دانلود رمان خمار مستی

درباره مردی به نام سالار است که زنش اونو ترک میکنه و در ادامه با پا گذاشتن رزا در امارت سالار ، کم کم روابطی شکل میگیره که …

دانلود رمان خمار مستی

ادامه ...

به نام خدا
رمان مست یکی دیگر از آثار فاطمه بامد است
قسمت 1#
به مامان نگاه می کردم و دلم برایش می سوخت، بیست و چند دقیقه نشده بود
یک سال با پدرش زندگی کرد و تمام ظلمی را که برای کتک زدن او انجام داد تحمل کرد
با توهین ها و نفرین های وحشتناک او برخورد شد، اما بعد عمویت مرد
پدربزرگ، بابای مامان مریض شد و بیست و هفت روز بعد، عمو مرد
داشت می گذشت، باباجون هم در می زد و از من پرسید مامان آب چطور شد؟
شکسته بود، با این دو غم چه بدتر بود که هرکسی نمی تواند بکند
خماری مست
با او کنار بیایید و کمر پدر نامردم شکست. مامان او را از خانه بیرون کرد و پرسید که چه کار کند
ارثت را بگیر ای نامرد توبه کن به جای اینکه تسلی دهنده دل سوخته مادرم باشی
چرا انقدر سنگدلی بابا؟ چرا خدا؟ چه روز وحشتناکی بود
مادر بیچاره بعد از یک ماه شکایت و شکایت به خانه باباجون برگشت
خیلی سعی کرد اذیتش نکنه و از خونه بیرونش نکنه ولی بابا از این حرفا لجبازتره
به قولش عمل نکرد، مامان تازه برگشت خونه و یه ناهار ساده خورد
با شنیدن صدای پای کسی که از پله های حبلمی آمده بود خوردیم و خوابیدیم.
در با صدای بلند باز شد و بابا اخم کرد و به مامان سیلی زد
بابا_پاشو پاشو منو بکش برو بیرون خونه من کجایی؟
نداری
نزدیک بود سکته کنم که مامان گفت
مامان دوباره راه اندازی کردی؟ مگیتندادی چرا دوباره این کار را می کنی؟
به این بچه هات رحم نکن، بس کن خدایا دوتا دختر داری خسرو
خودت بیا نیلوفر افسرده تر از قبل شده
به من اشاره کرد و گفت
مامان:رزا پرخاشگریش زیاد شده چرا اینقدر ما رو عذاب میدی چطوری میخوای؟
از پاسختان ممنونم
بابا، متاسفم و عصبانی هستم، آمد پیش مامان و دستی به گوشش زد که گوشواره اش آویزان بود.
گوش مادرش خورده شد، خون از گوشش جاری شد و از پدرش ترسید و متنفر بود.
با عصبانیت محکمی به پهلوی سرم زدم که قلبم را ترکاند
وقتی ناامید شدم دوباره پیش مامان رفت و شروع کرد به کتک زدنش
خماری مست
آن لحظه یکی از ترسناک ترین لحظات زندگی من بود. مامان درد داشت
می پیچید و جیغ می زد، دیگر نمی توانستم آنجا بمانم
می دانستم که کتک بدی در انتظارم است، به همین دلیل پیش پدرم رفتم و لحظه ای به او فرصت دادم
دستش از پوست نازک پشت مامان پاره شد و صورتش برافروخته بود
به من نگاه کرد و فریاد زد
بابا من میکشمت
سیلی به کمرم زد که از درد روزی که از درد بی اعتنا به من گشاد شدم.
با کمربند زوزه میکشیدم شروع کرد به من زدن و فحش دادن
انسان زنا را خراب نمی کند
مامان می خواست بیاد پیشم که گریه کردم
_زن…گ.. زنگ بزن به… پلیس
مامان به سمت تلفن دوید تا بابا از حرکتش به مامان بگوید
رحمی با همان دردی که مرا می کشت، شروع به زدن او کرد
بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و شماره پلیس را گرفتم که اولین شماره بود
شروع کردم به گفتن ماجرا که پدرم با حقه گوشیم را باز کرد
و قطع کرد
مادر باجیغ شروع به مشت زدن به پشت پدر کرد که باعث شد به روپرت حمله کند
می خواستم بروم پیش مامان و سعی کنم او را جدا کنم، اما مامان جیغ زد
با پلیس که عرق کرده بود تماس گرفتم و گوشی را برداشتم و زنگ زدم
پلیس با وجود اینکه سریع به آقای توروخدا گفتم بیاید، پدرم مادرم را کشت
به او گفتم یک لحظه آنقدر زمین خوردم که درد را فراموش کردم
خماری مست
از درد نمی تونستم نفس بکشم نمی دونم چقدر گذشت تا پلیس اومد مامان
انگار فرشته نجات آمده بود به سمت در پرواز کرد و از اتاق خارج شد
یک خانه کوچک دو طبقه برای اجاره بود. مامان هوای خونه رو باز کرد و راه انداخت
بخشم پس از تعریف و تمجید از پدرم از اتاق خارج شد و شروع به فحش دادن و ناسزا گفتن کرد
صدای مردی قطع شد که به مادرش گفت بنشیند
_بسه دیگه آقا تو جلوی افسر قانون فحاشی میکنی میدونی جرمت چقدره
با آهی از اتاق بیرون رفتم و باد وسط حیاط کوچک خانه وزید.
ایستاده بودم که صدای معلمش را شنیدم که به بالا نگاه می کرد
بلندم کرد و بوسید
او دختر شماست
مادر بناله به او حق داد
بابا با بی رحمی نگاهم کرد و گفت
بابا حالا بهت بگم آقای سروان تو رفتی و او باید با مادرش از این خانه برود.
دوباره افسر سرش را بلند کرد و گفت: توانا.
_خجالت بکش رفتن یعنی چی؟
بابا با عصبانیت گفت
بابا: اینم مثل خودشه
به مامان اشاره کرد و به من اشاره کرد
خماری مست
بابا_کثیف
سیراب شدم مردم از شرم شما در مقابل غریبه به دخترش حرف های کثیف زد
دختری که حتی با پسری دوست نبوده است
با صدای بلند گفتم
آقا من یه شکایت دارم
به بابا اشاره کردم
_چطور جرات کردی به من فحش بدی؟
پسری که غذا می خورد باید 30 ساله باشد با اخم به من نگاه کرد و بعد با عصبانیت به بابا نگاه کرد.
وانزجار گفت
_در شکایت این زوج تمام فحاشی های شما را می بخشم
قسمت 2#
به من نگاه کرد
شما بروید و یک ca ملی بگیرید
… بابایی
من خیلی ناراحت شدم، مردم حرف‌های زشت به دخترش، پاول،
یک …
دختر
که حتی با یه پسر بچه دوست هم نبوده
چون
خجالت بکش
. اونم جلوی یه آدم مضطرب – … “خشم” –
و بعد گفت:
من به خاطر این همه زشتی که داری معذرت می خوام
شریک شدن؟
به من نگاه کرد
متن اس ام اس: تو برو و یه قمار باز ملی برام بیار
تا وقتی که
آمدم بگویم که هیچ بچه‌ای ندارم، یعنی هنوز به آن سن رسیده‌ام.
او به درون کلبه قدم گذاشت و به درون آن خیره شد.
پسر بیچاره که من را با این عروسک می‌دید، گمان نمی‌کرد که من ۱۳ سال از عمر من باقی مانده باشد. پس از چند لحظه، سری تکان داد و شروع به نوشتن شکایتی کرد و به مامان گفت: این گزارش را بده.
نرم نر مک.
من …
خون!
از دهنم زد بیرون
اون روز بابا رفت پایین و از پله‌ها اومد بیرون
پس از چند دقیقه، نیل اوروفر از دانشگاه خسته به خانه بازگشت
و بعد از خواندن، چون چشمش به من افتاد، رنگش پرید و گفت: مامان،
همه چیز را به او گفته بود و گذاشته بود من بروم و کثافت کارش را بکنم.
با مامان از پله‌ها بالا اومد و بعد از اینکه ما وارد اتاق شدیم، مامان
در را از ترس قفل کرد و کلید را در آن گذاشت.
قلبم از فرط اشک در سینه می‌تپید، آرزو می‌کردم که ای کاش این کار را می‌کردم،
آن شب تا فردا صبح من و مادرم از درد می‌نالیدیم و نمی‌توانستیم بخوابیم.
بد اخلاق می‌شد. بیچاره نیلویدور می‌خواست ما رو دلداری بده
نمی‌دانم به خاطر این درد و رنج چقدر رنج کشیدم و خوابم برد.
بخش سی و سوم
با صدای نوازش مامان و بابا و جیغ و داد و فریاد بچه‌ها و چابکی‌ها، من در عذاب بودم.
از لیوان بیرون پریدم، به خاطر درد پشتم، دوباره روی تشک افتادم و صدای فریاد بعدی مادرم مرا از بین برد.
بدون توجه به این واقعیت که درد کمر دارم به اوج خود رسیدم و به سرعت شروع به دویدن کردم.
تا آنجا که می‌توانستم
از اتاق بیرون رفتم و دمپایی‌های پلاستیکی نارنجی رنگ خود را پوشیدم و دوان دوان راه افتادم.
یکی پس از دیگری از پله‌ها پایین رفتم. چاقی من باعث شد که حتی احساس تهوع کنم.
فریاد زدم و از هتل نیول صدا زدم، خودم را به اتاقی بردم که بابا در آن مادرم را فوت می‌کرد.
این وحشتناک‌ترین صحنه دنیا بود.
ما اون رو از اتاق بیرون انداختیم و وسط اتاق نشستیم.
چون من به طرفش دویدم و دستش را تکان دادم که او را بترسانم و به خاطر اینکه خیلی چاق و چله بودم، مادر بالا و پایین می‌پرید.
به بدن پدرم رسیدم و او را به طرف بنا راندم، و من تا پایان گرفتن مجازات، او را به وحشت انداختم.
هنگامی که نیل گون فر در میان جمعیت آرام می‌گریست و دست او،
چنان پیچانده بودم که اگر یک پیچ دیگر به آن می‌زد،
شکست. اون تیر خورد
من
وسط سینه من با تمام توان بدنش، چنان سفت و سخت که
من فرش را بالا کشیدم
او می‌لرزید
نمی‌دانم از زمانی که پدر آرام شده بود چه مدت می‌گذشت که در اتاق را بدون حرف زدن باز کردیم.
من در حال رفتن بودم و به قدری احساس بدی داشتم که دوباره حالت تهوع به من دست داد اما دوباره حالت تهوع به من دست داد.
لباس‌هایم را پوشیدم و از خانه بیرون دویدم. مادرم صورتم را در حالی که گریه می‌کرد بوسید.
خیلی عجیب بود ما خیلی ناراحت و غمگین بودیم
ما به اتاق بالا رفتیم، مامان واسمون ماکارونی درست کرد
از میان تمام غم و اندوه هایی که کم کم با آن‌ها شریک شدم، ولی میز برایشان کوچک نبود،
احساس کردم که با ابرامی دیوان هوار از پله‌ها پایین می‌آیم چنان سخت شده بودم که می‌خواستم دوباره بخورم.
به طبقه پایین رفتم و در نهایت تعجب خودم را به حمام رساندم.
هر چی خوردم برداشتم از دستشویی اومدم بیرون
من
مادر با صدای بلند گفت: درس ته.
اوه خدای من، بچه‌ام داره ترک میکنه
مرا به طبقه بالا برد و به اورژانس زنگ زد و همه علائم بیماری مرا توضیح داد و گفت
کسی که داشت با ما حرف می‌زد می‌گفت قطعا باید
آن قدر از دکتر می‌ترسیدم که به مادرم قول داده بودم حرف‌های خوب بزنم
در ضمن، وضع اضطراری تا دیروقت شب هم پیش نیامد، هم مادر و هم نیگوالنگو،
به من نگاه می‌کردند که صدای پاهای بابا از میان سه نفری که بابا به شدت به فلز کوبیده بود، می‌لرزید.
در خانه باز شد و آیدا ولی در را گشود.
پدر بازشام به کمدش رفت و تولدم را از داخل کمد لباس برایم آورد.
درست مثل این که دنیا به خاطر من از حرکت ایستاد. سوشین، وقتی یه پدر بهت مدرک تولد میده، معنیش اینه که
تو هر طور دلت می‌خواهد می‌توانی بخوری، یعنی زندگی تو هیچ ربطی به من ندارد.
وقتی پدرم برای آخرین بار مرا زد، من ۱۳ سالم بود.
من دی گه هیچ کدو متون رو فردا نخواهم دید.
ما چمدانت را بستیم و از خانه خارج شدیم.
و با قلبی سنگین به خانه‌ی الی نور رفتیم.
دادگاه چند روز به عقب و جلو رفت تا همه چیز مرتب شد و بعد به طرف شمال رفتیم. این اولین مهارت ما بود. کسی منتظر ما نبود.
..
قلبم نزدیک بود از به یاد آوردن او، با چشمان خون گرفته و دست خودم منفجر شود.
جلو آمد و به صورت رادنی برخورد کرد. رادکاست که به شدت مرا فراموش کرده بود.
بزن تو صورتش و دستش رو بذار
رادکتوری
چی؟
تو اشتباه می‌کنی.
نه مال تو نیست که تو برای پدر و مادرت پول تقسیم می‌کنی
پدرش که مرد بسیار قوی و جذابی بود، از پرورشگاه به من مراجعه کرد
صدای …
من با انزجار بهش گفتم: – چه بلایی سر دخترم اومده، من دختر تو هستم، اون موقع،
رامن
مادر به هوش آمد
ما
ارواح خاک سرخ رادان، از اینجا به آرامگاه ارواح مردمان برهنه می‌رود.
عمو به تو گفت:
چرا گریه می‌کنی، رزا؟
فقط یک چیز از خدا می خواهم و آن قدر به من زندگی بده که ببینم تو چطور نابود شدی .
بگذار ببینم بدون پول پدرت چه در سر داری
اشک هایم ریخت و ادامه دادم :
آن ها جلوی فرزندتان به شما می گویند , به شما بی احترامی می کنند , شما را نابود می کنند , شما را می خورند .
بیشرف , این زنی که تو او را چاق می خوانی , می دانی چه کرده است , می دانی چه دیده است ,
چند روز است که به پشت خوابیده اید , نمی دانید , فقط دهانتان باز است .
هر چه می خواهید باز می کنید و می خورید . از خدا می خواهم که تو چیزی نداشته باشی
به کاخ آن ها اشاره کردم و فریاد زدم :
* من از خدا می خواهم که پول پدرت را از تو بگیرد، تو بدشانس می شوی و یک روز دیگر خوشبخت می شوی.
زندگی در این قصر غیرممکن ترین آرزوی زندگی شماست , فقط این را بدانید
تو هیچی , تو مردی با پول پدرت هستی , چه مرد , تو از حیوان پست تری .
پدرت آن قدر زحمت کشید تا پیر شود که این همه ثروت و دارایی دارد
دنبال چی می گردی ?
سرم را بلند کردم , من رزا هستم … رزا پرخاشگر که پر از عوارض , پر از درد , پر از غم است .
گفتم : ” اوه , عاشقت شدم . ”
خدایا , تو باید مرا زنده نگه داری , باید به من نشان بدهی که چطور بخرم .
بنده ای به خاطر فرزندش ناله می کند خدایا به من نشان بده که چگونه بنده هستی
او این کار را می کند .
مادرش بهاالله گفت : واو , واو , رزا جان تورب علی , قسم نخور , مطمئنم که تو هستی .
کودک آزاری
پوزخند زدم
* خدیجه پسر حاج خانم
مامان که اشک در چشمانش حلقه زده بود , دستم را گرفت , دستش می لرزید .
با هم گفت :
مامان , رزا , بیا بریم .
سرم را تکان دادم و بدون توجه به فریادهای مادرمان از عمارت خارج شدیم .
وقتی مادر با صدای بلند ایستاد , من متوقف نشدم , اما مادر مرا متوقف کرد .
وقتی دیدم چکی را به طرف مادرم گرفته و به طرفش رفتم , به طرفش برگشتم .
چک را از دستش گرفتم و انداختم توی چشم های درشتش .
این صدقه ما به پسر شماست که باید بیشتر برای دارایی هایش خرج کند .
اجازه ندادم چیزی بگوید , دست مادرم را گرفتم و عمارت منفور را ترک کردیم .
به سمت غرور سیاه رفتیم و با خاطرات بد سوار ماشین شدیم .
روحیه ام را خراب کرد . روزی را به یاد آوردم که به شمال رفتیم و به خانه مدرس رفتیم .
هه
⁇ بازگشت به گذشته ⁇
حال هر سه نفرمان بد بود و خشم هر سه نفرمان خیلی زیاد بود .
ما نمی توانستیم آن را کنترل کنیم , تنها چیزی که در دنیا داشتم یک گوشی سامسونگ بود .

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

13 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان خمار مستی»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.