دانلود رمان حرارت تنت

درباره دختری به نام نهان است که ترکیه بزرگ شده و خانوادش میخوان با کسی که سنش خیلی از اون بالاتره ازدواج کنه. شب عروسی نهان از تالار فرار میکنه و در تالار کناری هم اتفاقی پسری به اسم مسیح که عروسش فرار کرده رو میبینه و …

دانلود رمان حرارت تنت

ادامه ...

من نفس میکشم. حواسش به دیوار جلب میشه
و یه قدم جلو میره… با ترس بیشتر هر دو
دستم رو جلوی دهنم گرفتم
و به دیوار تکیه دادم… احساس میکنم رژ لبم به
کف دستم چسبیده… لختم پشت
سردی
دیوار سنگی سفید را لمس می کند. و از این هم بدتر دارم میلرزم…
حتی این لباس عروس رو ندیدم و آسو انتخاب کرد
… آسو؟ نگرانم
و اشک از گوشه چشمم سرازیر می شود…
دلم گرفته و از گوشه دیوار نگاه می کنم و
می بینمشان… یکی از بچه ها رو
به دیگری می کند و فریاد می زند:
کاظم. برو اونور، توله سگ شب ما
صبح نرسیده است. بیا بکشیم!
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 1. دلم براشون می سوزه … افسری شده و معذور است
اما نمی توانم … نمی توانم … نمی توانم … برگرد و
عروس این مجلس باش
… من برمی گردم!
ماشین عروسی شاسی بلند سفید
پشتش یه کوپه قرمز و چند تا پسر
… این ساختمان
غیر از ما چندین مراسم دیگه داره … گریه کردم
… مامان گفت جای آبرومندی باشه و مرد
بی شرف
. به دلایلی قبول کرده بود… دماغم را بالا می گیرم
و فرصتی نیست که یک لیوان آب بیاوریم… آسو
گفته بود که تورج
پشت ساختمانمان منتظر من است، گفت شناسنامه را در
باغ شمالی ساختمانمان پشت شمشادای قائم گذاشته است
و من با تورج می روم.
بگیر… تورج؟ خدایا من نگران سفرم!
کفش های پاشنه بلند…نمیتونم
راحت راه برم…ولی میدوم…آهسته تر…
لبه های دامن پفی رو با توری باز
میکنم کفش های شیک درست شده رو برمیدارم و دوباره راه میرم… پاهامو می دوم
. در این
و شنلم را کمی پایین تر می گیرم …
تور بلندم بین زمین و آسمان آویزان است و
فقط می خواهم بروم …
می خواهم از شر این مراسم لعنتی خلاص شوم. …
دست به یکی میزنم عبایم می لغزد و می افتد
… دلم خالی است … قبلاً به من هشدار داده بود.
که
اگر دوباره بخواهم فرار کنم چه بلایی سرم می آید … هر دو دستم روی سینه ام است
. من خوردم و او هر دو را نگه می دارد
آرنج با دو دستش برای جلوگیری از افتادن من
و می ترسم… عرق
از پشتم می ریزد و به بالا نگاه می کنم…
این فرد با موهای مرتب و کت و شلوار آبی کاربنی
، پیراهن سفید و کراوات قرمز
یکی از جدیدها نمی خوره
اون مرد نیست… نمی خوره و
ابروم رو بالا انداختم. جوان را می بینم و به خودم می آیم…
صاف می ایستم و
می خواهم از کنارش که آرنجم را محکم گرفته رد شوم … می ترسم و با خودم می گویم از
دوستانم
نترس . و
خوشحالم که سن و سالی باهاشون ندارم… دانلود
و با ترس به او نگاه می کنم که خیره می شود
رمان گرمای پوستت صفحه 4 با نگاه به چشمایی که
آرایشگر لعنتی میتونست انجام بده رنگ پریده میشم و
می گوید: گوشواره
ات
افتاد
. جهت کشیده می شود و به سمت صدا برمی گردم… یکی با فاصله
کنار گوشش با تلفن
حرف می زند
و می فهمم که دنبالم می آید
، نمی فهمد جانم در
خطر است… از خم کناره های دیوار می گذرم و
… دستم را می گیرم و می دوم … گوشواره؟ …
به جلوی درب پارکینگ می رود … به سختی ترافیک وجود دارد.
دانلود رمان داغ دلت صفحه 5 و این به خاطر گذشت یک ساعت
در این ساختمان برگزار می شود
… می خواهم
دور دیوار بچرخم. وقتی تورج را می بینم،
از شروع جشن عروسی می گذرد که سریع آغوشم را باز می کنم … با
دیدن داماد امشب نیم
تنه ام را کمی کج می کنم …
گوشه لبم را گاز می گیرم و با ترس نگاه می کنم
… روبروی تورج ایستاده است..
خون از گوشه لبش جاری می شود اما همچنان
اخم و پر از بغض به
همان شیطان خیره می شود که
دست شیطان را به جرم شیطان بودن می بندد و می گوید: دیدی
نیومد..
داماد امشب عصبی می شود و جلو می رود … یقه اش
دانلود رمان گرمای دلت در صفحه 6 می گیرد و تکانش می دهد … در این فاصله درد تورج
قسم می خورد و اشک هایم شروع می شود. مسابقه
بیاد
و تاریکی غلیظ تر می شود… نگرانم… نگران تورجم
، یوغ بی غیرت می اندازم گردنم رفته! !!!
… تورجم برام همه چیه … دستم شل میشه و
دامنم از دستم میفته
زمین …
دست لعنتیشو گذاشت روی عزیزترینم … تورجم میفهمه ضعیفم
… میفهمه
اون دوتا دلم میسوزه و عجیب حواسمو از دست میدم و
میخوام برم بگم امشب عروس میشم و
کنارش میشینم تو جایگاه
اما تورجه تو صورت نامزدم داد میزنه و میگه
: به نام علی . … قسم به اولیای خود این
عروسی امشب می شود
دانلود رمان داغ دلت صفحه 7 با من بازی نکن حرومزاده کجایی؟
… تورج می ترسه گاهی یه نگاه به من می کنه…
میگه برو بمون…
او هم می داند که مراسم امشب تاریک خواهد بود و قسم می خورم که
آنقدر خسته است که خودش را نابود می کند …
آخرین تلاشم را می کنم و
صدای دویدن چند نفر را می شنوم … تنها راه برایم باقی مانده
پارکینگ است. خیلی … با عجله به داخل می روم و
به اطراف این
پارکینگ که پر از ماشین های مدل بالا است قدم می زنم …
قدم های شتابزده ای که می شنوم نزدیک تر می شود
و
چشمم به همان SUV می افتد
که چند دقیقه پیش وارد ساختمان ما شد
… با این تفاوت
چند نفر
نشستی
که در سمت راننده و سمت شاگرد دریچه هست… اما هیچکس داخل نیست… من
بدون فکر و بدون برنامه
به جلو بشتابید
و روی
صندلی دانش آموز بنشینید.
ازدواج کنم؟ چرا نشستم؟ خاک روی سرت پنهان شده
.. خاک روی سر بیهوشت.. خدایا
… خدایا… خدایا کمکم کن…
سرم روی زمین است و از استرس چشمانم را بستم… بازم
صدای پای چند نفر دیگر را روی زمین
سنگی می شنوم
. کشیده می شود…
اولا تو ذاتا زن هستی ذوب شدی و زیر خاک رفتی…
اهورا مسیح کجا رفت؟
دومی رو نمیدونم…لامسب رو نمیدونم یه عده
اونجا منتظرن…
اولی میگم شاید رفته دستشویی…
سومی با صدای بلند گفت:با لباس عروس؟!؟!؟
اولی چیه؟ آیا تا به حال با کت و شلوار به دستشویی رفته اید
؟
میخوام دومی رو ببینم تو ماشین هستی…
قلبم در دهانم می تپد… منظورشان من نیست…
یکی با عجله وارد پارکینگ می شود و
سرش داد می زند.
میکشه: سوگوار مادرش می شوم.
دانلود رمان داغ دلت صفحه 10 …
یکی میگه : یا ابرفاز …
یکی دیگه سریع میگه : مسیح سارا تو
ماشینه … اینا …
سکوته و سپس صدای کسی را می شنوم که
به سمت ماشین می رود. .
کریست واستا…
کریست ووش کجا…؟
می خواهم دور بریزم،
… تا به خودم می آیم یکی بازوم را می گیرد و
منو میکشه… از ماشین میبره بیرون و من هنوز
نفهمیدم جریان چیه، نصف
صورتم درد میکنه… احساس میکنم ضربه خوردم.
کلاه من، شنل،
از سرم برمی خیزد… هر سه نفری که تا آن زمان
دانلود رمان گرمای پوست تو صفحه 11
.
زدم تو
صورت لعنتی میخ هست …
اون لعنتی که از من قد بلندتره و خیلی ورزیده تره …
اون لعنتی که ابروهای گره خورده اش
به من خیره شده و
متوجه نمیشه که من عروسش نیستم! اگه
من عروسش نیستم پس کی هستم؟!
یکی از پسرها می گوید: این سارا نیست!
اصلاً آنها چه کسانی هستند؟ … احساس می کنم بازویم
خورده می شود … به چشمان وحشی و سیاه
مرد روبه رویم زل زدم
دانلود رمان گرمای پوست تو صفحه 12 با کت و شلوار مشکی و کراوات قرمزش …
یکی از پسرها می آید جلو و چنگ می زند. بازوی دیگرم و
می گوید: عیسی
لمس شد، بگذار برود!
بازویم را گرفته… همان مردی
که ده دقیقه پیش به سینه اش ضربه خورد.
به نظر می رسد مسیح به خودش می آید و بازوی من را رها می
کند … وقتی به طرف دیگری که
روی بازوی من بود می رود و به من می گوید بین ترس و فرار گوشواره ام را بگیر
!
این لعنتی ها نیستند… دو پسر دیگر
پشت مسیح ایستاده بودند و من
صدای سوت یکی از آنها را شنیدم و سپس
صداش: اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف
دانلود رمان گرمای تو صفحه 13. پسره کنارش که از دست من مبهوتش شده میچرخه
پشت زیر لب: خفه شو کسری!
صدای مسیح را می شنوم: اینجا چه خبر است؟ تو چه غلطی میکنی
؟
بازو توی دستش به سمت پسر دیگه برمیگرده و
عصبی با صدای بلندتری میگه: چه خبره اهورا…
این چه اشکالی داره
؟ سارا کدوم قبرستانه؟!
اهورا بازوم رو فشار میده تا برگردم… انگار میدونه
دوستش داغه و ممکنه
آتیش دامنم رو بگیره
… منو میبره پشت سرش و رو به مسیح میکنه: دو
تا یه دقیقه آروم باش. نمی دانم به کدام قبر رفته است

مسیح رفته کدوم قبری از عصبانیت سرخ می شه… رگ گردنش
بدجوری ورم کرده و گوشه چشمش می پره بالا
و فریاد می زند:
گند خوردی، نمی دانی.. من با آن مرد بی پدر سفر کردم …
دستش رو چک کردم ببینم امشب هست یا نه… رئیس طایفه
بالا منتظر عروسه…
کسری میاد جلو و دستش رو روی بازوی مسیح میذاره
: مسیح برادر…
مسیح با عصبانیت بهش میزنه. سینه می گوید:
برادر کشک چیست؟ من متواضعم…
حاجی اون بالا منتظره
تا منو بگیره…
برمیگرده و دوباره نگاهم میکنه و میاد جلو
… اهورا رو کنار میزنه و میگه: واستا ببین من بهت میگم
تو ماشینم چیه.
دانلود رمان گرمای پوستت صفحه 15 میخوری؟
این غول بی شاخ و دم ترسناک تره… با اون اخم ترسناک تر
… انگار اهورا با من دیوونه شده که
با ترس بهش نگاه میکنم
و مسیح فریاد میزنه: دیوونه شدی؟!
کسری خب شاید لاله…
پسر کنارم که هنوز اسمش رو نمی دونم
چروک می کنه و به مسیح اشاره می کنه، خفه شو،
عیسی پر از توپه
… مسیح انگار فقط منو می بینه و باریک میشه چشمانش را
می زند و می گوید: کاسه ای با او در دست نداری؟
افریته…
جلو میاد و دوباره بازوم رو میگیره و
منو به سمت خودش میکشه… خم شده و صورتش
یک سانت از صورتم فاصله داره و قلبم
هنوز تو دهنم میزنه… صورتم از درد در هم میپیچه
و لکنت می زنم: ن.. نه به خدا… م..

با عصبانیت می گویم: و… ول کن…
مسیح از نرمش استفاده نمی کند و در عوض
فشار انگشتش را زیاد می کند و در عین حال.
صدای دویدن چند نفر و
ورود به پارکینگ را می شنوم… مسیح آنقدر بزرگ است
که پشتش را نمی بینم و به جای
صدایشان می شنوم:
تو برو از آنجا…
نیست… بخدا نیست… باید بریم پیش هم

یکی دیگه میترسه میگه: آب شده
زمین رفته باید پیداش کنیم…آقا سرمونو میگیره
دانلود رمان “حرارت پوستت” صفحه 17 و پر از کاه می شود،
اگر عروسش را نگیریم، چطوری؟
مسیح می خواهد برگردد، یک قدم جلوتر می روم و
صورتم را در سینه اش می گذارم… بلرزه و
می دانم که
مردی که ازش حرف میزنن اگه منو پیدا کنه میمیره.
به خاطر این فرار شبانه
مرا از هستی قطع خواهد کرد .
عروسی جلوی مهمونی که از خودش ضخیم تره…
مسیح از آقای اوناس ترسناک تره ولی الان
میتونه
تنها پناه من باشه برای فرار!
مسیح میخواد بغلم کنه که اهورا
بازوشو میگیره و آهسته میگه: شاید واقعا ترسناکه

دانلود رمان گرمای بدنت صفحه 18 صدای پوزخند مسیح رو میشنوم که میگه: آره سرش
و گوش ها قطعا حرکت می کنند زیرا مادربزرگش از او خواسته است
که ریشه هایش را ببندد.
خر!
با اخم هایش دیدم اشک هایم
روی گونه هایم می ریخت و گفتم: التماس می کنم…
می خواست برگردد که با دو دستم یقه کتش را گرفتم
و فریاد زد: التماس می کنم…
اهورا که
تو ای خدا…
کسری و پسری دیگر و اهورا به ما نگاه می کنند و
عیسی حتی دلش را نرم نمی کند… سنگ از
خیلی ها می گویی؟
نزدیکتر به ما و کسری صدایش را بلند می کند: به
افتخار عروس دوماد …
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 19 همه به سمت او که از عصبانیت دستانش را تکان می دهد و اهورا و پسر دیگری می رویم. که به نظر می رسد نقشه او را
درک می کند
. کتک می زنند
و کسری سوت می زند و می گوید: یاشار توله سگ
بلندتر دست می زند!
همان چند نفری که وارد شدند، فرار کردند
، و مسیحا به من ضربه زد و من عقب می افتم. می خورم
کنارم ایستاده بود و اهورا دستش را دور کمرم حلقه می کند
که زمین نخورم و مسیح عصبی به کسری می گوید:
نسناس
چه غلطی می کنی ؟ عروس و داماد کیست؟
ای کسری میگه: داداش خان من نوکر تو هستم… چرا
لولو رو ول نمیکنی و به هلو میچسبی؟
با چشم به من اشاره می کند و اهورا
از من فاصله می گیرد و می گوید: این را بگیر و بگو من زن هستم.
چشمام گشاد میشه منو ببر و بگه من زنم؟ کجا
بریم این چه عروسی است که
هیچکس عروس را نمی شناسد
تا مرا جای عروس بگذارد؟ مگر
خانواده عروس هستند که می خواهند مرا به
ریش این غول ببندند که می خواهند مرا به
هرکول ببندند؟ ولی زیاد برام مهم نیست و
فقط به ورودی پارکینگ نگاه میکنم… من
حاضرم امشب نقش عروس را بازی کنم
… حاضرم با مسیح، اخم ها، تخم مرغ ها
و فاحشه بودن را تحمل کنم… اما
برنمی گردم… همین
امشب!
صدای اهورا را می شنوم: عروس می خواستی،
دانلود رمان گرمای تنت صفحه 21، خدا هم به تو داد.
برای تحقیر ما…
نگاهشان می کنم و منتظرم ببینم چه
می شود و در دلم برای رفتن از اینجا لحظه شماری می کنم.
مسیح که میره،
عصبی تر میگه: برای خودت چیکار میکنی
؟ میتونم اینو بگیرم و بگم چنده؟ باید بگم عروس؟ این اوست؟
کسری بگیر، بگو هزار… تو به من چیکار داری
؟ موضوع را امشب در نظر بگیرید…
مسیح مزاحم و عصبی است، نمی شود حتی یک درصد راضی بود
و خودم دست به کار می شوم.
بدون اینکه فکر کنم
چه خبر است در این مراسم جلو می روم . مسیحا کیست و
دانلود رمان گرمای تن تو صفحه 22 عروس کجاست؟ می گویم: خدایا… همین امشب
… امشب مرا از اینجا ببر

با اخم نگاهم می کند و می گوید: ننه کجایی
؟ پدر شما کیست؟؟ شما کی هستید ؟ امروز چکار می کنید ؟
یاشار پدر رفاه می خواهی که
لامسب خدا رو شکر… ماشینت انگار
مسیح لبخند میزنه و اهورا چشماش رو میچرخونه.
مثل دامان عروس بود دوتا عروس شد…دیگه چی
مرگ…
برایش خانواده پیدا کنی؟ بگیر، خداروشکر
مسیح با حرص نگاهش می کنه: عرشه ات رو آسفالت می کنم
… می بندی یا برات ببندم؟
یاشار ساکت میشه و کسری میگه: عیسی تو رو
به خدات، مادرت رو سکته نکن… همه
منتظرن بالا…
دانلود رمان گرمای تنت صفحه 23. مسیحا فریاد میزنه: من باید باهاش ​​ازدواج کن… ازدواج…
میفهمی این یعنی چی؟
هر سه ساکت اند و من زیاد نگران ازدواج و عروسی و این حرف هایی که
در ایران رسم است ،
نیستم
و با صراحت می گویم: پس چه اشکالی دارد؟ ازدواج یا
هرچیزی هر کاری بگی انجام میدم…
هر چهار نفر با چشمان گشاد شده به من نگاه می کنند و
من می گویم با نفرت: خدایا نجاتم بده…
؟ شناسنامه شما کجاست؟
می کند و می گوید: ینی نمی دانی شرایط ازدواج چیست.
سریع جواب می دهم: پشت شمشادای باغ،
ضلع شمالی ساختمان ما…
کسری
بدون حرف از پارکینگ بیرون می رود
. الاغ
سرت را گاز گرفته، سه تایی هیس میزنی…
کمتر از پنج دقیقه کسری برمیگرده و
با قیافه خنده دار شناسنامه رو به اهورا میده… اهورا
شناسنامه رو باز میکنه
و با دیدنش میگه. : “ما این را کم داشتیم، گاو ما به دنیا آمد
!”
یاشار چه شکلیه؟
Ahwara Nahan Organ… متولد استانبول ترکیه… همه
18 ساله!
مسیح 18؟؟؟
یاشار با خیال راحت نفسش را بیرون می دهد و می گوید
:خب خداروشکر دوستم جایی نیست بیچاره
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 25. اون خارجیه که میگه
ازدواج میکنم هر کاری بگی انجام میدم!
صدای کسری رو میشنوم the phone:
سلام… سلام سروش هر چی داری بذار زمین بیا تو
پارکینگ ساختمون
… خفه شو سریع بیا… با من هستی؟ مهر دفتر خونه ات رو بهت میگم
… خب عجله کن بیا…
مسیح همونطور که گوشی رو قطع میکنه، دستش رو روی سینه میذاره
و به ماشینش تکیه میده و به خاطر
هیکل بزرگ و سنگینش.
ماشین کمی سرعتش را کم می کند و می گوید: فردا، فردا،
این بچه.» سحاب پیداش کرد و گفت: «خروپف نکن، تو
یکی برای ما درست کن، ها؟
سرش کلاه گذاشتی.
خروپف تو را می گیرم!»
دانلود رمان گرمای چادر تو صفحه 26 یکی با کیفش به داخل پارکینگ می رود
و با دیدن ما به سمت ما می آید.مکث
می کند تا چشمش به من می افتد . .و
.صورت
بیچاره ام را بردار
… رو به کسری می کند : چی شده ؟چی شده
کسری سریع میگه :
از پدر و مادر رضایت نامه بنویس … من چه می دونم از
اینکه
دختره اجازه ازدواج داره…
سروش چرا حرف میزنی
مسیح میگه: من اعصاب کشتن تو رو ندارم
، تو پر از اونا هستی،
مسیح اومده… مثل وقتی که فهمید
من من اصلا ایرانی نیستم، خیالش راحت شده است
من چیزی براش ندارم… خیالش راحت شده
که ازدواج و این چیزا برامون مهم نیست
و من فقط میخوام فرار کنم… نجاتم میده
و من
امشب جای عروسش رو میگیرم و میرم. نجاتش بده…
فردا تا آفتاب نتابه برم و تورج رو پیدا کنم…
با هم از اینجا میریم
… میریم از این بدبختی که مامان
درست کرد… مامان؟ … دوباره عصبانیتم …
تورج رو میخوام …
اگه بفهمه ازدواج کردم چی؟ نه، مسیحا
حتی به من نگاه نکرد و معلوم است
که مرا
از خانه اش بیرون می کند… فقط می خواهم
از این ساختمان لعنتی بیرون می اندازد… من نمی توانم بیرون بروم مگر اینکه
عروس داماد دیگری باشم.
از این ساختمان لعنتی برو بیرون… من نمی توانم بیرون بروم مگر اینکه با یک شنل تیره!
به ذهن هیچکس نمی رسد که امشب عروس یکی
از مراسم های ساختمان من گم شده است و
من جای او را می گیرم …
فرزندانش هنوز در دره دنبال من هستند … من
حاضرم با مسیح ده ازدواج کنم. هزار بار اما من
… ازدواج چیست؟ فقط
برنمی گردد. جدا شدن از ترکیه و
غیبت… به همین راحتی..
سروش شکی
کاغذی را که نوشته و مهر کرده است می چرخاند و به مسیح می دهد… در تمام مدت
مسیح به صفحه 29 صفحه دانلود رمان گرمای تو نگاه می کند. دل با لبخند رو
به سه دوستش می کند و می گوید: حاجی باید
بفهم
که 18 سالشه… تا دهنشو
با من نبنده دهنشو باز نمیکنه…
یاشار والا منم اونجا بودم. فکر کنم اگه بفهمم
با یه دختر 18 ساله هستی
دهنم
باز نمیشه.
کسری اگه سارا و سرش پیدا بشه چی؟
مسیح با عصبانیت از ماشینش می نشیند و می گوید
: لعنتی، برگرد (رو به اهورا می شود)
و تو
امانتی را تحویل بده و بگذار برود.» درود خدا بر او رو
می کند و می گوید: گوش کن
باز کن صفحه 30 ببین چی میگم بچه وقتی امشب تموم شد و مهمونی تموم شد تو دمتو
میذاری
روی
الاغ و میری بیا اسمت رو پاک کنی
تو
مغرورش… اما
من
دوست ندارم پایین نگاه کنم بر او و همهچاره ای ندارم و سرم را تکان می دهم و می گویم
: بریم!
اهورا حواسش بیشتر شده و جلو میاد
یه قدم از من می ایستد و دستش را پشت سرم می گذارد… شنلم را می اندازد
روی سرم
و عطرش مشامم را پر می کند…
هنوز کلاه را از سرم برنداشته است
. با دستمال در دست می آید جلو و چشمانم را لمس می کند
دانلود رمان گرمای پوست تو صفحه 31 … رژ لب پهن شده دور لبم را پاک می کند و می گوید:
ما خیلی شلخته ایم…
سن کمم
محکم می گیرم. باعث می شود
به جای شکایت از لحن مهربان او احساس ناراحتی کنم .
… جز تورج
مسیح دراکولا… چشمت کمی کبود شده

جنس مخالفی را ندیده ام که قیافه بدی نداشته باشد!
کسری زیر لب میگه: آخه دستت رو به جای نون بخور،
نیم لبخند میزنم و اهورا میگه: آخه
گوشواره توست…
گوشواره رو کنار کسری می ایستد و
میذاره تو گوشم…
مسیح میگه: چیه. آیا آن است؟ آیا می کنی برویم…
حالا ماهرخ می آید تا زنده و مرده ما را یکی کند!
دانلود رمان گرمای تو صفحه 32 کسری کلاهم را پایین می اندازد و بعد از چند
ثانیه یکی دستم را می گیرد … دست گرمی که
سرمای یخ زده دستم را می گیرد
… از استرس آنقدر لبم را جویدم
که می تواند خون و دست مسیح را بچشد.
… دستی که تقریبا دوبرابر دست من است و من طرف هستم
اصلا مسیح را نمی بینم … معلوم است که فیتنس است.
کارگر یا ورزشکار یا
هر چیز دیگری هستم … او شروع به راه رفتن می کند و من در کنار او راه می روم.
. با نگاهی به پیشینه و افکارم، آیا فردا باید
به شرکت تورج بروم
؟ اگر من بروم و آن مرد آنجا باشد چه؟ برم
باشگاهش؟ برای پس فردا بلیط خریده بود.
دانلود رمان گرمای تو صفحه 33 برای هردومون …
باید خودم رو به پس فردا برسونم …
همه سوار آسانسور میشیم و با خودم میگم
الان تو آسانسور با پنج پسر و چشم و دلم
روشن است …
غمگینم و فقط می خواهم
از این ساختمان زشت بیرون بیایم …
سروش غر می زند از این همه
با انگشت پا به کف آسانسور زده است … دستم هنوز است. که در
بدی هایی که تا به حال در حق این چهار پسر کرده است.
و مسیح با پنجه دستش و طولی نمی کشد که اهورا
دستی از گل به سمت من
می گیرد و
من دستی از گل های سفید … صدای
دانلود رمان گرمای چادر صفحه 34 صدای زنگ و بعد باز شدن درهای آسانسور…
همه بیرون می رویم تا صدای یک دختر را بشنویم. می شنوم
: کجایی؟ یک ساعت از مراسم گذشت
… وای چرا
عروس را کادو پیچیدی؟
دست های ظریف خانمی جلو می آید و
بند شنلم را باز می کند و شنل بلندم را در می آورد…
موهای بلندم فر
و رنگ مشکی اش دارد.
تضاد جالبی با سفیدی لباس عروسم است… با اینکه چادر تا من
و باسنم
یک تور بلند با توری دور آن داشته باشید. روش گرفت …
لباس عروس با یقه و یقه تور و آستین توری
کار شده با تور …
کمرم پهن و دم لباس عروس بلند و برای
دانلود رمان گرمای تو. پوست» در صفحه 36 و من آن را می دانم.
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 35. وسط این همه دویدن پاهایم
کمی کثیف است… دختر روبروی من
زیر آرایش غلیظ و شیکش بسیار زیباست و
اول مکث می کند. کوچولو و بعد میگه: آخه عزیزم

مسیح بی اهمیت میگه: اگه بری ترکت میکنیم…
چقدر خانم کوچولوی ما نازه
است… ماشاءالله… ماشاءالله… خان برو گل کاشتی
تو وجدان بالاتر از مسیح داری مگه سودابه؟
سودابه می خندد و می گوید: برادرم حرفی برای گفتن ندارد
.
مسیح شکی میگه: اوه… بریم…
لب پامو گاز میگیرم و به اهورا نگاه می کنم
و اون داره منو نگاه میکنه… لبخند نرمی
که میخواد بهم آرامش بده این پسرا
نگرفتن. بیا و منو نشناختی انگار با من خوب شدی خودشونو سرزنش کن
که
من عروس نیستم
با این اوضاع و احوال پیش اومده!..
اهورا میخواد بگه
هیچی و این شب لعنتی به زودی تمام می شود و
فردا به خانه ات می روی… اما آیا واقعاً می رفتم
و احساس می کنم که او. باید
خونه مون؟!؟!؟
دلم میگیره و حس میکنم هیچی
داره اونجوری که من میخوام پیش میره!
میریم داخل و موج ادکلن و اسفند و جیغ و هیاهو
با موزیک به صورتم برخورد میکنه و ناخودآگاه خودمو
به مسیح
نزدیک میکنم
.
امشب باید
برای هم نقش بازی کنیم تا بتونیم زنده بمونیم
بگذریم… یه خانم میانسال میاد جلو و
فقط به من و مسیح خیره میشه. … خانمی میانسال با
اسکناس های درشت جلو می آید
و به کارکنان سالن می دهد تا برای اسفند سیگار بکشند و
زیر لب دعا می کند و به صورت ما می زند
… می بینم اشک
با مسیح رابطه نزدیک دارد و حدس من درست است
وقتی
زن جلو می آید . میاد بغلم می کنه و میگه: خدایا
بذار برم دختر خوشگلم…دخترم…
خوش اومدی به خانواده ما
.
خوش آمدی ؟؟ آیا من با مسیح هستم؟ وای…
مسیح قبلاً در خانواده آنها نبود؟
منظورش رو نمیفهمم و بقیه هم
دورمون میگیرن و جیغ میزنن
… کسری و یاشار سوت میزنن و اهورا
و احساس میکنم اون هم زیاد خوشحال نیست …
نفس عمیقی میکشم مسیح دستمو میکشه .
به سمت یه در… با هم میریم داخل و میبینم یه
سفره عقد خیلی خوشگل
… با دکور سفید و نقره ای … چند تا
خانم های میانسال و چند تا مرد هم هستن… با
مسیح به جای عروس. و
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 39 داماد هم بالای مجلس می نشیند…
کسری کنار مسیح می ایستد و خم می شود…
در گوش مسیح زمزمه می کند: اگر ماه را با چاقو
خونش نمیاد
نقشه هاشو قهوه ای کردی…
مسیح زیر لب چیه و میگه: این خاله
زنک بازی میکنه برو مدارک رو بده
پیش حاجی نرو…
عروس هنوزه شیر دادن نمیذاره ازدواج کنیم و
مراسم رو
بهم میریزه
… نگاهش رو به روآست و میشنوم که میگه: چیه مگه
بچه نیستی
مستقیم به جلو نگاه می کنم و او را از آینه می بینمبه میز نگاه می کند و می گویم: من اینجا بچه بودم
من نبودم!
لبخندی می زند و می گوید: حالا که عروس شدی، بزرگ شدی
شدی
چه جوابی بدهم؟ آیا می توانم بگویم که نمی خواستم؟ گفتن
اگر مجبور نبودم، اینجا نبودم؟ ساکت باش فقط نگاه کن
می کنم و می گوید: دقیقا
اگه بچه نبودی اینجا نبودی!
راضی بود که جای عروس گمشده اش نشستم
تا همسرش شوم و شناسنامه ام را از نامش بگیرم
اشاره پر کردن
می کند و من می گویم: فقط بین بد و بدتر… طرف بد
من انتخاب میکنم !
نگاهش را از من دور می کند و چیزی نمی گوید… همین
من پر از استرس و ترس هستم که برنگردم
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 41 ببینم چه خبره
در این مراسم … همان خانمی که با من ازدواج کرد
جمالش صداش کرد، میاد جلو میگه: چرا؟
رنج میکشی عزیزم؟ من هم همینطور
جای مادرت
سرم را بالا می گیرم و به زور لبخند می زنم… می رود
مسیح بالای سرم ایستاده و به زنی نگاه می کند
او میانسال است
مشکوک به من نگاه می کند… از نگاهش خوشم می آید
دوست ندارم… دوست ندارم ولی ذهنم خیلی شلوغه
من نمی فهمم مرگ چیست
و فکر می کنم بدبختی من است …
عقد اسناد را از کسری و سپس از بالا به پایین می برد
نوشته ها را سروش نوشته و مهر زده است
آن شروع می شود
دانلود رمان داغ دلت صفحه 42 حرف زدن عربی … اولین بار از من میپرسه
می خواهم همسر مسیح شوم… دهنم را باز می کنم
بله، مسیح بگوییددستم را می فشارد و با صورت مچاله شده
به سمتش برمی گردم. سودابه با صدای بلند می گوید عروس رفته
یک گل انتخاب کن و منظورم آن است
نمی دانم چه می گویند… این بار دوم است
و این بار احساس می کنم باید سکوت کنم
می کنم و سودابه می گوید
رفتم گلاب بیارم! لبخند آرامی می زنم و وانمود می کنم
من این رسم و این خرافات خنده دار را دوست دارم
.. بار سوم
او می گوید که همه باید ساکت باشند زیرا مادر مسیح در حال آمدن است
جلوی جعبه سرویس طلای سفید به سمتم می آید
دانلود رمان گرمای دلت صفحه 43 رو میگیره و میگه: پایین
به معنای واقعی کلمه دختر زیبای من!
من دوست دارم هی دخترم دختر من است…آره
این یک جور صادقانه است. … من حتی این را نمی شنوم
یک کلمه برای من
پشیمان شدم و مادرم چقدر به من ظلم کرده است
.…
سرویس را کنار سفره عقد و داماد بیچاره می گذارد
برای چهارمین بار می پرسد که آیا شما خدمتکار خانم نهان ارگان هستید؟
وکیل من شما را خواهد برد
آیا با آقای مسیح اکاله ازدواج دائم کنم؟
دوباره همه ساکت شده اند و من منتظرم که این بار بروم
من باید چیز دیگری بیاورم که مسیح دستم را فشار می دهد و زیر آن
لبی گوید: لال
دانلود رمان گرمای تنت صفحه 44

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان حرارت تنت»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.