دانلود رمان لواشکم

درباره رابطه عاشقانه رومیسا و امیر حافظ است که …

دانلود رمان لواشکم

ادامه ...

به سرعت به سمت موتور دویدم و فریاد زدم:
توی دمای پایین شهر، وی ریه، نباید بهت به گم صبر کنی؟
موتور به سرعت ترمز کرد و موتور ماشین با صدای آرامی توقف کرد.
صدای عجیبی که در اثر کشیدن لاستیک ماشین بر روی آسفالت ایجاد شده بود
خشمگین؟
چی میگید رومیوس؟ من اصلا خسته نیستم
اما من راهمو دوست دارم، پسر هجیو
به من خیره شد و چیزی نگفت، بنابراین دستم را گرفتم و با ابروهایم به او اشاره کردم.
دلت میخواد چی کار کنی؟
موبایل تو +
چی؟ تو بودییی، این تلفن منه و تو چی میخوای؟
هان، خیال کردی از این به بعد از شام جیم می‌شوی؟
آیا شما یک سیل را قطع می‌کنید، بعد آن را در مرحله خطر قرار می‌دهید و بعد از آن از پالاسیل‌ها جدا می‌شوید؟
او یک ابرویش را بالا برد و با لبخندی گشاد به من نگاه کرد.
از بین نبرین؟ می‌ترسید که ما با هم نابود بشیم و بارنی ناراحت بشه که شما با اون هستید؟ هوم؟
چند لحظه‌ای به او خیره شدم و زیر دستم زدم.
با احساسات بهم خیره شده بود توی امازون
اشک در گوشه‌های چشمانم جمع شد و با خنده گفت: باید به طبقه هفتم …
من – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
مثل …
به سادگی اینکه بذارم مثل تو بشم
..
فکر کردی میخوام برم بارونی و ویلیس؟
فکر کردی توی خونه ات بارون میاد و تو از این فرصت استفاده کردی
چی؟
اون شب می‌خواست بهت یه عنوان تولد بده
اون فقط می‌خواست بهتون نشون بده که چقدر دوستتون داره
آن شب، همه عشق و محبت او به تو هیچ چیزی نمی‌دهد …
شانه‌هایش را بالا انداخت،
در مورد من چی؟ تو موبایل رو بده به من و من تمام عکسای اون شب رو تو موبایل تو پاک می‌کنم، بعدش تو میری و من دیگه هیچوقت نمی بینمت
که این طور!
هی، اگه گوش ندم چی؟
این طور نیست؟
پسر هاجیو که قسم خورد
میخوای من کاری کنم که مو جی بفهمه اون چه قدر برای
سیبک گلویش را بالا برد و هنگامی که من به او سیلی زدم چیزی نگفت،
حالا موبایل رو بده به من خب همسایه خوب
اون قبول کرد و به من زنگ زد.
پاک شده
“همه عکس‌های خودش و” باربی
ما …
من دوباره شما را نخواهم دید، در نور باران قدم بردارید …
به من بگو، اوکایو؟
سرش را تکان داد و موتور را روشن کرد و با هیاهوی بسیار رفت.
به آرامی گفتم:
ای وحشی!
به داخل پارک برگشتم و در حالی که روی نیمکت نشسته بودم و خبرهای کوچک جمع‌آوری می‌کردم، باران را دیدم…
۳
با اخم به طرف باران رفتم و در کنار او روی یک صندلی نشستم …
دیدم که هنوز گریه می‌کند و به همین جهت آهسته گفتم:
عکس‌های درجه دو بگیری و از تو موبایل پاکش کنی
گریه و زاری من شدیدتر شد و پاها را به زمین انداختم.
بازویش را گرفت.
تو خودت گفتی که طرز قرار دادن تو با من و پایان کردن آن دسته‌ی دروغ من …
چرا الان اینجوری گریه می‌کنی؟
بار نی سر برداشت و چشم برداشت
در مورد عشق چی میدونی روسازین؟
من دوستش داشتم.
پاسخ دادم و گفتم:
، لباسات رو جلوی هم آرایش بده و خونه نشین. بابام ۱۰ ساعت دیگه تلفن منو دود می‌کنه. میخوام که مثل آدما بشم
دست به سینه در مقابل او ایستادم و گفتم:
خانم “مارد فو”، خانم “ایو” یه خانمی که چیزهای زیادی در مورد “عشق” میدونه
از من طرفداری نکرد
حالا اینجا بنشین و برای او گریه کن.
شانه‌هایم را بالا انداختم،
من چی؟ من میرم خونه بارانو
به طرف جلو حرکت کردم و او به دنبال من دوید و گوشه کتم را کشید.
صبر کن، حالا باید چیکار کنم؟
من تو دمای بالای صفر میگم اینقدر احمق نباش
رومیسا
همممممم؟ +
اگه بابام چیز بهتری پیدا کنه چی؟
این کارو نکن + ما اجازه نمیدیم عمو چیزی در مورد هیچی بفهمه
اما روسیسم، عالی جناب، من آن شب با او بودم،
خون!
..
او پلک زد و سرش را تکان داد.
پس تو میگی چی تو دمای بالای صفر ساختست؟
پاهات رو جمع کن، باید برم خونه، باید دوباره ببینم چی شده، بابام خیلی عوضیه
..
بار نی نفس عمیقی کشید و با نگاه پریشانی به من نگریست، لبخندی زدم و گفتم:
خیلی خوب، حالا می‌روم خانه ببینم داستان از چه قرار است،
..
چشم‌هایش درخشید و من هم خندیدم …
۴
اولین چیزی که شنیدم صدای دعوای مامان و بابا بود.
همه در بین جمعیت حرکت کردن
بابا ده تا سکه بهم داد و منو کشید اینجا تا این گروه موسیقی رو ببینم؟ که این طور!
آیا من این موضوع بحث را شنیده‌ام و دیده‌ام؟
من لباس پوشیدم و بدون توجه به حضور من در خانه وارد اطاق شدم و در را محکم بستم.
نشست
پشت در
روح.
از وقتی چشم‌هایم را باز کردم در این خانه پر از صدا و دعوا بود
همه احساس می‌کنند که یکدیگر را می‌شناسند و این یکی صدا را بلندتر می‌کند و بهتر می‌تواند حرف بزند …
من هیچ وقت تو این خونه احساس نکردم کسی متوجه نشد
یه جورایی میشه گفت هیچ‌کس منو دوست نداشت
حداقل بعد از مرگ خواهرم مصدق، من رسما در این خانه به خاطر مامان و باباهام زندگی می‌کردم!
منظورم این است که در این موقع راجع به چه چیزی صحبت می‌کردند که آن قدر زیاد حرف می‌زدند؟
ترجیح می‌دادم چیزی نشنوم و به سر راهم می‌رفتم، پتویم را پهن می‌کردم و آن را روی سرم و هدفونهای گوشم می‌کشیدم و می‌گذاشتم،
… توی گوشم
فقط با پیشانی‌ام که از عرق خیس شده بود آن را باز کردم و پتو را روی پاهایم کشیدم و دیدم که همه چیز در حال عادی است.
تاریک کننده …
همین. صبح زود تو شب؟
از روی تخت بلند شدم و نشستم و وقتی صدای بابا آمد، دستم را گرفتم.
ج– و – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
چه اتفاقی می‌افته؟ +
جوابی ندادم، در را باز کرد و داخل شد.
کی اومدی، دخترم،
چراغ اتاقم را روشن کرد و من هم پلک‌هایم را بستم.
در حالی که می‌خواستی به خودت قدرت بدی
بابا نفس عمیقی کشید و کنار من روی تخت نشست وقتی که من گفتم
این تو دمای بالای صفر چه خبره؟
این دفعه، برای چی خونه خودتو فروختی، کارل، و غیره و غیره، و غیره – و – خب، به دوران صلح دختریت؟
گوشه‌ام داغ شدن، بنابراین هدفون تو گوشم گذاشتم تا صدای تو رو نشنوم
ج– دی – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
بابا سرش را پایین انداخت و گفت:
اصلا نگران نباش، کجا بودی؟ ده بار پرت کردم
قبل از اینکه بارون بیاد چیکار می‌کردی؟
دکتر بوزاهلم
دکتر بوزابرو؟
بعدش هم نوبت من شد. ۵
نگاهی عاقل به پدرم انداختم و با اخم از روی تخت بلند شدم.
..
خب، من باید یه جایی رو ببینم
برای مشخص کردن اینکه مشکل شما از کجا سرچشمه می گیره؟ به حرکت یا نه؟
به تلخی خندیدم
تو فکر کردی که قلب من +. غم‌انگیز – ه؟
پدر چیزی نگفت، پشت میزم رفتم و سایه چشمم را از کشوی میز برداشتم و شروع به خواندن سایه سرخ رنگ کردم.
وقتی بابا گفت
دختر، منو اذیت نکن
چشمانم را روی این یکی بستم و سایه به آن یکی انداختم.
. من دیگه یهودی نیستم، بابایی. من دارم در مورد پاستیل صحبت می‌کنم
از اون روزی که من و ملیسا توی دریا بودیم داشتیم غرق می‌شدیم
غرق نشدم، اما من برای چهار ماهونس و مصدق در کما بودم، اما او در خود غرق شد، که به این معنی است که فقط غرق نمی‌شد، آن‌ها دیگر تن مرا نمی‌یافتند!
وقتی من در کما بودم و بیش از ۷ یا ۸ سال قدمت نداشتم، به همفکری تو احتیاج داشتم.
پدر اخم‌های درهم کشیده
چقدر از من خوشت میاد؟
حالا میخوای چیکار کنم؟ میدونی چقدر دوست دارم بابایی
مامان چیه؟
نگذارید من زنده بمانم …
آیا او برای من عشق مادری دارد؟
صندوق قرمزم رو از تو کمد برداشتم و گذاشتم
این مسائل اصلا منطقی نیست به دکتر اجازه نده معاینه‌ات کنه چند وقته که دکتر بهت نزدیک نشده
حتی …
قراره یه روز دیگه یا حتی یه ساعت دیگه زنده بمونم؟
من نمی‌خواهم عمرم را در بیمارستان از یک اتاق عمل به اتاق دیگر منتقل کنم
..
روسری سرخش را روی سرم انداختم
..
بذار ببیندت، شاید مشکلت با چندتا ستون تفنگ حل بشه
بگذارید بفهمد چه جور دکتری است …
می دونم، اونها می خوان زندگی من رو از این دکتر پیری که اونا رو کشته و بهشون احترام گذاشته، بگیرن
نگران این نباش، بابا، رومیا هیچ دکترا نمی‌بیند و او را به بیمارستان راه نمی‌دهند، این طور نیست؟
بابا پودر زده بود و من با ناز چشمک زدم و گوشی‌ام را از روی میز برداشتم.
کجا؟
لنا و مزرعه‌اش، با اتومبیل در جلوی دارانتو، به دنبال کودکان کولی خواهیم رفت و سپس به سقف کارکن …
کی برمی گردی؟
تو دمای بالای صفر نگران چی هستی؟
. بابایی؟ قول میدم بزودی به زبون “لنی” بیام …
..
از پله‌ها پایین رفتم و صدایش را شنیدم.
داره با تو بارون میاد؟ +
تو دمای صفر درجه بالای صفر
پس برو دنبال مادرت با بارون

پدر شانه‌اش را بالا آورد و من توجهی نکردم و پوتین‌های سیاه خود را پوشیدم و در خانه را ترک کردم.
شماره “لنو” رو گرفتم
۶
ما …
هللوژ “،” لنور “کجاست؟” – … من که دلیلی نمی‌بینم –
تو …
..
وقتی کمی به جلو حرکت کردم، دیدم که لنا از ماشین پیاده شد!
. اون مثل همیشه زیبا بود
اون یه لباس کلاهدار سفید و یه کلاه سفید روی سر داشت
به سرعت به سوی هم دویدیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم که نا نا جیغ کشید
دلم برات تنگ شده بود، شکلات من
جو – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
لینا “یه بوس روی گونه من گذاشت” من نمیتونم
بگیر
دیگه و ما
و دو فرمان داد.
همدیگر رو نمی‌بینیم
لنا گفت و ما با ماشین لفف و افو …
سلام آقای ایهورا +
آل نا و ارن برای سه مونتور نامزد شده‌اند، من در جلو نشسته بودم.
افرای صحنه جذابی بود و در کنار لنور بسیار مهربان بود.
اما بزرگ‌ترین ضعف اش ای نه که سرد و خشک با شه، سرش رو تک ون داد و گفت:
هللویا
هنگامی که آتیر به لنا گفت، اخم کردم.
کجا بریم؟
من تند تر از لینا جواب دادم.
می‌خواهیم که باران را دنبال کنیم + خون آن‌ها چند خیابان پایین‌تر از مای. آ. الف.
اخم‌های درهم کشیده گفت:
از “لنی الف” خواستم که
من گیج شده بودم، این پسر چقدر بی عاطفه است که لینا به من نگاه کرد و دستش را جلو لب‌هایش گذاشت.
..
لینا گفت:
زهرا “کسی نیست که”
چرا، ولی زهرا و آمرو +
لنا چیزی بهتر از این نگفت
بعد از شروع بارندگی، هنوز هم نوعی جرم سنگین در فضا وجود داشت، تا آن که به سقف تهران و باران رسیدیم.
من حریصانه زمین خوردم و در رو از نزدیک زدم
هور ین چهره درهم کشید و رو به لنا کرد و گفت:
تا یه ساعت دیگه میام دنبالت
من اعتراض کردم
تو دمای نیم درجه بالای صفر
لنا در میان کلمات من پرید
“اوکی”
وقتی موتور اتومبیل را روشن کرد و دور شد، اخم کردم و …
بار یه نفس عمیق کشید
* * *
لنی، این شوهر توئه؟
چرا باید اینجوری باشه؟
لنا ظاهرا ناراحت بود و وقتی اعتراض کردم سری تکان داد.
در دمای بالای شهر باران هیچ‌کس شکل نگرفته بود.
هیچی نگفتی من دست لامورو گرفتم و به طرف خودم کشیدم تو دمای بالای صفر درجه تو چطور؟ تو اوقات خوشی داشتی؟
با عصبانیت به آل نا گفتم:
نه، بابا جون، چه افتخاری نصیب شما می‌شود …
تا اینکه یه چیزی بهت بگم جیغ و داد
مسیر “ملیرو” و “زهرانی” رو ببینین
وقتی “ملیرو” و “زهرانی” رو دیدیم
۷
در همان حال که بارت گفته بود، من و لینا، به عقب برگشتیم و ملیرو و زهرانی را که در بغل او بوس می‌کنند دیدیم،
ما تحلیل رفتیم
بعد از چند دقیقه، هر سه ما، وقتی که بارنا می‌خواست برود، خندیدند، لنا دست او را گرفت
هواپیما کجاست؟
می‌خواهم بروم و به آن‌ها بگویم که عشق خود را از دست بدهند و بچه هم اینجا است.
بعد به آن اشاره کرد
به من
..
بار نی خندید
نو نا و من هر دو این زیبایی را تجربه کرده‌ایم، شما آن را تجربه نکرده‌اید، بچه‌ها.
به چپ و راست نگاه کردم، و بارت گفت:
بعدش رفتم بیرون
لینا با حالتی عصبی گفت:
قند، خاک بر سر، وارد حریم خصوصی آن‌ها نشوید.
اوه، ای – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
به گفتگوشون خندیدم و گوشیمو برداشتم و به زهرانی زنگ زدم
پس از چند دقیقه زهررا به آنچه گفتم پاسخ داد
دختر جوان کجاست؟
من و لنا به یکدیگر نگاه کردیم و به هم خندیدیم که زهرا و دمی بعد برسیدند.
، سلام، من و “میرو” با هم
اهل ترانیه
. اکیرا “، بهت میدم”
وقتی که تلفن را قطع کرد، بارتی اخم کرد و گفت:
چرا این کار را کردی؟ می‌خواستم بروم و آن‌ها را غافلگیر کنم، پس مقداری باران نریختم و صبر کنم.
بار نا و من همراه نا، با نمره اشرافی!
وقتی بهشون رسیدیم
معرو پیچیده در دور کمرش، و با را روی شانه معرو بود و پشتشان به طرف جنوب بود،
به ترانه که زیر پایشان بود نگاه می‌کردند،
من اونا رو از کیفم در آوردم و با هم تو یه مجسمه دزدیدیم
هنوز هم در همان وضع بودند که صدای ریزش باران،
..
زهرانی با لباس سیاه و شال سبز رنگش که با رنگ چشمانش تناسب داشت،
وقتی دوربین را در دستم دید لبخند زد و گفت:
دوباره لحظه‌های خصوصیمون رو گرفتی
ابروها را بالا بردم، آنگاه که زهرا به آغوش لو رو رفت و ملیزراد پیش من آمد و لب‌های مرا کشید و گفت:
– حالتون چطوره خانم فنچلر؟
خسته نیستی؟ فقط عجله کردی؟
دستش را با دستم نوازش کردم و گفتم:
یه عکس خوشگل از “نیروی خیر” بهم بدین
پیشوا خندید و چیزی نگفت …
پنج
ما روی سقف تهران نشسته بودیم و پاهایمان آویزان بود و به آن‌ها خیره شده بودیم.
نور، زیر جنین هامون
که زهرا به مامن گفت
“رومیل”
به او نگاه کردم
بارون چیزی می‌گفت
به طرف باران برگشتم.
چی می‌گفت؟ +
او گفت: ام …
شما به دکتر اجازه نخواهید داد که ما …
دمای بالای صفر؟ تو دوباره دهنت رو باز کردی؟
بار نی ابروها را بالا برد و آل نا ادامه داد:
اینجوری اون بهترین چیزها رو که میتونست
تو هیچی به ما نمی گی
تو دمای بالای صفر به تو چی باید بگم؟
چی نگفتم؟
صاحب خانه اخم‌های درهم کشیده،
وضعیت قلبم اصلا عادی نیست
تو هنوز آماده رفتن به سفر نیستی حتی دکترا هم نداری
تو نباید نگران وضعیت من باشی، من هستم.
وقتی که پیشوا با دو کیسه پر از غذا و ملاکی که آن قدر دوستش دارم وارد شد، اخم کردم و گفتم:
ای بچه جان، این مال تو است.
جیغ کشیدم و دستم را گرفتم و از او تشکر کردم.
پیشوا بقیه غذا را داد و کنار زهرانی نشست.
که زهرا می‌گفت
او همیشه ما را با کارش گمراه می‌کند و نمی‌گذارد ما نگران او باشیم.
اخم کردم و خاکستر دلام را لیسید و خیلی زود بحث و صحبت کردم و تغییر کردم.
من این خاکستر رو به همه پسرای دنیا ترجیح میدم
بچه‌ها خندیدند وقتی که بارت گفت:
تو عاشق نشدی دختر جون، نمی‌فهمی عشق چه غنیمتی داره …
چرا من در کنار هم افتادم +
بچه‌ها تعجب کردند که من آن را شستم و برداشتم.
من عاشق این گروه هستم +
روی دستم بارون اومد
من …
خندیدم و گفتم
من تو دمای بالای صفر هستم من عاشق این لاواشنکهام
من هیچ سر در نمی‌آورم که چگونه زهرا عاشق آ رو است.
لنا گفت
شاید تاثیر این حساسیت این باشه که تو از خانواده – ت دور شدی
شاید
زمانی که تلفن آن زن زنگ زد لنا ادامه داد:
..
بارتلمی گفت:
ای بابا، این برج زهرمار دوباره داره
زهرا زیر باران رفت
پس اینجوری نکن، قلبش میشکنه
پس از پایان نامه، لنا به سردی گفت:
“من باید برم” ج – – و
اخم کردم،
کجا؟ این حتی ۱ ساعت نیست وقتی که
… ای – – – – – – – – – – – – – – – – – –
لینا با بچه‌ها خداحافظی کرد و خواست برود، بنابراین من دستش را گرفتم
صبر کن، منم باه‌ات میام +
چرا؟
من تو دمای بالای صفر باید با این آقای افو
۹
من با عجله از جام بلند شدم و دست لنون را گرفتم
زیر دمای کلاس بعد از من
روسیاسی، توخوودیا، می دونی، می دونی که …
خوووو …
تو دمای بالای صفر باید باه‌اش باشی بذار من حرف بزنم
بذار بره
چقدر طول می کشه؟ اون تو رو مجبور کرد تو خونه خودت زندگی کنی
خب، تو همین الان شیرینی خوردی، تو که حتی فرصت ازدواج هم نداشتی، اون …
فردا می‌روی خانه و زنده می‌شوی. می‌دانی چه بلایی سرت می‌آید؟
من یه توپزن جنگی
با اخم به او نگاه کردم و از پله‌های تهران پایین رفتم و به آمیشر رسیدم.
هنگامی که لینا به سوی من دوید و زنان با صدای بلند گفتند:
من با تو نیستم
افرای به لنور نگریست،
چرا این قدر ناراحتی؟
لنا نفس عمیقی کشید
هیچ، عشق من، ایزابل، بیا با هم حرف می‌زنیم
من با نادیده گرفتن کلمه لنون به آشر گفتم:
شبیه این مردان فقیر نباش که فکر می‌کنند همسرانشان ماه را ندیده‌اند
اوبران یک کلمه حرف نزد و گفت: لنور، خم شو به درک
تو دمای پایین شهر
با گوشاتو مشکل داری؟
استپان سرخ شد، ولی چیزی نگفت. لنا به طرف اتومبیل آرانا رفت و گفت:
“اوکایو”، “کلیو”، “رواسحاق”
فریاد زدم
من پیش تو نیستم +
بعد از اینکه کارش به اینجا رسید،
هنگامی‌که چیزی به تو نمی‌گویند خفه شو!
شاید دلیل اینکه دوست ندارم در مورد لینا حرف بزنی این باشد که من لنا را نمی‌خواهم …
وقتی شنیدمش چی گفت، من تحلیل رفتم …
اون بند و بساط – م رو قفل کرد
با من حرف نزن
افرای خنده‌ای کرد و در اتومبیل نشست و گفت:
* بشین به جای یادداشت *
لنا نگاه کرد و قیافه‌ای افسرده به خود گرفت و گفت:
بهت گفتم که “اینترفرون” رو ندیدی؟
من حتی نمیتونستم به “لینا” جواب بدم
من متاسفم “رومانس” نباید اینطوری می‌شد
با صدای افرای. و اسمش “لنور” – ه
لنا در اتومبیل نشست و امیا ماشین را روشن کرد و من هنوز گیج بودم.
۱۰
بائرو و زهرا پیش من آمدند و زهرا گفت:
چه اتفاقی افتاد؟
نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هایم را فشار دادم،
هیچ – – – – – – – – – – – – –
روی گفته بود:
رومیا جان زهرا کار مهمی برای انجام دادن دارد، باید به خانه برود، برای تو خوب است که با مار تا برگردی؟
نه، هیچ مشکلی وجود نداره
زهرا به ملیرو نگریست و زیر لب گفت: اما این چیزی است.
سرم را به نشان منفی تکان دادم که زهرا با خود
تلفنم را برداشتم تا با حیرت به من نگاه کنم.
رومیوس “چی شد؟”
تو دمای بالای صفر، مثل اینکه باران نمیاد حالا میخوایم یه عکس بگیریم
به خونه – مون
خانه
.
وقتی تو ماشین نشسته بودیم من بیدار و هشیار بودم به جز یه کلمه که آتش زا …
منظورم ای نه که، من چه کار اشتباهی کردم که آ رون مثل این، راجع به من فکر می کنه …
، مهم نیست چقدر فکر می‌کردم … هیچ چیزی من رو
وقتی از ماشین پیاده شدیم، با ندا گفت:
تو دمای بالای صفر؟
تو خیلی روقوری
یشر چیزی بهت گفت
وقتی وارد خانه شدیم از ترس و وحشت چشمانم گرد شد.
دومن و زنیدازی با من همان‌گونه رفتار می‌کردند که معمولا
به سوی زا دی برگشتم و گفتم:
مامان کجاست؟ +
تو توی اتاق منی، یه زوج
سرم را به علامت تایید تکان دادم و در زدم.
مادر گفت
یالا
در را باز کردم و مادر را دیدم که زانو زده و تو را بغل کرده و به تخت تکیه داده است.
ماساژ مامان +
… مامان رسما خیلی قشنگ
موهای بلوند و پوست سفید و چشم‌های عسلی رنگ …
به طوری که هر وقت ما با هم بودیم همه فکر می‌کردند که ما خواهریم، نه مادر و نه دختر،
شیر درجه زیر صفر تو گل و کلاه آفتابی
مامان سرش را بلند کرد و با دیدن من لبخندی ساختگی زد و گفت:
کی اومدی؟
روی صندلی نشستم
برو پی کارت
و حالت لیلی دیوونه بود منو فرستاد که بیام پیش تو
مامان سرش را تکان داد و سرش را تکان داد.
منتظر جواب او نشدم و به سرعت آپارتمان را ترک گفتم.
توی شهر زنیط، این طور نیست من دختری هستم
میخوام مامانم با اون خونه باشه
ما
.. توی خونه..
# مادر من #
اخم کرد
ندارم، بذار یه چیزی بهت بگم
مشکل تو چیه؟
چرا همتون با هم دعوا کردید؟
اصلا به من فکر می‌کنی؟
من تنها دختر و مامان تو هستم
تنها بچه تو
چطور جرات می‌کنی مرا در آن خانه تنها بگذاری؟
از اون روزی که ملیسا رو غرق کردی دیگه بزرگ شدی
تو به اندازه خودت به مراقبت من احتیاج نداری
با خشم به لب‌هایم سیلی زدم.
و خیلی سرسخت +
هر چقدر هم که زنگو از من می‌پرسید چه اتفاقی افتاده، من جواب ندادم و با آنژین از خانه بیرون آمدم.
این دفعه قلبم:
۱۱
قبل از اینکه وارد خانه شوم، صورتم را و بستر را تمیز کردم، ساعت ۱۱ شب بود.
خانه در تاریکی فرو رفته بود. هنگامی که صدای پدرم را شنیدم
مادرت کجاست؟
متوقف شدم.
اون “ک – – واگ – – مای – – ر” نیومد +
چرا؟
نمی‌دونم +
شونه ام رو بلند کردم و اون گفت
ناهار خوردی بابایی؟
نه، من احمق نیستم. پدر چیزی نگفت، من به اتاقم پناه بردم و در اتاق کلویی‌ام را عوض کردم، به یاد ممتحن چای خوارم افتادم که فردا و فردا درست می‌شد
خیلی خسته بودم، راستی راستی که از این جور کارها خوشم نمی‌آمد!
اما یه کتاب برداشتم و روی صندلی نشستم
من نمی‌توانستم تمرکز کنم …
… من نمی تونم
من با آبانیت سرگرم بودم
چرا اون اینطوری به من فکر میکنه؟
من قبلا هیچ رابطه کوچیکی با یه پسر نداشتم
چرا بهم گفتی دزد قلیون؟
وقتی داشتم سعی می‌کردم ذهنم رو از “آمیا” رها کنم، افکارم درگیر مادرزنم بود
مادر مهربون
ملیسا دو سال از من بزرگ‌تر بود
اما ملیسا همیشه عزیز منه و من یه نفر بودم فقط باید عشق مادرم رو برای
اما پدر همیشه با من خوب بود
اون همیشه من رو دوست داشت
هم من و هم ملیسا بهتر از اون
اما اون سفر به شمال کاملا غیر واقعی بود
آن دریای نفرین شده با امواج بزرگ و کوچک …
روز موعود
… ای کاش توی ساختمان “موساد” تنها نبودیم، ” دارو
… ای کاش هیچ وقت اینجوری نشده بود
چون بعد از مرگ مصدق، مادرم حتی دو سال قبل هم با من حرف نزد.
۱۲دیاس
پس از معاینه چای، به سرعت تلفن را به خانه بردم و دستم را گرفتم و با شور و شوق خاصی کیارتراد را صدا زدم.
پسر زیبای من
سلام کیارتس ژودونوس
من میخوام تو رو خوشحال کنم، تو چطوری؟
توچطوری؟ تو کجایی؟ – از باران که به ایران اومدی –
آره، الان تو ایران هستم
تو سرزا هستی؟ من کی بیام ببینمت؟ – هروقت که تو بخوای –
. نیم ساعت تا تنفس مونده +
زیر چشمانش خندید.
این شکم‌گنده چیه؟
مشکلی نیست، بیا اینجا +
باشه می بینمت
من به هیجان آمده بودم، تلفن زدم و آویزان شدم، هیجان زده شده بودم، ماسک لباس و کلاهم را برداشتم و داخل حمام اتاقم شدم.
و
دسته‌های گل را گرفت.
بعد از اینکه یکی از فروشنده‌ها رو گرفتم از تو حموم اومدم بیرون
..
من همیشه با “کیکنار” ها راحت بودم
من کفش‌های زرد پوشیده بودم و موهایم را از بالا با موهای دم‌اسبی بسته بودم. بعد از اینکه صدای جیغ را شنیدم، روی فیس بوک زدم!
من یه هیجان صورتی کم رنگ زدم
می‌خواستم برم تو اتاقم وقتی موبایلم صدا میده
من با حالتی عصبی فریاد زدم: لنور!
همممممم؟ +
سلام
هلالیک می‌بینم که آقای هارتون شما را به اندازه‌ای محدود کرده‌است که حتی حق آمدن و مطالعه من را هم ندارید.
چی میتونم بگم رومیوس؟
چی بگم؟ هرچی که گفت، “شیمی”
اگه اون میگه که تو فقط حق داری که تا یک ساعت دیگه با دوست دخترت زندگی کنی
اگه اون گفت مدرسه نرو “نمیخواد بهش بگی” چاسترون
اگه به گه رومیا آرتو رو نمی بینه، اون دختر بدی می شه …
دوباره بگو “چک”
من معذرت میخوام. من آرزوی اون روز رو دارم
همچنین گفتم که شما نباید مرا مورد سرزنش قرار دهید، آقای آوری باید بیاید و از من عذر خواهی کند
وای قلبم پرکنده، دختر
من هنوز مال اون نیستم
..
عذرخواهی کن
بعد از اون روز
با من روی سقف بدتر بود و می‌گفت که تو را به هر جایی که بروی خواهم برد حتی اگر حالا متوجه شود که من تو را صدا کرده‌ام و با تو صحبت کرده‌ام
و
شکایت می‌کند
خیلی زیاد که این طور!
من بهت زنگ زدم، در مقابل خودم یه کاری کردم که نمیتونم انجام بدم. من میرم پیش تو، آوری، تو دوتا از دوستات رو داری که.
دوست داشتن با این موانع بزرگ و پر از حسادت، اکنون چاره‌ای جز تسلیم نداری.
با من، وسط این چیکار می‌کنی؟ که این طور!
من هنوز همسر قانونی و شرعی اون نیستم که تو اینجوری میگی
ولی این تعهد که تو باید بهش دلداری بدی
هی رومیه، مامانم داره منو صدا میزنه فکر کنم آمیه امده باشه تو چیزی داری که انجام بدی؟ -. گوببی –
…و زنگ زد و
ببخشید، سرم را تکان دادم.
۱۳ اخطار
بعد از اینکه با “لنور” قطع رابطه کردم
من صدای در رو شنیدم
فکر می‌کردم “کیارتراد” باید همون چیزی باشه که
از پله‌ها بالا دویدم و با هیجان گفتم:
کامارتدا، کیارتدا عزیز، آیا او بیرون می‌آید؟
وقتی از پله آخر پایین رفتم و به اتاق انتظار برگشتم، چشمانم را بستم و با شوق و ذوق گفتم:
“تو از ما دوری می‌کنی،” کیسر
هنگامی که چشمان خود را باز کردم از دیدن شخصی که در مقابل من قرار داشت دچار حیرت شدم
این حقیقت که آن روز، کیکنار نبود،
مردی قد بلند با موهای قهوه ای و چشمان قهوه ای رنگ در برابر من ایستاده بود.
دست در جیب کرد و به من نگریست و چون او را دیدم
ضربان قلبم بهتر شد
من نمیدونستم چه اتفاق خوبی افتاد
من به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و فقط به او خیره شده بودم. چقدر اون جذاب بود.
اوه خدای من خیلی بد بود
پسرک برگشت و لبخند زد
من اصلا متوجه نشدم که بابا با کاسه میوه چه می‌کند. آشپزخانه بیرون آمد و مرا در آن خیابان خلوت دید.
ابروهایش را بالا برد و گفت:
دخترم
به محض اینکه بابا رو دیدم چشامو ازش گرفتم و فهمیدم اوضاع مالی من … وقتی که بابا گفت:
چرا اومدی داداش؟
من …
من اینو نمی دونم
این …
نمی تونم چیزی به گم به خاطر اون همه استرس و سرشکستگی گفتم متاسفم و ساعت دو از پله‌ها بالا رفتم.
اتاق را محکم بستم و پشت در اتاق نشستم …
دستم را روی سینه‌ام گذاشتم، چقدر سریع می‌سوخت …
دوباره صورت آن پسر به ذهنم آمد، ضربان قلبم شدت گرفت …
به دامن کوتاه خودم نگاه کردم و پیشانی خود را سفت کردم …
چرا بابا بهم نگفت که ما اینقدر زیاد
وای، حالا راجع به من چه فکر می‌کند؟
من یه فرشته بزرگ
من اونجا وایساده بودم و داشتم به اون پسر برای سه ساعت نگاه می‌کردم
همه‌اش تقصیر بابا بود، من خبر ندارم، بابا هزار و یک …
ضربان نفس و ضربان قلبم هنوز تنها ریتم در اتاق من بود.
چند دقیقه‌ای بعد پدر در زد و گفت: آوونارد …
روسوم؟ +
نفس عمیقی کشیدم و در اتاقم را باز کردم و گفتم:
تو دمای بالای صفر؟
چرا مثل این؟
این یارو رو ترک کردی؟ +
بابا اخم کرد و تو را به داخل کشید و گفت:
آره، رفت
من … من گفتم باشه و
باز شد
در کاملا باز شد
..
به لباس‌هایم نگاهی انداختم
یه زخم دیگه، بابایی، ماکت چیه؟
من فکر می‌کردم کیارتراد امده است.
بابا اخم کرد و روی تخت من نشست.
حتی اگه “کیارتدا” هم بوده باشه – “باید جلوی” کیادادا –
بابا در چه حاله؟
من همیشه جلوی “کیارتدا” همینطوری بودم
کیارتراد، ایران رو سه سال ترک کرد، رومن، تو ۱۳ یا ۱۲ سالت بود
حالا که ۱۷ سال از عمرش مونده من متن اس ام اس رو می‌بندم
وقتی گفتم بابا سر تکان داد.
حالا این پسر کی بود؟ +
دکتر بوزو پدر بزرگ
من بی تفاوتی گفتم:
نوه دکتر بوزمن با تو چه میکنه؟
دکتر بوزبرگ خودش
چشمانم گشاد شدند و به پدرم خیره شدم.
دکتر بوزابروج؟ +
بله، آقای امیر هز بوزرو
همان دکتری است که می‌گفتی می‌خواهد دل مرا معاینه کند؟
خندیدم و گفتم
نیستی، بابایی +
بابا سرش را تکان داد و موافقت کرد که من عقلم را از دست داده‌ام و من به آرامی لب‌های بیرون زده‌ام
اگه متخصص قلب من این قدر آدم بدی به حساب بیاد من حاضرم تا فردا جراحی کنم
پدر با اخم گفت
چی گفتی؟
رکیم
سرم را بالا آوردم و وقتی صدای زنگ در بلند شد خندیدم …
با شور و هیجان فریاد زد:
دور هر عکس سه ستاره بالای صفر
به سمت در اطاقم دویدم که پدرم مرا گرفت و گفت:
پس من بهت نگفتم که روبیت رو عوض کنی؟
اعتراض کردم
جیک …
[ گروه موسیقی ]
پدر از اتاق بیرون رفت و در را بست و گفت:
تا درست درنیاد از در بیرون نمیری
وقتی پدرم مرا ترک کرد به پشت پلک‌هایم نگاهی انداختم و بدون این که بخواهم ادامه دادم.
من …
گنجه لباس
..
از اتاق بیرون آمدم و از پله‌ها پایین آمدم.
من تاپ سفیدم رو پوشیدم و مجبور شدم برم
شال توشم را بردارم و روی سرم بگذارم.
و اون اینو به روی من باز کرد
نگاهی به بابا انداختم.
به سینه‌ام نگاه کرد
اخم کرد
تو بزرگ شدی، رومانس، لیدی …
من زشت شدم؟
کیارتراد خندید و گفت:
تو تازه‌کاری
لبخند زدم و گفتم
تو دمای بالای صفر درجه خوش اومدی من خیلی دلم برات تنگ شده بود
. من، بچه خوشگل، کفش‌دوزک
بابا آگارتی از کلمات کیدرو خوشش نیامد و به آشپزخانه رفت تا چای را که کیدرو وقتی بابا به ترک گفته بود برایش بیاورد.
او مرا به خود نزدیک کرد و گفت:
بیا بغلم کن
می‌خواستم از آنجا بروم، اما به آن فکر کردم و وقتی گفت:
اوه چقدر خجالتی هستی
چرا اینقدر از من خجالت می‌کشی
من چیزی رو که گفت دوست نداشتم و بهش گفتم
به هر حال، تو یه عموی بارونی و یه غریبه برای من، هیچ دلیلی وجود نداره
اما ما قبل از اینکه
یادم آمد که بابا چه گفت: چه کار خوبی کرد و نگذاشت من آن لباس را که گفتم بپوشم.
قبلا جوون تر بودم +
کیارتراد چهره درهم کشید و گفت:
من هنوز همون “نازیگ” کوچولو رو دارملبخندی زدم و گفتم +بازم قراره برگردی آمستر دام? –نمیدونم بسـدگی داره. با اومدن بابا ، دیگه حرفی نزدیم.. که بابا نشست و گفت –خب آقا کیاراد به سلامتی کی برمیگردی? ‘شاید اومدم که بمونم آقا ساعد.. بابا اخمی کرد و گفت –خب به سلامتی..
یه کم که گذشت ، کیاراد گفت ‘آقا ساعد ، دخترتون چه کم حرف و خجالتی شده قربونش برم. بابا خوشش نیومد و گفت –خودم قربونش برم کهـ حجب و حیا داره. با حرف بابا ذوق کردم و چشمکی به بابا زدم که کیاراد گفت ‘اجازه میدید با رومیسا بریم یه دور بزنیم?
–ن.. ‘خواهش میکنم ، قول میدم زود برگردیم. بابا نگام کرد که ملتمس گفتم +برم بابایی.?
بابا پوفی کرد و چیزی نگفت که ذوق زده به سمت پله ها دویدم و گفتم +الان لباسام و عوض میکنم میام..
16
کیاراد مثل این سوپرمن ها ، در ماشین و باز کرد تا من بشینم که منم با یه لبخند بهش ، نشستم تو ماشین.. کیاراد هم نشست و در و بست و ماشین و روشن کرد و راه افتادیم که کیاراد گفت –کجا دوس داری بریم خانومی.?
+اوووم ، یه جای قشنگ –مثلا?
+دربند..–چشم.. خب رومیسا خانوم ، افتخار میدید رسیدیم دربند بیای بغلم? +اوم ، کیاراد آخه..
–چرا انقدر ناز میکنی? بخاطر حرفای بابات?بیخیال حرفاش شو..
+نمیشه ، اصلا اگه حرفای بابامم نبود و من هیچ وقت همچین کاری نمیکردم. کیاراد لپم و بوس کرد و گفت
–اونم به وقتش.. اصلا متوجه منظورش نشدم و اخم کردم و دست به سینه از پنجره بیرون و تماشا کردم کهـ گوشیم زنگ خورد +بارانه..
–ای بابا باز این دختره وزه فضول. تماس و متصل کردم و گفتم +سلام –آهای ، زود داbم و برگردون..
+وا ، چی میگی باران? –برا چی دایی من و اقفال کردی و دنبـال خودت کشوندی.?
خندیدم و گفتم +باید از ط اجازه میگرفتیم?
–بله ، با دایی من میپچونید میرید بیرون بعد به من هم نمیگید? هرجا هستی دور بزنید بیاید خونه منم بردارید ، زود. جیغ جیغ میکرد و اصلا متوجه حرفاش نبودم که گوشم و گرفتم و گوشی و از گوش برداشتم و گفتم +این چی میگه.?
کیاراد خندید و رو به گوشیم گفت ‘وزه دایی چی میگ?
–دور بزن ، منم میخوام باهاتون بیام ‘دایی جان بعدا یه بارم با ط میریم امروز میخوام با رومیسا تنها باشم –رومیسا کم خل و چل دیوونه هست توعم مث اون شی.?
با اخم گفتم +باران خانوم..
–هوم? +پس که اینطور ، من خل و چل و دیوونم..
باران صدای مظلوم به خودش گرفت و گفت –یا جدالسادات به به خدا غلط کردم ، دایی انقدر رومیسا ماههه ، انقدر دوست داشتنیه ، اصن رومیسا دایی من و ببر مال خودت ، نخواستمش. الکی بینش و بالا کشید کهـ کیاراد منفجر شده بود از خنده کهـ گوشی و از آیفون برداشم و رو به باران گفتم +مامان خوبه?–عمه شیرین و که خودت میشناسی ، آره عالیه ، رفته برا کاشت ناخون با مامان من.. +حرفی از من نزده?
–راستش…
نه. بغض کردم و گفتم +باشه خدافظ..
17
رسیده بودیم دربند ، روی تخته های قرمز رنگ نشسته بودم و هوا رو استشمام میکردم..
همه چی عالی بود که کیاراد اومد و گفت –برا ط جوجه سفارش دادم برا خودم چنجه.
+دست شما درد نکنه.. –قابلت و نداره. +کیاراد?
–جونم? +ط ، توی این سه سال تو آمستردام چیکار میکردی?
–درس میخونم کار میکردم +جای خوبیه برا زندگی. خندید
–چیه?نکنهـ دلت میخواد مهاجرت کنی.. +نه ، من هنوز خیلی کوچیکم برا گفتن این حرفا.. کلی دارم میگم ، شاید برای آینده زندگیم.. –اونجا اصلا جای مناسبی برا یه دختر تنها نیست +ولی من خیلی دوس دارم مستقل زندگی کنم..
حتی اگه به من باشه ، تو همین سن هم یه آپارتمان کوچیک بابا برام بگیره ، میرم تنها زندگی میکنم! به دور از همه اتفاقات بد اطرافم..
به دور از همه بحث و جدل های مامان و بابا.. –ولی گفتم که هلند جای زندگی دختر خوشگلی مثل تو نیست ، مگه اینکهـ ازدواج کنی و با همسرت اونجا زندگی کنی. چقدر مرموز داشت صحبت میکرد کهـ ، با آوردن ناهار صحبتتامون نصفه موند.. بعد از خوردن غذا ، کیاراد خیلی خودش و نزدیکم کرد ، طوریکه داشتم کلافه میشدم و گفتم +ناهارمونم که خوردیم برگردیم خونه دیگ..–حالا چه عجله أیه?
+بابام نگران میشه
–ولش کن.. , باز بری خونه همش دعوا و غرغرای بابات و بشنوی.
با حالتی تدافعی گفتم: +اصلا از این حرفات خوشم نمیاد کیاراد ، من سفره دلم و پیشت باز نکردم که مدام همون و بکوبونیش تو سرم.. من عاشق بابامم بهتم اجازه نمیدم راجع به بابام هرطور دلت خواست حرف بزنی. کیاراد دستش و کشید تو موهاش و گفت
–اشتباه کردم.
اخم کردم و روم و برگردوندم کهـ صدام زد
–رومیسا..عزیزم ببخشید دیگه.
جوابی ندادم کهـ یهویی من و کشید تو بغلش و محکم فشارم داد.. حالم داشت بد میشد ، بوی عطرش تند و زننده بود..
اصلا دوس نداشتم تو بغلش باشم اون به زور بغلم کرده بود.. با کلی تقلا خودم و از بغلش کشیدم بیرون و از تخته ها اومدم پاbن ، نیم پوتم و پوشیدم و به سمت جلو حرکت کردم که به سمتم اومد
–چیشدی..
+حالم بد شد..
داشت دنبالم میومد و من جلوتر میرفتم که یهویی زهرا رو دیدم
18
با دیدن زهرا لبخند نیـم جونی رو لبام نقش بست که زهرا بغلم کرد و گفت –اینجا چیکار میکنی?
تنـها اومدی.? سرم و به علامت نفی تکون دادم و گفتم +با کیاراد اومدم. زهرا چشای سبزش و چرخوند و گفت –این دایی باران نیست.?
چشام و به معنای تأbد تکون دادم که دیدم کیاراد آروم وایساده و زل زده به زهرا..
که گفتم +چرا ، از هلند برگشته.

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

42 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان لواشکم»

  1. من خودم به شخصه بیشتر از ۱۰۰ تا رمان خوندم ولی هیچی به لواشکم نمیرسه بهتون پیشنهاد میکنم بخونینش واقعا قشنگ و با معنی 🤍

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.