دانلود رمان دالان بهشت

داستانی عاشقانه درباره دختری به نام مهناز از خانواده ای بازاری و همسایه اش به نام محمد است که این دو عاشق یکدیگر هستند و با هم ازدواج میکنند . پس از ازدواج ، مهناز ۱۷ ساله بخاطر سن کمی که دارد اشتباهاتی میکند و رابطه شان را خراب و سرانجام طلاق میگیرند و محمد به خارج از کشور مهاجرت میکند . محمد پس از ۸ سال به ایران باز میگردد و مهناز در تمام این سال ها به اشتباهاتش پی برده و حالا دوباره محمد رو میبیند …

دانلود رمان دالان بهشت

ادامه ...

نزد دکتر آمدم و گفتم مادرم در خانه من نیست. او خیلی داغ بود و خیلی مریض.
مثل گرسنگی.
لرزه بر اندامم افتاد و قلبم به تپش افتاد.
چشمانم از خشم سیاه شده بود.
هیچ وقت فکر نمی کردم
کشتن چنین مردی یک سم ساده است.
⁇ بندرعباس ⁇ [ صاف همراه با پراکندگی ابرها ] ⁇ [ صاف همراه با پراکندگی ابرها ] ⁇
چند بار تماس گرفتیم. وقتی ثریا در را باز کرد،
کیفم را در میان بازوانش انداختم و با بی حوصلگی گفتم:
باز کردن در ورودی زیاد طول نمی کشد.
یک ساعت زیر آفتاب بودم.
در چهار سال گذشته
تا در آپارتمان را باز کند
دانلود ویدیومنبع theverge لینک مطلب
ثریا با تعجب به او نگاه کرد.
در این موقع از روز اینجا چه می کنید؟
و شب ها بیا تو.

با ناراحتی گفتم:
در را برای تو باز کرد و من هم همین طور.
و در کنار ثریا که هنوز جلوی او ایستاده بود، به خود زحمت دادیم تا به او خوشامد بگوییم.
من این کار را کردم.
خفه شدم و با یک دست موهایم را بیرون کشیدم.
و
با دست دیگر توانستم دکمه های پیراهنم را باز کنم، ثریا.
یه نفر دی گه.
تا آن را با…
با عجله رفت و برگشت.
گفت:
بسیار خوب، یک دقیقه صبر کن، افسر.
بدون در نظر گرفتن “Both Sci – Fith”

اما دیگر دیر شده بود، بنابراین وارد سرسرا شدم.

ناگهان مثل شوک الکتریکی یخ زده ام.
فکر می کردم اشتباه است. باور نمی کردم.
که…
محمد
روی کاناپه جلوی برادرم امیر.
روی کاناپه کنارت.
امیر با صدای بلند گفت: شما هم خانمی را می بینید.
چه چیز عجیبی!
⁇ بندرعباس ⁇ [ صاف همراه با پراکندگی ابرها ] ⁇ [ صاف همراه با پراکندگی ابرها ] ⁇
از پشت مه می توانستم همه صداها را بشنوم.
من جز چهره محمد چیزی نمی دیدم و کاری از دستم برنمی آمد.
خودم را جمع و جور کنم.
دهانم خشک و چشم هایم خشک است.
پلک می زدند و به من خیره می شدند.
دانلود رمان در بهشت پ -۳ صفحه
که اکنون تنها چیزی که از تو باقی مانده بود ایستاده بود.
… با…
در حالی که دست امیر را روی شانه ام گذاشته بودم تکان شدیدی خوردم و در زدم.
“هی محمد با…”
صدایی که در گوشم بود عجیب بود، فقط…
گفت:
هی.
باورم نمی شد. محمد بود.

همان چهره مردانه و معصوم
چشم هایش به اندازه چشم هایش دوستانه و جذاب هستند.

کسانی که اکنون از او سپاسگزاری می کنند
و صورت

سال ها آرزویش را داشت.
که هیچ کس
فقط من و خدای من از آن خبر نداشتیم، بنابراین…

بد نیست اشاره ای هم به The Del Tre of Gods، Pit ۴ داشته باشیم.
فکر می کردم احساس ضعف می کنم.
این آخرین لحظات زندگی من است.
حرف های امیر که مرا می خواست
روی نیمکت نشستم و صدای محمدی را شنیدم.
گفت: اگر می خواهی مشکلی پیش بیاید، بهتر است.
پس ازدواج کرد و…
این زن اوست.
او را همان مرد عاقل بنامید که شما او را می گویید
مدت هاست که این را به من می گویند.
از فکر او کمی حالم به هم می خورد.
به درد می خورد.
حسادت، رنج، شرم و… چشمانم.
من فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و…

وقتی چشم هایم را باز کردم،
من چیزی نداشتم، ثریا را با آن دیدم.
از “SFR” SAT ۵.
مهربانی شما

او به من زنگ زد. سعی می کردم.
من با او در ارتباطم و او رقیب من است.
با تمام قدرت.
و باز با حکمتی که در صدایش بود:
ببین، خانم، حالت بهتر شده.

انگار بعد از سالها نقاب از
چهره واقعی من برداشته شد
و خودم را بهتر شناختم. این من بودم که
اینقدر از حس وجود رقیب له شده بودم؟!
نه نه هنوز
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 6
من احمقم چرا رقیب؟! من به چه حقی
؟! خدایا من

محمد؟
ناسپاس بودم و با حماقت زندگیم را تباه کردم
، اما هشت سال سوختم تا جبران کنم.
کافی است. خدایا
مرا ببخش،
اشک ناخواسته در چشمانم حلقه زد. ثریا
با مهربانی گفت: مهناز
جان گوش کن اگر این شربت را بخوری و
کمی استراحت کنی خوب می‌شوی،
عرق نعنا و سبزی
. دستمو دراز کردم
و دستمال کاغذی از ثریا بالای سرم برداشتم

. دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 7
ایستاده بودم بگیرم که
دوباره چشمم به چشم محمد افتاد. خدایا چه دردی
از
نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار
محمد پشت پرده اشک
عصبانی بود یا غمگین؟! گفت: امیر رفتم
دنبال مرتضی.” محمد
ناپدید شد .
نفهمیدم
ازدواج کرده…! دلم می سوخت و آتش می گرفت،
شربت خوردم و به توصیه ثریا که گفت.
: «
اگر
یک ساعت بخوابی حالت بهتر می شود.»
چشمانم را بستم
و در اتاق را بستم و تنها و ساکت
ماندم
.
بعد از
سالها قطره قطره اشک را دیده ام که صورتم را مثل سیل خیس می کند، غلت زدم
و
سرم را در بالش فرو کردم
تا صدای خشمم که خفه ام می کرد، صدای
من.

هق هق ناتوانی بیرون نمی آمد.
این فکر مدام در مغزم می چرخید مثل ماری که قلبم را می گزید: «
محمد زن گرفت، محمد
گرفت و سیل اشک های مهار نشدنی من حتی ذره ای از
تلخی این آتش
کم نمی کند ».
از فشار ناخن هایم به کف دستم برای
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 9
صدایم را خفه کرد،
مشتی به آنها زده بودم، احساس کردم دستانم
آتش گرفته و
می سوزند. مهره هایم
از فشار دردی که
مثل چکش به سرم می خورد داشت منفجر می شد. در تاریکی اتاق، با
گریه های بی امان من، انگار زمان ناگهان بود

برگشت و من مانند
کسی که نامه کاری اش مسدود شده است به گذشته پرتاب شدم.
، به ده سال پیش، زمانی که
شانزده ساله بودم.
من خوشحال بودم و به همان اندازه که خوشحالم
…. شاید به خاطر خوشحالی،
احمق
بودم
. صفحه 10
از را می کشد
داشت می آمد تو حیاط می گفت: «هزار بار گفتم
دست به این کتری من نزن بابا، این کتری مال وضوی من است، آیا
من
رقیب شدم؟! نمی فهمم
در این خانه به چه زبانی باید صحبت کرد!» مادرم جواب داد: وای خانم، من
کتری را برداشتم و برای شما آب کشیدم
و گذاشتم. خانم جون گفت:
؟!» مادرم
با ناراحتی گفت: «انتخاب این همه خانه با شماست،
انتخاب با شماست.» خانم جون،

“منظورم این است که در این مورد نیز گزینه کتری داریم.
مثل همیشه سریع پشیمان شد
با لحنی آرام گفت: ننه، پیرمردی
رمان

دالان بهشت ​​را دانلود می‌کند | صفحه 11
شاه ادا و حالش هم بد می‌شود،
دست او نیست، من هستم
کتری که می‌شود عوض کرد. , می ترسم دست باشد ,
من کاری ندارم
«… دست نجس جایش را گرفته است دیگر احتیاط وضو پیدا کرده است
اگر زنگ در نخورد دیگر
حرف نمی زنند. من که آن سال به زور
مامان و خانم جون و به عشق همراهی زری کلاس خیاطی رفته
بودم با لبه یقه لباس که
وقتم را گرفته بود
وقتی صدای مامان گفت: دستت درد نکنه خانم
جون، حرام نیست
خانم محترمه. فهمیدم مادر زری آمده است. خانم
جون با صدای بلند گفت: وای عجب بابا.
دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 12
وقتی همه
مادرشوهر میشن سایه هاشون اینقدر سنگین میشه؟! خانم
محترم با خنده گفت: نه به خدا خانم جون
شادی و بیماری و دردسر
کمه
. خانم جون جواب داد: خدای نکرده
دردسر
و مریضی ما خوشبختی شما
رو میخوایم ما هم خوشبخت بشین سر
شما هیچ مشکلی نداره. و خلاصه اینکه
به سمت سلام های معمولی کشیده شدم. من هنوز بودم

سعی کنید به زور پاچه یقه را
به لباس
بدوزید و
به بهانه معاشقه رفتن به سمت زری

. | صفحه 13
صدای خانم محترم
که می گفت: راستش خانم جون اگه اجازه بدید
اومدم خدمت کار خیری کنم تکونم داد، ضربان قلبم به حدی بود
که
به سختی حرفشون رو می شنیدم.
حس میکردم
الان همه تو حیاط صدای قلبم رو میشنوند
. بیشتر از
هیاهوی توپ بازی نابهنگام علی برادر کوچکم
که مثل خروس بی جا در حیاط می چرخید که
می ساخت
. صورتم داغ بود و نفهمیدم چرا
از خوشحالی بود یا خجالت و شاید هر دو. آ
فکر و سوال ناگهان به مغزم سرازیر شد
و من گیج شدم

. صفحه 14
در دریای پرسش ها غرق می شدم. یعنی میخواد
از من خواستگاری کنه؟
برای کی؟! شاید
پسر خواهرش! شاید از طرف دیگری و شاید… یک
زمانی
فکر می کرد که شاید برای پسر خودش… من عاشق
هری شدم. فکر
عروس خانواده زری بودن و
جدا نشدن از صمیمی ترین دوستم، فکر
عروس خانواده کاشانی شدن و
بانوی عزیزی که خیلی دوستش داشتم
مادر شوهرم افتادم
دانلود رمان دالان بهشتصفحه 15 شد
و …. اما به محض اینکه همانطور که به یاد خود محمد افتادم
به یاد چهره جدی او افتادم
سختگیری او و اینکه زری در میان برادرانش

فقط
به او فکر می کند مرا می ترساند. همه
خانواده زری
با من آشنا بودند به جز محمد. آقا و
خانم حاج آنقدر مهربان و صمیمی بودند که من در خانه آنها
احساس
غریبی و مهمانی
نمی کردم . فاطمه خانم،
خواهر بزرگ زری و شوهرش آقا رضا، برادر بزرگش آقا
مهدی و حتی
تازه عروسشان الهه و برادر کوچکترش مرتضی که تقریباً هم
سن ما بود، یعنی
زری یک سال و نیم بزرگتر بود. همه
آنها برای من مانند برادر هستند. آنها خواهران من بودند
.

فقط محمد بود که رمان دالان بهشت ​​رو دانلود میکرد هر وقت میدیدمش
دیوونه میشدم
. او همچنین می گفت: محمد از
آدم متنفر است،
دختر گفت:
اگر بی ادبانه یا بی ادبانه صحبت می کند، زیاد بخند،
باید خانم و مودب باشد، نه متکبر،
رفتارش طوری باشد که همه مجبور شوند
به او احترام بگذارند. و
داشتم به این فکر میکردم که با صدای چشم
امشب برم پیش حاج آقا ” و با تشکر و خداحافظ بانوی عزیز به
خودم
آمدم
. خواستم بپرم بیرون و از مادرم بپرسم
قضیه چیست؟ اما ما
نتوانستیم این کار را انجام دهیم. میدونستم که در این صورت خانم جون
میگه: خدایا مرگم بده چشمم رفته مغزم رفته
دختری که
اینقدر بزرگ نمیشه باید داشته باشی

رمان دالان بهشت ​​صفحه 17 رو دانلود میکنه.
از اولین خواستگاری که برایم پیدا شد
هزار رنگ تجربه کسب کردم
، وقتی یکی از همکارهای مادرم از
برادرش خواستگاری کرد، و مادرم سعی می کرد
ماجرا را برای خانم جون
توضیح دهد. من با کنجکاوی پرسیده بودم: “مامان،
کی؟” همان موقع بود که سرزنش های خانم جون
باعث پشیمانی من شد و فهمیدم که باید خجالت بکشم و آن را نیاورم.
اینجور مواقع
روی خودم
این بود که الان هم
حواسم نبود که دارم
رمان دالان بهشت ​​رو دانلود میکنم صفحه 18 بهت میگم
نه کنجکاوی از انتظار نجاتم نمیداد
داشتم دیوونه میشدم
گوشم تیز کردم ولی
نگرفتم
هر چی از حرفای مامان و خانوم جون . از زبان آهسته آنها
چند بار نام محمد به گوشم رسید و شکمم به
یقین تبدیل شد. پس
درست بود. نمی دانستم با خوشحالی چه کنم. کاش
زری به خودش بیاد و بیاد اینجا! لی نه

ما حتی نمی توانیم
به طور آشکار در مورد این صحبت کنیم.
صدای پاهای خانم جون که آهسته
روی کاشی ها می کشید
و می گفت: مار حالا یا سرنوشته یا قسمته
تا

رمان دالان بهشت ​​رو دانلود
کنی بلافاصله
سرم را پایین بیاندازید، یعنی
دارم می خیاطم. خانم جون گفت:
ننه جانماز منو نمیبینی؟» میدونستم میخواد
مسخره کنه
چون خانم جانماز
همیشه تو اتاقش بود
گفتم: نه خانم جون و چون سنگینی
خانم رو حس میکردم نگاه دقیق جون
و برای فرار ازش فورا گفتم
میخوای جانت رو بگیرم -بله
ننه
پیرمرد رو دیدم خداروشکر چقدر با دقت نگاهم میکرد
. همیشه همینطوری هر وقت
از خواستگار خانم جون انگار حرف میزدیم

دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 20
وقتی برای اولین بار منو میدید با احتیاط پایینم میکشید
انگار داره تلاش میکنه
از دید خواستگارها به من نگاه می کرد و همیشه
مهر آن را می گذاشت
عشقش را روی نظر انتقادی اش می گذاشت و به این نتیجه می
رسید
: دخترم مثل یک جواهر است
.
وقتی پخش کردم خانم جون گفت:
دستت درد نکنه انشالله
خوشبخت بشی مادر.
قرآن و مفاتیح مرا بیاور،
خودت بشوی و وضو بگیر، نماز اول وقت
با دعای مؤمنین بالا
می رود .» و من با لبخند ادامه دادم: «بله، می دانم
. صفحه 21
“زمان که می گذرد برمی گردد و می خورد در سر
“آدم” بلند شدم و
خانم جون با لبخند گفت: الله اکبر.

برای وضو گرفتن به حوض رفتم. چقدر
تا زیر شانه هایم می رسید
آب چقدر زلال و خنک بود،
چشمم به عکسم در آب افتاد.
موهایم از دو طرف صورتم روی شانه هایم می ریخت. صورتم
توی آب خیلی روشن بود
! ناگهان خواستم به خودم در آینه نگاه کنم،
امشب انگار فقط می خواستم بدانم چه
شکلی هستم. دستم را از آب درآوردم و
به سمت اتاق مادرم که یک
اینچ قد داشت
دویدم .
داشتم تو آینه با دقت به خودم نگاه میکردم مثل
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 22
آدمی که میخواد یکی دیگه رو هل بده من
نسبتا
قد بلند بودم و موهایم پرپشت و سیاه و صاف بود که
به رنگ پوستم به قول خانم جون، سفید من
.
چشم هایی که رنگ چشم های آقای جون بود

عسل روشن من. فقط مژه هایم
بلندتر و فر شده بود. به جز رنگ
چشمانم، بقیه صورتم، گونه های برجسته،
ابروها، فرم لب ها و
بینی ام همه شبیه مادرم بود.
انقدر با دقت نگاه کردم
انگار این همه رو برای اولین بار میبینم
نگاه کردم و با

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 23
با خودم گفتم: راستی من خیلی شبیه مادرم هستم،
یک دامن دارچینی مشکی با بلوز یقه اسکی قرمز پوشیده بودم
، جلوی
آینه چرخیدم و ناگهان یاد معلم خیاطی ام افتادم.
گفت: برای خانم ها خط کمر خیلی مهم است،
و باید با لباس ترکیب شود.»
بلافاصله دستم را روی کمرم گذاشتم. پف کردگی را تصور می کنم
دامن و گشادی بلوزی که زیر دستم گرفته بود
، رفع شد، نه،
من یک گودی در کمرم داشتم،
آنقدر به ظاهرم وسواس داشتم
که نمی فهمیدم. وقتی مامان وارد اتاق شده بود و
به من نگاه می کرد
گفت
: مهناز چی کار می کنی؟
وقتی در حین دزدی مچ دستش را گرفتند به هوا پریدم.
گیج و وحشت زده گفتم
: “هیچی، هیچی
،
می خواستم ببینم موهایم چقدر بلند شده است
.
” زمانی که
از قیچی استفاده کردی، نمی دانم چرا اینطور نیست
مادر خندید و گفت: اگر بیکار شدی، کمی آب بریز
در هاون بریز و بکوب.
مادر، حالا موها بلندتر و کوتاه تر شده اند
، هیچ زندگی ای نیست که دیگر برنگردد! نترس،
بلند می شود.» همان
آقایی که مثل همیشه وارد خانه می شد،
درست پشت در، مادرم

آن را

دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 25
صدا زد: «حاج خانم کجایی؟ و
صدای خندان و همیشه شاد امیر برادر بزرگم که
با صدای بلند به سر خانم جون
می خندید
. امیر دانشجوی حسابداری و در عین حال
یاور پدرم بود و با
اینکه چهار سال ازش بزرگتر بود . من رابطه ما
به قول مادرم مثل بچه هایی بود که شیر می دوشند.اگر امیر
خونه بود کارش
مسخره کردن من و خانم جون بود
وقتی بیرون بود با محمد بود.
یکدفعه یاد این مهم افتادم امیر و محمد
بهترین
دوستان جان بودند
. یعنی امیر میدونست محمد داره
از من خواستگاری میکنه؟!
از کجا میدونی که محمد منو میخواست؟

دانلود رمان دالان بهشت ​​از من صفحه 26
شاید خود خانم محترم و آقای حاج
این تصمیم را گرفته باشند!
حوصله ام سر رفته بود،
نمی دانم چرا، اما می خواستم خود محمد
مرا بخواهد،
دوستم داشته باشد و انتخابم کند. راستی
چرا
اصلا به این فکر نکردم؟ برای بزرگترها آرزو می کنم
زودتر حرف می زد و همه چیز معلوم می شد،
اما
به هر حال فعلا چاره ای نبود، باید
صبر
می کردم
. صفحه 27
پیراهنش را بلند کرد و از اتاق خارج شد. چقدر
چهره خسته و مهربانش را دوست داشتم.
سلام آقا جون
جون همیشه اول وقت نماز میخونه گفتم
سلام خانوم خوبی بابا؟
امیر که خودمو لوس کنم با اینکه میدونستم آقا
چای بیارم؟
نه باباجون اول نماز بعد شام. به مامانت بگو
ترش درست کنه و بشینه شام
، ما از گرسنگی مردیم،
از وقتی یادمه همیشه همینطور بوده.
با بوی آن می آمیخت

تابستان ها آقاجون
در صحن نماز می خواند و صدای الله اکبر
شربت سنجابین یا آبلیمو داشته است.
یاس و بوی شام مادرش. امیر به گزارش

دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 28
طبق معمول
به جای شستن دست و صورتش
کنار حوض حمام می کرد
و سرش را تا گردن در آب گذاشته بود.
داشتم به این فکر می کردم که
او را از پشت در حوض بزنم که
سرش را بیرون آورد. با لبخند سلام کردم. گفت: سلام به چی
میخندی؟ برو
یه پارچ آب یخ بیار جگرم میسوزه.
ثانیاً
او
می‌دانست و من هم می‌دانستم که مادرم
آن را از قبل آماده کرده است
.
می سوزه!
صفحه 29 موهای خیسش را به طرف من
تکان می داد
و می گفت:
فسکلی اینقدر حرف نزن،
شب های تابستان در حیاط روی دو
تخت چوبی بزرگ بین باغ و حوض
غذا می خوردیم . بوی گل یاس
و
گلدان مورد علاقه آقا جون با بوی خاک نمناکی که
از آبیاری حیاط بلند می شد
، دوست داشتنی ترین بوی دنیا بود.
چه شیرین بود
در آن حیاط پاک کنار هم نشستن وقتی
هرم گرما خواب بود
. قل قل سماور خانم جون که به قول امیر با هم
تا ابد خوابیده بود

دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 30
می جوشید و عطر چای تازه دم با آن لیوان های
کوچک و باریک کمر
، که خانم جون معتقد بود “چای فقط در آنها مزه می دهد
“، سفره تخته سیاه مادر و بوی زعفرانی پلو
و دوغ سفت که اگر
نعناع نبود اخم خانم جون می چرخید
… یادتان باشد همینطور بود. اگر همه دنیا آرام و
خوشحال بودند، مخصوصاً وقتی علی
دیگر از آقا جون نمی ترسید
و در گوشه ای ساکت بود.
چه خانواده خوشبختی بودیم، ای کاش زمان
در آن سالها متوقف
شده بود . آدم وقتی کوچک و جوان است، دلش می خواهد
بدود و به آینده برسد، خیلی عجله دارد،
نمی بیند که

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 31
چه می گذرد و افسوس که قدر لحظه
اش را نمی داند.
. وقتی پشیمان می شود و
برمی گردد و یا وقتی
خسته شده بود علی با ناراحتی
پشت سرش بلند شد که دیگر پشیمانی فایده ای ندارد
.
ندارد. تازه اونوقت به این نتیجه میرسه، چیزی که
برایش دویده بود
هیچی نبود، آقا، همون گذشته و بچگی. بعد از شام از جایم بلند شدم و
به بهانه اتمام کار خیاطی به
اتاقم رفتم
. امیر هم بلند شد اما خانم جون گفت: ننه
امیر ما با تو کار داریم و به جایش
به علی گفت: مامان
نخوابی؟!
دانلود رمان دالان بهشت ​​از صبحی که بیدار شدی تا الان صفحه 32
با همیشه فرق داشت
ماشاالله داری پا می گذاری روی زمین برو بدنت را بگیر برو و
بدنت را روی زمین
بگذار .» اگر بوی خاک می داد،
حرف خانم جون بود که از بچگی، وقتی می خواست
با ما از نو شروع کند
یا به خاطر سر و صدا و شیطنت ما،
خوشحال و هیجان زده بود. حس کردم

و راه افتادم و
با بی حوصلگی گوش دادم که
مادر و خانم جون می خواستند صحبت کنند
مادر با صدای آرامی گفت
: عباس آقا امروز خانم محترم عصر آمدند،
آقا
جون با آرامش گفت: انشالله ,
دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 33
اشکالی ندارد، اما این بار او آمد
. خانم جون با صدای آهسته گفت
آره مادر چشمات روشن خواستگاری مهناز
که محمدشان آمده است
.» امیر با صدای بلند گفت: «چی؟! برای محمد؟!» که
آقا جون ایستاد و
گفت: «آقا جریان چیه؟
مثل گربه چهار دست و پا به پنجره نزدیک شدم و
از گوشه پرده
به حیاط نگاه کردم . امیر که معلوم بود کاملا شوکه شده بود
دوباره گفت: یعنی خودش گفته.

اینجا جای خانم ها و آقایان محترم
حرف می زنند؟!» ته دلم گفتم ممنون که حوصله داری بپرسی خانم جون گفت: به خدا
رمان دالان بهشت
​​اینطوری دانلود میشه صفحه 34
آن بانوی بزرگوار گفت: محمد
از خود پرسید، یعنی:

محمد شهم یکی مثل خود مهدی را پیدا می کند
افتادم. معصومیت خاصی در چهره اش بود که
برای او زن بگیریم و بهتر است هر چه زودتر دستش را بالا ببریم. محمد
همصفقه
زیر بار نرفت و گفت الان نمی خواهم زن بگیرم، خودش
که وقتش برسد
می گوید . حاج آقا هم شک کرد و آنقدر «
خشخاش
» شد که بالاخره به زور زیر زبانش را کشید که
مهناز را می خواهد،
ضربان قلبم چند برابر شد و
از هیجان ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم. با خود گفتم
: «پس محمد مرا دوست دارد» و چهره او را به خاطر آوردم.

دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 35
بیشتر از زیبایی صورتش
مردم را جذب می کرد و آقاجون همیشه می گفت:
خدا او را برای پدر و مادرش حفظ کند، او گل این
فرزند است.
محمد فقط چهار سال از من بزرگتر بود. او تازه در اوایل
بیست سالگی اش بود
، اما شاید به خاطر رفتار باوقارش بود
که
پیرتر به نظر می رسید.
او دانشجوی سال دوم
الکترونیک بود. او در تحصیل بسیار جدی و موفق بود. بهامیر
برای قبولی در کنکور هم
خیلی به من کمک کرد و حتی
به من و زری کمک کرد مخصوصا من که همیشه در ریاضی بودم.
دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 36
از ترس اینکه فکر نکند من بچه ام، دروغ گفتم.
بیشتر اوقات من هم بودم
و وقتی نمراتم پایین بود
به زری التماس می کردم
گنگ بودم، با چه حوصله ای درس می داد و

حقیقت را به محمد نگویم. نمی دانم؟!
شاید
حتی نمی دانستم که دوستش دارم. یعنی شاید
تا آن روز نمی دانستم
دوست داشتن یعنی چه؟
تفاوت زیادی بین آنچه که شخص فکر می‌کند
می‌فهمد و
آنچه واقعاً می‌فهمد و می‌فهمد، وجود دارد.
صورت محمد با اون موهای پرپشت مشکی که
کمی چاق بود و

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 37
چشمان مشکی محبوبش که همراه با ریش و شانه های
سبیلش
ای مردانه به او می بخشید با قد بلند و چهار.
جلوی من بود.
و دوباره با صدای امیر که می گفت: “نادان چرا؟”
با خودش نگفت به خودم آمدم. خانم جون
گفت
خوب مادرش سرش نیست بگو چی؟! تو
خواهرش هستی
میخواستی ببینی و بهش بگی؟
امیر ناگهان قرمز شد و سرش را پرت کرد.
مادر و آقا جان
با تعجب به هم نگاه کردند و مادر با
لحنی نیمه شوخی و
کنجکاوی زیاد گفت

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 38
امیر چرا قرمز شدی؟! شما هم نه، بله؟
امیر سرش را بلند کرد و با خجالت گفت: حالا نوبت
فسکالی است
و بلند شد. خانم جون گفت: آخه
بشین
کجا؟! کلمه اصلی به کلی فراموش شد.
، چه می گویید؟
آقاجون که خیلی به مادرش احترام می گذاشت
گفت: به خدا قسم قدرت و
اجازه در دست شماست.» بعد از آن، گویا
من خودم بارها به ملیحه (به مادرم زنگ زد) گفتم،
به نظرم پسرم از هر نظر بچه خوبی است، خانواده اش هم
که دیدند و شناختند.
«خوشا به حال همه کسانی که عروس این خانواده هستند،
مخصوصا همسر محمد.

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 39
بش
خانم جان خوشحال گفت
: خدایا شکرت خیلی خوشحالم از شب،
نگو. مادر
از خدا چه میخواهد؟! پسر هم زیبایی دارد و هم
کمال. خانواده دارد،
آنها را دیده و شناخته است. مهمترین
چیز اینه که استخوان دارن
جناب جون
این را گفت
همه ی اینا درسته من فقط از سن و سالم ناراحتم
خانم
جون من زنده بودم حالا خدا
نخواست
که بمونن داستان یه جور دیگه است
. دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 40
خانم جون روزگار عوض شده، این روزها آدم
خیلی چیزها را می بیند و
خیلی چیزها را می شنود، می ترسد. با همه اینها
می دانم که پسر بیشتر از سنش می داند.
من از مهناز می ترسم
یکی بوده و تا الان سرش در درس و
کتاب است.
هنوز فکر نمی کنم عقلش زنده شود،
مادرم
خدایی گفت
، هر دو جوان از گناه دور می شوند و
محمد

الان نمیخوای ببریش خانم عزیز، گفت: هست
گفت مهنظم باید درسش را بخواند تا خودش
درسش را تمام نکند
.
رمان دالان بهشت ​​صفحه 41
زندگی آنها یعنی چه؟! یعنی فقط
اسم بذار و نامزد کنی؟
خانم جون فوری گفت: نه مادر، مردم
به هزار جور حرف می زنند. اینها
سالی یک بار همدیگر را می بینند.» آن طرف دو نفر هستند… همینطور
روزی دو سه بار
دور نیستند، مهناز
سالی یک بار همدیگر را می بینند، زری دو سه بار می آید، اما
وقتی اسمش را می گذارند، هزار حرف دارد،
باید محرمانه باشد، اما
ما شرط می بندیم که…» ناگهان ساکت شد. پسندیدن
«که متوجه حضور امیر شد.» امیر که
خودش متوجه شده بود.
گفت: رفتم روی صفحه بخوابم
خانم جون گفت: اتفاقا مامان خیلی دلم میخواست

رمان دالان بهشت ​​رو دانلود کنم | صفحه 42
این را از شما بپرسم که چرا
اینقدر با این محمد آقا رفاقت دارید،
اخلاقش با «شما با هم هستید» چگونه است؟! آقا هست؟ وارونه؟
امیر خندید و گفت: ببخشید که
می بینید آقا، من نه
به محمد اطمینان دارم، نه از خودم مطمئنم
.
شما چطور ؟
امیر خندان گفت: هیچی بابا مثال زدم. آنجا
از چهره اش معلوم بود که خوشحال است. مادر و خانم ژوئن هر دو با
همونطور که امیر داشت میرفت مثل همه
برای کاهش تلاش؟
با مهربانی از پشت به او نگاه کرد
، خانم جون با شیطنت خاصی گفت:
آقا، چشمان شما هم مثل پسرتان روشن است

. صفحه 43
کبود شد
و نمیدانی، آقاجون هم خندید و گفت: بابا فقط خدا میدونه
تو سرت
چی میگذره
… مادر گفت
ماشاالله اینقدر حرف میزنی. آدم
حواسش پرت میشه آقا
چی میخوای بگی؟ آقاجون گفت:
اول بگو من حرفی ندارم. بگو
هر چه خدا می خواهد صحبت کن.» اما از چهره اش معلوم بود که
خیر می خواهد. و مادر ادامه داد: به او می گوییم
آنها نیز گفتند: انشاء الله
حرفی نزدیم، گفتیم اول به شما بگویم، اگر اجازه بدهید
رمان دالان بهشت ​​را
از او دانلود کنم
بپرسیم صفحه 44
. مبادا بگویی نه
تو سرش گم شده بود
، بالاخره ما چشم تو داریم، درست نیست که همدیگر را می بینند
،
آقاجون
گفت: نه، حرفی برای گفتن ندارم، در این
عصر و عصر، کی
می تواند دختر بدهد کسی که ندیده یا نشناسد؟”
خانم جون فوری گفت: بله مادر، این چیزی است که من در مورد آن صحبت می کنم.
در ضمن
نمیخواستم جلوی امیر بگم که اگه قراره ازدواج کنن
.
خانه خودشان
رمان دالان بهشت ​​از کجا دانلود بشه صفحه 45

پریدم چون خانم جون گفت: برم
ببینم
چی
میگه
؟
خانم جون کم کم داشت نزدیک می شد و من از خدا می خواستم
که صورت و رنگم از حال درونی ام نگوید.
وقتی خانم جون
روی صندلی دم در نشست و گفت:خانم مگه
دوخت تموم نشده؟ مامان چند روز طول میکشه تا لباس عروست
تموم بشه؟!»
خندیدم و گفتم: «اوه خانم جون»
خانم جون گفت: «حالا ولش کن
ببین چی
میگم
دالان دانلود کن . رمان بهشت ​​| صفحه 46
؟» من به تو گوش می دهم” نمی خواستم به آن نگاه کنم.
باید نشون بدم. تعجب؟ شادی

میدونست چی
میخواد بگه، فقط نمیدونستم
عکس بگیرم یا خجالت بکشم؟ و
از همه بدتر همش ترسیدم صورتم نشون بده میدونم
خانوم
جون گفت
وقتی از غروب تا الان تموم نشده دیگه
وقت این میان وعده نیست
سرتو بلند کن گوش کن ببین چی میگم عروس احساس
کردم
دوباره صورتم داغ شد.خدا
رو شکر خانم جون شرمنده بود و لذت
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 47 رو
نفهمید
و
من از هیجان سرخ شدم و گفتم:

خدایا بمیرم ببین مثل پول قرمزه مامانت
برات خانوم شده
. دیر یا زود باید خانه دار شوید.
عروس شدن آنقدرها هم خجالت آور نیست،
مادرت در سن شما چند وقت بود؟
اون داشت یه خونه میزد بعد
آروم گفتم: نمیدونم تو و برادرم چی میگی.
او در حالی که به چشمان من نگاه می کرد ادامه داد.
مامان جون عزیز خانم دم گوروبی که اومده بود
تو رو
به محمد پیشنهاد داد. چه می گویی
ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم.
این بار
واقعا خجالت کشیدم، چون می ترسیدم خانم جون

رمان دالان بهشت ​​را دانلود کند صفحه 48
بگذار نگاهم اشتیاق درونی ام را کشف کند. اما خانم جون
گفت: مادر،
نشد، چرا اینقدر رنگ پریده ای؟! من و
تو کار حلال و شرعی و عرفی است
چیزی برای خجالت نیست، فقط بگو بله یا
نه؟
“با یواشکی بودن دوباره خودم را خراب کردم و بعد از چند
لحظه مکث آرام
، به خودم حسادت می کردم، اگر
شایعات آنها را نمی شنیدی
، باز هم به شدت می گفتی “هر چه
“به من بگو؟”
خانم جون گفت من را رها کن.

دانلود رمان دالان بهشت
​​از شما در صفحه 49 بی شک خوشحالیم
. چه می گویید؟ آیا محمد را قبول داری
؟
سرم را بلند کردم،
در حالی که نمی توانستم جلوی
لبخندم را بگیرم
.
خانم جون آهی کشید و با خنده گفت:
سکوت نشانه رضایت است،
بازوهای اما این قندی که در
دلت
آب می شود…
خانم جون و
با
صدایی
گفت که سعی کردم ناراحت به نظر برسم. رمان دالان بهشت ​​صفحه 50
: «مادر،
آن که در آینه می بینی همانی است که ما در گل می بینیم.
خام ببینیم این موها
تو آسیاب سفید نشد.» و با لبخند و آرام
در حالی که مرا دور می کرد، اضافه کرد:
«پاشو وقتش رسیده که بچه را خودت بغل کنی،
زن کثیف، نه اینکه
خودت را در آغوش من پنهان کنی.» هاردی بلند شد
و
دور شدن.
من ماندم و یک دنیا فکر و خیال از دنیایی که
تازه درش به رویم باز شده
بود . آن شب اولین شب زندگیم بود که خوابم
نمی برد. برای اولین بار بعد از اینکه همه
به خواب رفتم، بیدار بودم و شروع

به دانلود رمان دالان بهشت
​​کردم صفحه 51 به ستاره های پشت پنجره نگاه می کردم و
به گذشته، به روزهای اول آشنایی با زری،
به محله و همسایگی فکر می کردم. کوچه
با صفایمان، از حاج آقا و مزتم خانم و
محبتشان، از این که در این خانه و این کوچه
بزرگ شده بودم، تا
روزی که برای اولین بار به مدرسه رفتم، و
به شادی ها و
ناراحتی ها
که در این خانه و محله دیده بودم. به روزی که ننه
زری مرد و من که
فقط هشت سال داشت از جمعیت و
جنازه و فریاد زن ها می ترسید و محمد
که بی سر
و صدا با چشمانی گریان مرا از جمع دور کرد

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 52
و غلامي بود
كه روي پله هاي بام نشسته بود و
گريه مي كرد. آن روز زری و محمد و من و امیر
چهارتایی
با هم روی پله ها خیلی گریه کردیم و
بعدها که عروسی خواهر بزرگ محمد بود: خانه
مجلس مردانه سه ساله
. زمانی که ویمان و زری دو سه بار برای پیروزی
رفته بودند
خانه با وسایلی که مادر و خانم جون نیاز داشتند، محمد
چون محمد
با هر دوی ما دعوا کرده بود و می گفت حق نداری این حرف را بزنی
،
تو مردی
. دو سال پیش
فکر می کردم یک روز گرم تابستانی با زری در
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 53
دنبال می کردیم. در حیاط همدیگر و
با هیاهو و هیاهو روی هم آب
می پاشیم
که ناگهان در زدند و هر دو خیس شده بودیم و فکر می کردیم این
مادر و
خانم محترم هستند که از مسجد برگشته اند و
در را باز کردند . درب بی احتیاطی ما آنجا بودیم و برایمان سخت بود،
من خیره شده بود
با عصبانیت و عصبانیت پشت در ایستاده بود. آن روز برای
اولین بار برای چند لحظه چشم به چشم محمد بود
و
وقتی محمد سرش را انداخت پایین، من فقط
به خودم آمدم و فرار کردم، اما
صدای عصبی محمد را شنیدم که
پر از عصبانیت بود که اعتراض می کرد.

دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 54
گفت
: خجالت نمی کشی؟! همه سر جایشان باید
بفهمند که حمام می کنی
؟! صدای خنده ات کل کوچه را پر کرد
!
و سردرگمی و معذرت خواهی من، عصبانیت و خجالتم،
چقدر
سعی می کردم با محمد روبه رو نشوم،
دقیق تر نمی توانستم بگویم.
گذشته را در ذهنم زیر و رو می کرد
، انگار که خودم هم هستم. من تعجب کردم. منظور من این است که،
اون موقع هم برا محمد مهم بودم
؟! یعنی
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 55
به هزار
آیا برخوردی که قبلا داشتیم با نیت خاصی بود؟

تا همین چند ساعت پیش بیشتر از محمد حساب
میکردم
و ناخودآگاه
مثل زری به چشم برادر بزرگتر نگاهش میکردم
. می ترسیدم از رفتار بدش دلخور شود
و
فکر می کردم این احساس فقط به خاطر
برادر زری است.
اما حالا انگار همه چیز را جور دیگری می دیدم، حتی
احساسات خودم را
راست میگفت انگار بهتر بود من نفهمیدم.
چرا اینطوری شده بودم؟! خودمم نتونستم بفهمم
. خانم جون
شاید همه اینها را می دانستم، اما
توجه نکردم، همه جور افکار مدام به سرم هجوم می آوردند.
دانلود رمان دالان بهشت ​​| صفحه 56 آورده شد
. زمستان پارسال

نزدیک بود در خانواده زری ازدواج کند خانه آنها حرفش بود،
حاج آقا معتقد بود مهدی می تواند
دعوا شود
ازدواج برادرش مهدی با دختری که چند سالی بود عاشقش بود.
بود. آقا مهدی که سه سال از محمد بزرگتر بود
تصمیم گرفت
با دختری ازدواج کند که می گفتند
از هجده سالگی دوستش داشته است
. اما مشکل از آنجا ناشی شد که
اولاً در
خانواده هایی مثل ما برای پسر مرسوم نبودند
خود دختری را ملاقات کند و ثانیاً
برای دختری که آزادی
ملاقات با پسر را داشته باشد
غیرقابل قبول بود . زری می گفت:
دانلود رمان دالان بهشت ​​صفحه 57
: مامانم میگه
ما اصلا فامیل نیستیم. و حاج آقا هم که
با وجود مهربانی و دل خوش
بسیار پرشور و جدی بود و در
منزلشان صد در صد مخالف ازدواج با دختر
خیلی بهتر بود
. انتخاب مهدی معتقد بود که بهتر
بودن از دیدگاه ایشان
با نظر حاج آقا متفاوت است. حاج آقا عادت کرده
که اینقدر آزادانه بزرگ شده و
اگر
رنگ شادی و آرامش را نمی بیند

گفت: «مهدی خودش نمی تواند با یک دختر زندگی کند
زندگی اش ادامه دارد
.» صفحه 58
فردا سر خودش را می زند، اما حالا
نمی فهمد.
مهدی گفت زمانه عوض شده و طرز فکرش
با پدر و خانواده اش خیلی فرق
دارد . مخالفت حاج آقا.
از وقتی دخترش و خانواده اش را دید
خیلی سخت تر شد
و گفت: این دختر
مثل
مار زیباست و با کثرت عقل مهدی،
بیچاره عزیز مثل همه
مادرهاست
و…
گیر کرده بود. وسط این درگیری از طرفی
سعی می کرد
رمان دالان بهشت ​​صفحه 59 را دانلود کند.

به خاطر مهدی نرم شد و از طرفی
تمام تلاشش را کرد تا مهدی را به هوش بیاورد اما هرگز موفق
نشد
. شاید
دلیل اینکه مهدی و حاج آقا
به هم نمی رسیدند
خلق و خوی مهدی بود. خیلی شبیه حاج آقا بود
: مثل پدرش
جدی بود، مصمم بود و حرفش را می زد.
این بود که حاج آقا هر چقدر تلاش کردند که
ازدواج نکنند، مهدی مصمم بود
به هر قیمتی شده این ازدواج را انجام دهد و یکی از شب هایی که حاج آقا و مهدی به خاطر
حرف حاج آقا با هم
دعوا کردند، این کار را بکنید.
صفحه 60

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

1 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان دالان بهشت»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کمتر خواندن ادامه مطلب

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.