بود که من گفتم: هان؟ چی میخوای
باور نمی‌کنید؟
دستش را رها کرد و گفت: نشانم بده!
بابا – باردی “دروغ نمیگه” کامران ” دفعه بعدی که این پسر این دور و برا آفتابی شد! نمیذارم زنده بمونه
صدای پدر بلندتر، آرام، افسرده و خاموش بود.
! “کامران” – نه، ” بابا – باید پیغامت را نشان بدهی.
ازم انتظار داشتی که نگهشون دارم؟
کامران با مدرک حرف بزن باران مدرک…
آها پس یه گواهی از خواهرت میخوای به بنجامین زنگ بزن … بهش یه پیغام داده بود که برام بفرسته
چون من او را از خود رانده بودم. از بنجامین بپرس! هان؟
، ای الهه ” ” برایم از هرقدر چشمه که بدان‌ها آگاهی سخن بگو
بنجامین به من نگاه کرد و چشمک زد … من رنگ باختم!
کامف “من میکشمش، فرزندم”
بنجامین – نه کامران … عجولانه تصمیم نگیر! فقط سعی کن دوستیت رو باه‌اش تموم کنی
تو گفتی که آقای “کامرن” یکبار فریب خورد؟
یک ابرویم را برای او بالا بردم. من بیم آن داشتم که مبادا کمیدون به داولینگیت آسیب برساند!
کامران “چی؟”
سیمتو که گیج شده بود گفت: هوم … یه چیزی … منظورم اینه! من دارم میرم خونه شب به خیر!
من شب خیلی خوبی دارم میرم
کامکی “، داستان رو برام توضیح بده” کجا داری میری
بنجامین خوش اومدی! من هستم
آن رمان نیمکونک صفحه ۲۱ که در بارمه بود به علامت اطمینان خاطر سر تکان داد و من هم با سیمون وارد شدم و از حیاط به خانه برگشتم! به سلامتی مامان و
بابا من همه چیزو توضیح دادم… بابا همیشه منطقی بود! بابای خوبم
وقتی “بنیامین” یه پیغام فرستاد من تو تختم بودم. مشکلی نیست کمی آن را نرم کردم … نگران نباش، دارد باران می‌آید!
ممنون
ضربه‌ای به در اتاقم خورد و من تلفنم را خاموش کردم و گذاشتم وارد شود. کامرن، قربان
اون اومد پایین تو اتاق و از من معذرت خواست دوباره صبح می‌رفت … یک سرباز بود!
، ای الهه ” ” برایم از هرقدر چشمه که بدان‌ها آگاهی سخن بگو

بنجامین کارت سیمکارت جدیدم را در موبایلم گذاشت و وقتی گفت: هفته آینده.
آهنگی که گفتم خوانده خواهد شد!
همونی که بهم گفتی؟
او چشمانش را از روی تلفن برداشت و با لبخند به من نگاه کرد و گفت: از حالا به بعد، همه‌اش مال توست! برای بقیه عمرم
نمی‌دانم چه احساسی قلبم را می‌فشرد! … یه حمله سبز یه تشنه‌ی دلپذیر
بنجامین – تو واقعا خونه میندی رو امشب می‌شناسی؟
نه مگر هنوز به شما نگفته‌اند که خانواده من به من اطلاع ندارند؟
خندید و گفت: حق با شماست! اونا تو رو می شناسن
او دوباره خندید و من کیف دستی‌ام را برداشتم و به سرش ضربه زدم: آشغال بیج!
از روی نیمکت بلند شدیم و به طرف ماشین پلیس راه افتادیم. ماشین دیگر کثیف نبود….
او رانندگی می‌کرد و من در موهای مجعدش غرق شده‌بودم و نگران بودم. اون رانندگی می‌کرد و من موهاش رو می‌خواستم
حال خوش او را نوازش می‌کنم. او رانندگی می‌کرد و من از اینکه ریش نداشتم احساس ضعف می‌کردم.
… پشتش! خدایا آیا بنجامین میتونه مرد من باشه؟
او دوباره آهنگ غمگین را ورق زد. من صدای ضبط‌شده رو خاموش کردم
با لبخندی کج به من نگاه کرد و گفت: خوب نیست؟
نه بابا چی داری به این مزخرفات گوش میدی؟
او یک ابرویش را بالا برد و گفت: اوه! حالا آهنگ‌های من نون تست بابونه شده؟
خب همش این نیست بعضی از آن‌ها
بنان بارانام تو ماشین من فقط به آهنگی که خوندم گوش میدم
من این کلمات را تغییر دادم: بی سیم بیچاره! تنها میره خونه
بنیامین – فکر می‌کنی آهنگ هام خیلی احمقانست؟
نه بنجامین فقط … فقط ناراحت … و میدونم که اینو به خاطر اون دختر گفتی
بنجامین – اما این یکی از شغلمه باید قبولش کنی باشه؟
سرم را تکان دادم؛ ولی من نمی‌توانستم این آهنگ‌ها را بپذیرم!
بنجامین – یه هفته دیگه هفته دیگه به اولین آهنگی که بهت گفتم گوش می‌کنی می‌دانی باران می‌بارد؟ که
آهنگ عاشقانه … خیلی صمیمانه!
نفس عمیقی کشیدم…. میدونستم که هیچوقت اولین عشق اون نمیشم … مثل هیچوقت
هیچ‌کس برای من بنجامین نخواهد بود بنجامین … اولین عشق من بود
بنجامین – بارت، یه سوال
عزیز من؟
او صدایش را صاف کرد و با چشمان تنگ به من نگاه کرد و گفت: خب … چی گفتی؟
خندیدم … نخستین و آخرین عشق من، جان من، چشمانت را نشان بده!
بنجامین … خیلی خوبه خیلی خوبه از اول …
دوباره صدایش را صاف کرد و گفت: رین یک سوال است!
بنجامین عزیزم؟
بعد رو به من کرد و گفت: آقا، اجازه می‌دهید بروم؟
دستش را با مشت زدم؛ مزخرف نگو!
دست‌هایش را روی سینه گذاشت و سرش را به پشت صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید. همچنان که به من خیره شده بود،
گفت: عزیزم … بنجامین من … من سکته می‌کنم و بیوه میشم
اعتراض کردم و پرسیدم: حالا سوال تو چی بود؟
بنجامین – می‌خواستم بدونم کی دوستم داره

این ریشه دوانده بود … و من کسی بودم که اون جنین چند روز عشق رو کشتم!
او به من میوه تعارف کرد و بدون نگاه کردن و جواب دادن، ظرف میوه را با دستم هل دادم و متوجه شدم که
چیزی پشت لب‌هایم حرکت می‌کرد … و حس می‌کردم مواد مذاب از پشتم به گلویم و گدازه‌ها سرازیر می‌شوند.
آتش آتش فشان به حد چشم‌هایم می‌رسید و من با کنترل گرفتن آن با بحران قلبی خودم آن را کنترل می‌کردم … کافی نبود …
یه قلب شکسته و یه عشق یک طرفه فاجعه نبود فکر کردم شاید جا سپر منو گرفته.
قلبم شکست و تاوانش رو خواهم داد…
من سر ظهر برایش پیغام فرستادم که همه چیز برای من و بنجامین تمام شده! بهش گفتم که برادرش توی یه رابطه است
کوتاه مدت می‌خواست اون عشق رو به من نداد و من هم ازش خوشم اومد
خانواده هامون دائما در حال حرکت بودن و این منو بیشتر عذاب می‌داد آن روز بنجامین گفت
همچنین گذشت؛ همان روز آهنگی که برایم نوشت خوانده شد و من به آن آواز گوش ندادم. نه
فقط اون آهنگ، دیگه به موسیقی گوش نمی‌دادم سیمز هم می دونست… مهم بود ولی مهم بود
نداشت منظورم اینه که برام مهم نبود چرا باید به آواز گوش می‌دادم که بنجامین در یک ماه عقدم را از دست داد؟
به این فکر نکرده بودم که به او اس ام اس بدهم و زنگ بزنم. تلخ بود، اما بنجامین بی
تصور می‌کردم
ما رفتیم خونشون و بنجامین به من زل زد می‌خواستم فریاد بزنم: لعنت به او.
از قلبم چی میخوای؟ … نذار بمیرم چرا داری بهم نگاه می‌کنی؟ دوست دارم
. من “کوتی” تو نیستم. جلومو بگیر
با اخم به چشمانش نگاه کردم و او بذرهای درخشان از خنده‌اش را روی قلبم ریخت و من با چشم‌های خودم دیدم که
من در مقابل اون لبخند جادویی از دست دادم! همچنان که به من خیره شده بود گفت: تصنیف جدید من نواخته شد.
بالاخره بگذار حرفم را بشنوم.
تلفن را از جیبش بیرون آورد و دیگران مشتاقانه درخواست کردند که این آهنگ را بنوازند. تحمل عاشقانه
من زندگیم رو برای زیبایی اون نداشتم برخاستم: فردا معلم ما می‌خواهد از ما امتحان بگیرد. من …
من می‌روم درس بخوانم!
کلید را از مادرم گرفتم و به سرعت خداحافظی کردم و به سمت در رفتم. بنجامین فوری آهنگ را نواخت
او این کار را کرد … اما من فقط قسمتی از ساز او و موسیقی بیکلام او را شنیدم. از وقتی رفتم، اکسیژن وارد شد
من اونا رو فرستادم خونه تو شش هام وجود نداشت
خدایا، چرا نمیتونی نفس بکشی؟ خدایا، چرا اینقدر سخته؟
این بار من آبشار قلبم را که از چشمانم بیرون می‌ریخت متوقف نکردم. این بار به خانه خودمان رفتم و تنها به گریه افتادم.
خدایا، تو عاشق شدی؟
من هر یک از خادمان بی وفا خودمان را دوست دارم.
خدایا خسته شدم نمیخوام اینجا باشم نمی‌خواهم ببین مش. خدا کم‌کم کنه … خدا کم‌کم کنه

فوری بالا رفتم و شروع کردم به دعا خواندن … همه حواسم پیش بنجامین بود! دوباره خواندم …
بنجامین هر لحظه مرا پر کرده بود! من به سجده افتادم و نفس عمیقی کشیدم: خدایا مرا ببخش!
عشقم … منو ببخش، خدای من
من چادرها و لباس‌هایم را جمع کردم و تخت را روی فرش انداختم و مشغول کار شدم. کامل
فکر می‌کردم بنجامین باشه لعنت بهش من نمی‌توانستم بخوانم … اکسیژن هم بنجامین بود … خط به خط در کتاب‌های من.
بنجامین بود … تمام ناشناخته‌های مشکلاتم بنجامین بود. خدایا، بنجامین بود!
تو غذایت را نخوردی، عزیزم! الان برات غذا میارم
… جواب ندادم اون خواهر “بنتنمین” بود این تقصیر اون نبود اما صداش شبیه صدای بنجامین بود … تن صدایش مثل صدای بنجامین بود.
کی بود؟ اون خواهر “بنتنون” بود همینطور میدونست … در اون یه ماه رابطه ما روز به روز ضعیف‌تر می‌شد
تبدیل شد نمیدونم چرا از دست سیمپسون ها ناراحت بودم ولی بودم
زنگ در به صدا درآمد. در را با بی اعتنایی باز کردم و دوباره به دفتر و کتابم رفتم و گفتم:
ممنون سیمتو راحت باز بگذار.
صدای بسته شدن در و بعد … گرمای دستی که از پشت سر می‌امد را شنیدم.
حس کردم مچ ام پیچ خورده پنجه سیم خیلی قوی شده بود … پوستش بسیار خشن شده بود! قبلا
وقتی به طرفش برمی گردم، مرا به سوی خودش می‌کشد و من در آغوش مردی اکسیژن دار هستم. هر لحظه …
من غرق شدم و غرق شدم…. میتونستم ضربان قلبش رو حس کنم
شاید این ضربان قلب خودم بود؛ شاید هم هر دو! یک دستش را دور کمرم حلقه کرد و دست دیگرش را.
روی موهایم نوازش شده بود. نفسش را که از میان موهایم می‌گذشت احساس کردم. نفس کشیدن.
او عمیقا نفس می‌کشید … سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت و من ذره ذره ذوب می‌شدم. حس می‌کردم که همه چیز ممکن است
که بخار شود و هیچ حرکتی از جانب من صورت نگیرد. عملا در برابر آن عاجز بودم. از این آغوش بوی عشق
داشتید باهم توافق می‌کردید؟ .

من مثل مجسمه ترسو راست ایستاده بودم و او بیش از پیش مرا فشار داد و پس از چند لحظه گفت: کار را سخت نکنید.
بارون می باره! من سعی کردم ولی موفق نشدم.
وقتی نوک ریش او مانند میخ فولادی به گونه‌ام خورد، در وجدان من فرو رفت و من خود را از حصار بیرون انداختم.
دستش را دراز کردم. با صدای نفرت انگیزی گفتم: برو بیرون!
با اندوه لبخند زد و سرش را تکان داد و بلندتر گفت: و البته محکم‌تر گفت: نشنیدی؟ .
گفتم؟ برو بیرون!
به من پشت کرد و گفت: دارم با تو حرف می‌زنم. من بهت قول میدم و بعدش میرم
کتم را از روی مبل برداشتم و آن را پوشیدم و شالم را روی سرم انداختم: می‌توانی!
برگرد!
او برگشت و چشم‌هایمان به هم افتاد. دست به سینه، اخم کردم و گفتم: دفعه بعد، این دست منه.
تو زدیش من زیبا نیستم و تو چه فکر می‌کنی.
قدمی به طرف من برداشت و من برگشتم.. یه عالمه عشق توی چشماش دیدم چشمانی که راست هستند،
چشمانم به من خیره شده بودند … و فقط به چشم‌هایم. به من نزدیک می‌شد و من از او دور می‌شدم.
هیچ نشانه‌ای از شهوت ندیدم، اما می‌ترسیدم. اینقدر رفتم که به در اتاقم خورد به من نزدیک شد
و فاصله بین ما فقط یک نفس بود. او دست‌هایش را روی در دو طرف صورتم گذاشت و سرش را به طرف من برگرداند.
خم شد تا بمیرم … از خجالت داشتم آب می‌شدم …
عشق! … به “کانرا” گفتم: چی … چی می‌خواستی بگی به
و بعد نفس عمیقی کشیدم. وقتی نفسم به صورتش خورد، چشمانش را بست و چند لحظه بعد،
آن را باز کرد: در این یک ماه بعد، چیزی فهمیدم.
آن رمان نیمکویچ را در بار نی صفحه ۲۵ بفرست

پرسشگرانه خيره به لب هايش شدم که ادامه داد: سعي کردم فراموشت کنم… اما نشد. من… من هربار مي بينمت کالفه تر ميشم. دلم ميخواد دائما ً کنارت باشم. باران اسم اينو چي ميشه گذاشت؟ من… من کار و زندگيو ول کرده بودم و هر روز تعقيبت مي کردم؛ که يه وقت کسي مزاحمت نشه… که يه وقت تو رو از دست ندم. اسم اينا رو چي ميشه گذاشت؟ -وقتي منوواسه رابطه ي کوتاه مدت ميخواي، برام فرقي نداره اسمشو چي ميشه گذاشت. چشمانم را از او دزديدم که کف دستش را به در کوبيد و با فريادي که در گلو خفه اش کرده بود، گفت: من تو رو واسه… با صداي زنگ واحدمان، حرفش را نيمه کاره گذاشت. دستپاچه شديم و من به بنيامين گفتم که به اتاق من برود و در را ببندد. در را که باز کردم، مامان مشکوکانه نگاهم کرد: کجايي تو دختر؟ يه ساعته پشت دريم. -تو اتاقم بودم. ببخشيد نشنيدم اولش. مامان سرتاپايم را برانداز کرد: چرا مانتو روسريتو درنياوردي؟ به سمت اتاقم رفتم: تو تراس بودم. وارد اتاقم شدم و در را بستم. بنيامين دست به سينه به ديوار اتاق تکيه داده بود. سمتش رفتم و او دستم را سمت خودش کشيد و من در آغوشش افتادم. در آستانه ي جيغ زدن بودم که دستش را جلوي دهانم گذاشت: هيس! و بعد من سري تکان دادم و او هر دو دستش را دور کمرم قالب کرد. از آن همه نزديکي مي ترسيدم. گرماي تنش، داشت يخ وجودم را ذوب مي کرد؛ اما من ناتوان بودم… خيلي ناتوان! بنيامين-حاال مجبورم شبو همينجا بمونم! لبخند زد و من با وجود تمام ناتواني ام، از او فاصله گرفتم و به سمت در تراس رفتم و آن را باز کردم: بيا برو اتاق خودت! بنيامين-بهشون گفتم دارم ميرم بيرون. به همين بهانه سيني غذاتو آوردم. با کالفگي سري تکان دادم: بيا برو بنيامين! خواهش مي کنم. بنيامين آرام خنديد: خب برم اتاقم مي فهمن از اينجا رفتم ديگه! صداي پا هر لحظه به در اتاقم نزديکتر ميشد. چشمانم از ترس گرد شده بود. بنيامين به تراس رفت و مامان در اتاقم را باز کرد. مشکوک شد که در نزد… مي شناختمش! مامان-چرا غذاتو نخوردي؟ -اممم… گشنه ام نبود مامان! مامان-صداي حرف زدن ميومد. -با خودم حرف ميزدم. مامان-خاک به سرم. خل شدي؟ -آخه فردا کنفرانس دارم. داشتم اونو تمرين مي کرد. باالخره مامان کوتاه آمد و از اتاقم رفت. به تراس رفتم و با عصبانيت گفتم: گندت بزنن بنيامين. باعث شدي به اندازه ي تمام عمرم دروغ بگم. خنديد که به او توپيدم: نخند! بيا برو ديگه. بنيامين-اول آشتي کن بعد من ميرم. -من نمي خوام با تو باشم. بنيامين-اما من با تمام وجودم ميخوام! -واسه ي يه مدت کوتاه! بنيامين-نه… واسه باقي عمرم! باران تو از حرفاي من اشتباه برداشت ميکني دائماً! نمي دونم من بد ميگم يا تو بد ميشنوي! من فقط زمان ميخواستم تا عاشقت بشم. دوستت داشتم… اما نه اونقدر عميق! االن عميقه… توي اين يه ماه لعنتي عميق شد…خيلي عميق!
تا صفحه 25

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.