دانلود رمان شوهر غیرتی من

درباره دختری که توسط پدرش به مردی فروخته میشه که قراره اونو پیش ارباب شهر ببرند و …

دانلود رمان شوهر غیرتی من

ادامه ...

!شما چند سال دارید؟_
: با ترس و اشک به لبام سیلی زدم
.چهارده_
هیزی به من نگاه کرد و به مامان و بابا که ایستاده بودند و با خوشحالی به ما نگاه می کردند برگشت
او گفت:
آیا شما باکره هستید؟
!بله قربان_
آیا عادت ماهیانه است؟
.آره_
: با شنیدن حرف هایشان از شرم سرم را پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلند گفت
من دخترت را از تو می خرم، اما به شرطی که دیگر دنبالش نگردی، می فهمی؟! اون همسر _
ارباب می شود و برای همیشه آنها را از این روستا به عمارت داخل شهر ارباب خواهیم برد
آقای چشم
: با گریه و فریاد نزد پدر و مادرم برگشتم
خدا نکنه من و تو رو ببرن! من را نفروش و من نمی خواهم زن ارباب شوم، او فردی شهوتران است، پدر شما
من برای خدا کار می کنم، نگذارید مرا ببرند
بابا و مامان بی خیال فقط پول هایی که گرفته بودند را می شمردند و جیغ و فریاد من چیزی نبود.
براشون مهم نبود فقط دلم میخواست اونجا بشینم و گریه کنم
چرا پدرم اینقدر بی غیرت بود که مرا برای پول گرفت و به ارباب شهوتران معروف فروخت
شهرت عام و خاصی بود
چرا مرا بدبخت می کردند؟ دلم می خواست تنها باشم و تا جایی که می توانستم گریه کنم
دلم می خواست گریه کنم اما نمی توانستم
: مرد به سمت من آمد و بازویم را در دستانش گرفت، من گریه کردم
..مامان بابا تورو خدا کمکم کنید_
: پدر با عصبانیت فریاد زد
خفه شو دختر سالیتا او را دور کن
با بغض به پدرم زل زده بودم که اینجوری حرف میزد چرا نمیخواست منو بفهمه
دخترم چرا! چرا مرا فروخت؟ چرا به جای من خواهرم را برای تحصیل در شهرستان فرستاد؟
! چرا فروخته شد؟
: با ترس به ساختمان روبرو نگاه می کردم که صدای عصبی مرد بلند شد
توپ را حرکت دهید تا نگذارم سگ ها قطعات را بشکنند.
: با ترس دنبال مرد می رفتم که به خانه رسیدیم صدای پیرزنی آمد
پرویز رو آوردی؟
بله خانم بزرگ
بذار اینجا ببینمش
دنبال مردی که حالا فهمیدم پرویز است، وارد اتاق شدم. با دهن باز به اتاق بزرگ نگاه کردم
به اتاق خیره شده بودم که صدای خانم بزرگ مرا درآورد
از اینکه بازی را ندیدم شرمنده ام
: خانم بزرگ اومد
دختر شما چند ساله است؟
: با صدای آروم به لبام سیلی زدم
.چهارده_
: نگاهی به پرویز انداخت و بدون خجالت پرسید
آیا عادت ماهیانه است؟
بله خانم
او را برای امشب آماده کن! او امشب ازدواج می کند و من و او امشب ازدواج می کنیم.
پارچه خونی را در حضور همه تحویل دهید
پرویز به من نگاه کرد و رو به خانم بزرگ کرد و گفت
من نمی توانم آن را تحمل کنم.
خانم بزرگ لبخندی زد و گفت
می آورد
بعد از شنیدن سخنانشان ترسیدم، چه بلایی سر آقا آمد، من تا به حال آقا را ندیده ام.
من او را ندیده بودم، اما شنیده بودم که او بسیار خشن و دمدمی مزاج است. او هیچ کدام از همسرانش را دوست ندارد
من نشنیده بودم در مورد چه چیزی صحبت می کنند
سالار#
با چشمان درشت مظلوم پر از ترس به دختر 14 ساله روبروم نگاه کردم
به من خیره شده بود
چطور می توانستم با این دختر بخوابم و باکره اش را بگیرم؟
بدن سنگینی انداختم، طاقت نیاورد، مخصوصاً با بیماری که داشتم
: با عصبانیت به سمت اتاق خانم بزرگم حرکت کردم و در رو باز کردم و با عصبانیت داد زدم.
چرا این دختر کوچولو رو با من ازدواج کردی؟ می دانید که من یک بیماری مقاربتی دارم.
دختر نمی تواند زیر من بایستد
سرد نگاهم کرد و گفت
طبق آداب و رسوم، اگر پارچه خونگی را تحویل ندهید، امشب باید پارچه خونین را تحویل دهید.
آیا می دانید قانون صحیح است؟
دستام از عصبانیت مشت شد
حتی فکر اینکه کسی آن دختر کوچک مظلوم را لمس کند، حتی کسی غیر از من به او خیره شده است
هرچی بود عصبیم کرد
!خوبی؟_
با عصبانیت غر زدم
آن زن افتخار من است، من امشب پارچه خونی را تحویل می دهم.
: وارد اتاق شدم و در رو قفل کردم که صدای خانم بزرگ از پشت در اتاق اومد.
پارچه خونی رو فراموش نکن ما همه منتظریم_
زیر لب گفتم لعنتی و زل زدم به دکتر مقابلم که مظلومانه با اون اندازه ایستاده بود.
ریزه چطور می خواست با من بدود، چطور می توانستم او را لمس کنم؟
به سمتش حرکت کردم، با ترس به من خیره شد و گفت:
پروردگارا، تو را تنها بگذار، من می روم، می ترسم
امشب باید پارچه خونگی رو تحویل بدم وگرنه طبق عرف باید برم بخوابم.
نگهبان باش و آن وقت می دانی چگونه خودت را سنگسار کنی
با چشمای پر از اشک بهم خیره شد و گفت
.ولی من میترسم_

صفحه ۵
“به علاوه” رومن “رو” رومانو
لباس‌هایش را از تنش در آوردم و او با خجالت دست‌هایش را جلوی خودش نگه داشت، وادارش کردم که آن‌ها را بپوشد.
روی تخت دراز کشید و من نزد او رفتم و در حالی که آه می‌کشید گردنش را بوسیدم.
کشید
وقتی صدای او را شنیدم تمام حواس مردانه‌ام فعال شده بود، می‌دانستم که چشم‌هایم در این موقع سرخ بودند.
و زبانم را به طرف سینه‌ی او که سفید و پر از شهوتش بود دراز کردم، و صدای آه کشیدنش را شنیدم.
بلند شو.
کنترلم را از دست دادم، به سرعت شلوارم را درآوردم و بین پاهایش قرار گرفتم.
# ناگول #
احساس کردم قلبم درد می‌کند. فریادی بلند کشیدم که صدای تمام زن‌ها از پشت اتاق به گوش رسید. بالاخره یه زن
من در دستان یک ارباب شهودی افتادم
با آخرین ضربه، او خالی بود و رم را در حالی که به ورقه خون آلود بدنم خیره شده بود ترک کرد.
ارباب پس از چند دقیقه از جای برخاست
به طرف شلوارش رفت و آن را پوشید، یک دستمال سفید بین پاهایم پیچید و دوباره بیرون رفت.
صدای زن‌ها همه بلند شده بود
داشتم از درد به خود می‌پیچید و گریه می‌کردم که در باز شد و ارباب دوباره داخل شد.
به من نگاه کرد و با صدایی سرد و وحشت زده گفت:
درد داری؟
با اشک و شرم به لب‌هایم سیلی زدم.
آری مسیو
به طرف من آمد و روی تخت کنار من نشست و با نوازش، شکمم را مالش داد.
درد کاهش یافت، چشمانم تازه با احساس صفحه ۶ گرم شده بود.
“به علاوه” رومن “رو” رومانو
دست آن مرد بین بدن من بود، چشم‌هایم باز شدند، به ارباب نگاه کردم، چشمان بی فروغ او را دیدم
از شدت درد گریه کردم.
خدا نگه دارت باشه
مست گفت
من کاری ندارم، برو بخواب
صبح، وقتی صدایی را نزدیک گوش خود شنیدم، چشمانم را باز کردم و به کسی که مرا بیدار کرده بود خیره شدم.
با صدای گرفته و خشنی به لب‌هایم سیلی زدم.
چه اتفاقی افتاده؟ . من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
دختر جوانی که گمان می‌کنم از کارکنان کشتی بود با صدای آهسته گفت:
خانم پیر گفت: خانم اجازه بدهید من به شما کمک کنم، بعد برایتان آماده می‌کنم، امروز برای صرف صبحانه به سر میز بروید.
همه میخوان تو رو ببینن تو باید آماده باشی
بعد از اینکه شنیدم چه گفت، تازه حالم جا آمد، او روی تخت دراز کشیده بود و من دلم درد می‌کرد.
اون از درد غش کرد
شما خانم خوبی هستید؟
وقتی سخنان او را شنیدم، احساس کردم که لب‌هایم از خجالت سرخ شدند و با شرمساری به او خیره شدم.
بزن!
بله، متشکرم.
با زحمت بلند شدم و بعد از شستن لباس خدمتکار به حمام رفتم.
آنچه به من داده بود بر تن داشتم
تاکید کردم: ما رفتیم پایین. ناخن‌هایم را از شدت استرس در کف دستم فرو کردم.
من می‌دانستم که زنان لرد زاده از طبقه ثروتمندان هستند و حتما مرا و روستاییان فقیر را دیده‌اند
زن شماره ۷ رو پیج کن
“به علاوه” رومن “رو” رومانو
من با شوهرش ازدواج کردم اونا عصبانی میشن
سر میز نشسته بودیم و همه با یک قاشق غذا می‌خوردند، اما من نمی‌دانستم حالا باید چه کار کنم.
به همین ترتیب، زنان متشخص با نفرت به من نگاه می‌کردند،
صدای بانوی بزرگ به گوش رسید:
با نمک شروع کن
به آن بانوی بزرگ نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم:
چشم‌های درشت،
چند تا برنج برای خودم برداشتم و شروع کردم به خوردن و بی توجه به دیگران گفتن
شروع کردم به خوردن با دستام آنقدر گرسنه بودم که به یاد دارم
حالا من با ارباب و خانواده‌اش هستم. وقتی صدای زن اول ارباب را شنید از خوردن دست کشید
وقتی که صدای تحقیرآمیزش بلند شد من یک لقمه از آن را برداشتم.
دختر روستایی ما رو با این طرز غذا خوردن آشفته کرد
وقتی کلمات او را شنیدم، احساس خشم کردم، صدای قلبم شکست، صدای زن دومم.
معلم آمد
این دختر دهاتی تو رو وارث خودش می کنه؟
خفه شو!
در اتاق را باز کردم و او روی تخت نشسته بود و به خاطر اتفاقی که برای او افتاده بود گریه می‌کرد.
از اینکه او را چگونه ترک گفتم بسیار متاثر شدم و به طرف تختخواب رفتم.
صدات گرفته شد، به لبم سیلی زدم
جذاب؟
به طرف من برگشت و با ترس به من خیره شد. می‌دانستم چرا از من می‌ترسد، و البته حق با او بود.
نباید به خاطر چیز کوچکی سرش داد می‌زدم، ولی من فقط صفحه ۸ عصبی‌ام.
“به علاوه” رومن “رو” رومانو
صدای معصومانه‌اش به خاطر کلمات نازیس بلند شد
ارباب؟ . من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
وقتی صدای او را شنیدم بی‌اختیار لب‌هایم را با محبت بوسیدم.
عزیزم؟ . من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
وقتی چشمان خمارش و صدای گرفته مرا دید چشم‌هایش گرد شدند و صورتش پر از لب‌هایش شد.
لب‌هایش قرمز شدند و نگاه خیره مرا به لبه‌ای سرخ و برآمده خود دوخت.
ای کاش می تونستم دوباره این لبه‌ای شیرین و دوست داشتنی رو بچشم، چشم‌هایم رو می‌شناختم.
و حالا صدای خماری …
متاسفم قربان
با صدایی مست به لب‌هایم سیلی می‌زنم
تو باید تنبیه بشی
لب‌های بند،
مجازات؟
بله، مجازات.
چه مجازاتی، آقا، منو ببخشید، من اشتباه کردم
نمی‌توانستم تحمل کنم که لب‌هایم را روی لب‌هایش بگذارم و شروع به بوسیدن این دختر کنم.
آیا می‌شد این پیکر ظریف و دوست داشتنی را که به اوج این رابطه رسیده بود، فراموش کرد؟
داشتم به سینه‌های کوچک و گرد او دست می‌زدم که دلم می‌خواست از صبح تا شام بخورم و او را ببوسم.
حسی که از بدن او و این احساس که حالا بدن ظریفش زیر من است و به خاطر من می‌نالد، با چشمان تو خیلی گرم بودم.
من صفحه ۹ مست هستم
“به علاوه” رومن “رو” رومانو
به او خیره شدم، نگاهم را دیدم، انگار فهمیده بود که به او نیاز دارم، چشمانش گرد شدند و نگاهش،
میان کف پایش دوخت. چون کف پای برجسته خود را دید دست به دهان برد
من می‌خواستم او را در آغوش بگیرم.
او را بوسیدم و تمام بدنش را کبود کردم. به او نزدیک شدم، او را روی تخت گذاشتم و شروع کردم به
نامه … بوسیدن که صدایش بالا و پایین می‌رفت
اهی کشیدم و از او جدا شدم، به صورتش نگاه کردم که از شدت درد مچاله شده بود، انگار زیاد بود.
من این کار را کرده بودم اما نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم و این دختر مرا با فشار خود به ستوه آورده بود
چه معصومیت و معصومیتی!
با صدای بلند به لب‌هایم سیلی زدم.
حالت خوبه؟ درد داری؟ . من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
با چشمان درشت و ستم‌آلودش به چشمانم خیره شد و گفت:
جناب عالی حالم خوب است، درد ندارم.
با حالتی شیطنت آمیز به لب‌هایم سیلی زدم.
مطمئنی؟ . من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
وقتی که دید چشمان من که دوباره مست شده بودند و صدای شیطنت‌بار مرا شنید، چشمانش گرد شد و صدایی برآورد.
عزیزم گفت:
خدایا، دوباره درد دارم، نمی‌توانم.
وقتی حرف‌هایش را شنیدم بلند خندیدم. عجیب بود که این دختر زیبا و دوست داشتنی بود. وقتی صدایش را شنیدم و …
کلمات او مرا دیوانه می‌کردند و من نمی‌خواستم که دختر کوچکم چنین کاری بکند
او را محکم بغل کردم و با صدای گرفته‌ای صورتش را بوسیدم.
بخواب.
# مرلین صفحه ۱۰ #
“به علاوه” رومن “رو” رومانو
با این احساس خفقان که به من دست داد، آرام شدم و چشمانم را باز کردم و دیدم دست‌های استادا مرا محکم گرفته است.
او خودش را جمع کرده بود و من لخت در بازوهایش خوابیده بودم. احساس کردم صورتم گل انداخته بود.
سعی کردم دست او را عقب بزنم و از جایش بلند شوم، اما بعد از کلی تقلا نتوانستم به داخل برگردم.
در آغوش او دراز کشیدم که صدای بلند و مردانه او در کنار گوشم اوج گرفت
تو نمی‌توانی بدون من به هیچ جا بروی، کوچولو.
با شنیدن صدای او آهی کشیدم و به او خیره شدم.
امروز بر خلاف چند روز اخیر از توجه ارباب به خودم و حسادت همسران آن مرد،
می‌توانستم ببینم، اما حواسم نبود، داشتم داخل باغ عمارت قدم می‌زدم که ناگهان صدای خدمه بلند شد
خانم؟
به او نگاه کردم و تعجب کردم.
بله؟ . من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
به من گفت که به شما هم اطلاع بدهم، انگار کاری مهم دارد.
گفتم باشه و با خدمه به کاخ رفتیم و با صدای نرم و ملایمی وارد سالن شدیم.
بزن!
سلام
زن اول لرد تبسم کرد و گفت:
این دختره دهاتی اینجا چیکار میکنه؟
بهش گفتم بیاد مشکلی پیش اومده؟
وقتی صدای ارباب شاد را شنیدم به او خیره شدم و زن آن مرد نابغه با نفرت به من نگاه کرد.
گفت:
نه قربان من مشکلی ندارم
صفحه 10

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.