دانلود رمان اگر چه اجبار بود

درباره دختری بی گناه و زجر کشیده است که مجازات میشود و در این بین پسری را نیز شریک مجازات خود میکند …

دانلود رمان اگر چه اجبار بود

ادامه ...

مقدمه
همه چیز هم یک بازیچه بود.
یک بازی بی رحمانه، کوتاه…
من حتی نمی دانستم که تو ظالمی.
در این بازی چه اتفاقی برای من و او می افتد؟
من هم فقط به شهرت پدرم فکر می کردم.
ولی طفلکی…
تقصیر او نبود.

دانلود رمان با اینکه اجبار بود صفحه 1 باید
سرم را
در مقابل نگاه های سرد و پرسشگرش پایین می انداختم و سهمش
فقط سکوت بود..
سکوت…!!
صدای له شدن غرور و احساسات و شخصیتش را می شنیدم.. اما
..
کاری از دستم بر نمی آمد.. خودم اسباب بازی بودم!
این یک ننگ بود که بود
آبروی سالیان سال پدرم را بردند.. چاره ای نبود.!.
شیرین به من نزدیک شد و به من داد
نمیدونستم تا کی باید همدیگرو تحمل کنیم..
اما دانلود رمان اجباری بود

باهاش ​​قاطی کردم! خیلی بد!
اما هر چه بود.. باید خود را برای
زندگی جهنمی و شومی که در انتظارم بود آماده می کردم..
خود را به دست تقدیر سپردم..
هر چه باد، باد…!!
فصل 1***
او به من نگاه کرد
. با بالی که به سرش آورده بودم
، با اینکه

مجبور شد رمان را دانلود کنم
، جلوی آرایشگر دهن و دهنم را به تو ندادم و او
یک ریال هم نداد.
یک دسته گل پر از گل
لیلیوم و گل رز قرمز
.
باورم نمی شد که عروس شدم و امشب
شب عروسی من بود! بعد از 32 سال.. اینجوریه..!! همیشه دوباره در باغ می نشست
همان غم
که همیشه شب می نشست… باید هر روز کار می کرد و
مزدا 2. و

دانلود رمان هر چند به زور صفحه 4
هر شب!
شیرین برای من عبای مرا پوشید.. حتی به خود زحمت نداد
که بیاید عبای و تنم را به جای شیرین بپوشد
! اووووه ….شیرین بازوم رو گرفت
و کشید سمت در خروجی …
وظیفه شیرین این بود
یا … !!
من با شیرین ازدواج کردم یا اون!!؟ صدایی
از درونم مرا
به خود آورد
خودم
… داشت مسخره میکرد. از
5
“این اولین بار است! وقتی اشتباه می کردی
باید به همه چیز فکر می کردی! راویس را بکش خانم…”
او جلوتر از من و شیرین راه افتاد و
سوار مزدا 2 سفیدش شد. فیلمبردار اجازه نداد. برو مدام به بابا تذکر میداد
من واقعا نمیخوام این فیلم خوب بشه کی و اگه باید
آروم راه بریم تا فیلم خوب بیاد.. بابا
ببینیم..؟!! آه..
من و شیرین بودیم که خرامان خرامان

رمان رو دانلود کرد با اینکه به زور داشتیم
راه میرفتیم..
داماد با خیال راحت سوار ماشینش شده بود
و با چشماش ما
رو مسخره میکرد! داماد در ماشینش بود و فیلمبردار به من می گفت و
شیرین راه رفتن!.!.
تا حالا اینجوری ندیده بودم..
شیرین در ماشین عروس رو برام باز کرد..یه
لحظه احساس کردم شاید شیرین زن دوم این خونه باشه!
اون آقایی که
روی صندلیش تکیه داده بود

حتی حوصله دانلود رمان رو به زور هم
به خود نداده بود
.
نفس بلندی بیرون دادم و
اینجوری! پس هیچوقت چیزی رو که میخوای پیدا نمیکنی
من با این همه بدبختی سر کردم.. شیرین گونه نازنینم رو بوسید و گفت: تو باغ
میبینمت خواهر!
در رو بست و رفت.. حتی وقت نکردم
بهش لبخند بزنم! بوی عطر سرد و تلخش
هنوز در ماشین بود
پایش را روی پدال گاز گذاشت و ماشین به سرعت حرکت کرد
.
خوب می دانستم که نباید حرف بزنم چون

رمان را تازه دانلود کردم، با اینکه به اجبار
منتظر جرقه بود تا آتش بگیرد!
به سکوت خفه کننده ماشین
حسودی میکردم ..
رفتم سمت ماشین ولی همشون
آهنگ
غمگین میخونن
..
نه
شب عروسیمون بود . تو همه آهنگ های من را نمی نوازی
!
دانلود رمان با اینکه مجبور شد صفحه 9
_ لعنت به این مراسم مسخره!
شما هم بیشتر ناراحت هستید! چی فکر میکردم؟

با حرص نگاهش کردم..لعنت! او نمی توانست
امشب یه آهنگ شاد بزارم؟!! زیر لب غرغر کردم..
این آتیش رو خودم راه انداخته بودم و الان
ازش شاکی بودم؟!!
به محض اینکه حرفی به من نزد مجبور
شدم به خودم ببالم … شیشه ماشین را باز کردم و تا نیمه کشیدمش پایین ..
چندین نفس عمیق پشت سر هم
کشیدم ..
دانلود رمان هر چند به زور | صفحه 10
وقتی به انگشتر زرد بدون نگین نگاه کردم دست چپم
ثابت ماند.. اشک از چشمانم پر شد..
عصبانیتم را با تمام وجود قورت دادم.. نه امشب
وقت گریه نبود!! هیچوقت فکر نمیکردم
اینجوری ازدواج کنم..بالاخره
رسیدیم به باغی که مراسم برگزار شد
..

خبر بود!! گروهی از مهمانان در آنجا بودند
باغ.. با دیدن ما صدای جیغ و سوت و دست
بلند شد..
بوی اسپند و صدای کر کننده ارکستر من که

مجبور به دانلود رمان شد. صفحه 11
هیچی! لبخند مصنوعی روی لبم نشست.. فیلمبردار
اومد..
اصلا معلوم نبود کجا
پیدا میشه.. یواش یواش فحش میداد..
باید زودتر از من پیاده میشد و میومد و
در رو برام باز میکرد. ..
نمی خواست دست پدرم را بهانه بدهد..پدرم
به خوبی حرکاتش را زیر نظر داشت!
دانلود رمان با اینکه اجباری بود صفحه 12
حداقل باید جلوی پدرم چنین وانمود می کرد
او این ازدواج را پذیرفت.

دستام میلرزید…مثل مجسمه ایستاده بود تا
خودم پیاده شدم.
او را دید
.
لعنت به تو! لااقل همت کن بیای
جلو و با این لباس سنگین کمکم کنی پیاده شوم
..!.
3
اصلاً تکان نخورد.. با غرغر و به سختی از ماشین

با اینکه به زور
پیاده شدم.. احساس کردم همه نگاه ها به من است!
احساس می کردم همه
سردی من را می بینند و می خواهند با چشمانشان به من رحم کنند!
برای همین سرم را بلند نکردم. صدای فیلمبردار
اومد:
آقا دوماد دست زنم رو بگیر
آروم بشین. می توانستم
خشم را ببینم
روی صورتشفیلمبردار
داره میاد..
الکی خیلی ضعیف بازوم رو گرفت و قسمت طولانی

دانلود رمان رو گرفت هر چند اجباری | صفحه 14
لباسم را پوشید و به من کمک کرد راه بروم! خدا پدر
فیلمبردار است
ببخشید اگر این را نمی گفت تنهام می گذاشت و می
رفت! بعید نبود..
رفتیم جلو.. انیس جون با خوشحالی به ما نزدیک شد.. نمیدونم
چرا خوشحال شد؟؟ همونی که
میدونست عروسش چه
گناهی کرده و چه بی ادبانه وارد خونواده شون شده!
چون یکی پیدا شد که به من بخندد،
دوباره گرفتم!
انیس جون صورتم را گرفت و با دستش سرم را خم کرد و

به صفحه 15 برگشت
و بوسه ای بر پیشونیم زد..خیلی مهربون بود..مادر
رادین با همون جدیتی که ازش میدونستم گفت:
باشم
مادری دوستش داشتم
.. با عصبانیت گفت
: شاد باش
ایشال. و
بدون هیچ حرفی
در عروسی یا عزا بود!!!
.

دانلود رمان با اینکه به زور بود صفحه 16
رادین و گیسو اومدن نزدیکمون.. گیسو
دستای لرزون و سردم رو گرفت و با لبخند گفت: خوشبختی
راویس!
دورت می گردم !
یواش یواش ازم تشکر کرد..گیسو
خیلی صمیمی بود..شاید دلش برام میسوخت و
اینطوری دوستم داشت! ولی هر چی
بود مهم این بود که طرفدار من بود..
دانلود رمان هر چند اجباری بود صفحه 17
نگاهش
امیدوارم فقط عاشق باشی… همین!

روی صورت برادر کوچکترش ثابت مانده بود..رادین با چشمان خودش دیده بود
که آروین چه کرده بود! در این
دو ماه شاهد رنج و عصبانیت و بی قراری آروین بود
..
رادین با لحنی محکم گفت: آروین! زندگی شما از
فردا شروع می شود! بازی نیست.. حواست رو جمع کن..
میخواست یه چیز دیگه بگه که آروین خودشو انداخت تو بغلش و
نگذاشت
حرف دیگه ای بزنه..خب
بخاطر عشق شدید آروین و رادین به هم خبر
دانلود رمان اجباری شد. من صفحه 18 داشتم .. رادین از آروین خوشش اومده بود و جونش.. آروین من
هالک
بزرگ و مغرورش بود
!
گیسو بازوی رادین رو کشید و ازش خواست که کنار بره
تا بریم بشینیم..
رادین
از بغل آروین کنار رفت و
دستی به شونه آروین زد
. که با
درختان پرتقال و سیب،
رمان را دانلود کنید، هر چند به اجبار بود،
زیبا، رسیدیم.

هر دو روی صندلی هامون نشستیم.. آروین پایین
بود
.. انگشتر طلای سفید زده بود و
سر و دست چپش با نگین بازی نمی کرد
.. از زیر کلاه مانتو می تونستم لرزش خوب دستش رو ببینم. ..
شیرین رسید .. کمکم کرد شنلم رو در بیارم .. بابا
برای تبریک گفتن جلو نیامد ! با لبخند فکر کردم..تبریک
؟!!!
4
رمان را دانلود کنید، هرچند اجباری بود صفحه 20
چرا باید تبریک گفت؟ چون
ناموسش را راحت گرفته بودم؟!!
حداقل میتونست بیاد جلو و صورتش رو ببوسه
تا ظاهرم حفظ بشه !
نگاه سنگین تک تک خانواده ها و خودم را حس می کردم…
خانواده مان که اهل شیراز بودند و
خانواده آروین که
از نزدیک می شناختم، بعضی ها
با حسادت و چشم های ریز شده به من نگاه می کردند
. صفحه 21

حالم
بد شد.. پر از تحسین نگام
کردند..ولی من خوشحال نبودم..اگه شرایطی غیر
از الان بود شاید
خوشحال می شدم و خوشحال می شدم…
اما امشب… نه!.
پدر جون، پدر آروین به ما نزدیک شد..
هر دو ایستادیم تا
پدر جون بدون حرف دیگه رفت..
.. پدر جون دستش را گذاشت
شانه آروین
. صفحه 22
آروین و صورتش را در آغوش بگیرید یا ببوسید!
فقط با همون ضربه به کتف آروین زد.. مرد
خیلی باهوش و قدرتمندی بود..
اما باید درکش میکردیم.. غرورش له شده بود.. سکوت بدی بین ما حاکم شد.. پدر جون یه
جعبه
مخمل قرمز برداشت. به سمت من و در حالی که
سعی می کرد لبخند بزند
گفت: شاد باش.
ظریف و طلای سفید بود. خیلی ناز بود

جعبه را به سمتم گرفت.. در جعبه را باز کردم

دانلود رمان با اینکه به زور بود صفحه 23
لبخندی زدم و گفتم: ممنون پدر جون!
اسم “پدر جون” از دهنم در اومد و
چشمای عسلی رنگ آروین پر از عصبانیت شد.. دوست نداشت
اینقدر راحت
و دوستانه خودمو
نشون بدم ..
غلیظ و شیرین بود.. ترسیدم یه لحظه
.. لبمو گاز گرفتم
. صفحه 24
شب فوق العاده ای بود! خانواده ای بسیار نزدیک از ماجرای سوریه
و اتفاقاتی که افتاده بود خبر داشتند و
با ناراحتی به ما نگاه می کردند
..
چقدر زود همه چیز اتفاق افتاد..
در عرض یک ماه! ..ازدواج محضری ساده و حالا یک
مراسم
از امشب دوره جهنمی زندگیم شروع میشه
عروسی…
میتونست باشه..خودم برای همه چیز آماده کرده بودم..

من مقصر بودم و باید این کار را می کردم!
..

دانلود رمان هر چند اجباری بود صفحه 25
آروین پسری نبود که
با بالهایی که به سرش آوردم با من خوب بود! همین الان
انتقام و عصبانیت رو تو چشمات به وضوح میدیدم
.. هر دو نشستیم..
به دستای مردانه و مو کوتاه آروین خیره شدم
.. کتش رو درآورده بود، داغ شده بود.. شاید گرمش بود
چون از عصبانیتش
..
آستین پیراهنش پیراهن سفیدش را پوشید ..
ضخیم بود ..ساعت سیکوش با بند سرامیکی
. صفحه 26
خیلی شیک بود و
خیلی به دستش میومد..
انگشترش.. روی انگشت دست چپش
برق می زد..

خیالت راحت،
می افتد تو فیلمت و بعداً خاطره می شود!
هنوز غرق در تجزیه و تحلیل تیپ و حرکات او بودم
که
جسو
وارد شد صفحه 27 او بسیار زیبا بود ،
پیراهنی آبی با برش کوتاه
پوشیده بود و کمرش
از پشت من برهنه بود و
هیکلش را نشان می داد. … دختر خوشگلی بود..
دختری سفیدپوست با چشمان درشت سبز بود
.. چه عروس و داماد ساکتی! پاشین بابا یه کم بزن..به
ارکستر سپردم که به
افتخارت یه آهنگ خوب بزنه..آروین
اخمی کرد و گفت:لازم نیست!
گیسو که میدونستم تسلیم نمیشه
هر چند مجبور بود رمان رو دانلود کن
دستمو کشید و بلندم کرد و گفت: آروین
اینقدر سخت بازی نکن
. تو یه پسر جوونی هستی که داشتی آهنگ و لحظه میخونی.”

E حرفش رو قطع کرد و گفت: خب حالا میخوام
به افتخار
عروس و دامادم امشب
جشنمون یه آهنگ بخونم گیسو لبخندی
زد
و

رمان رو دانلود کرد هرچند که مجبور بود. صفحه 29
دستم رو گذاشت تو
دست آروین..
هر دو رفتیم پیست رقص.. گیسو دختر شیطونی و خیلی بدی بود..
از این بابت خیلی عصبانی بودم..
داشتم
میمردم از خستگی!
آهنگ پخش شد. اهنگ اندی بود
.. من عاشق این آهنگ بودم..
اما انقدر درگیر بودم که
با اینکه به اجبار بود قبول کردم رمان رو دانلود کنم صفحه 30
داشتم میرقصیدم..
با اینکه دامنم اذیتم میکرد و میتونستم به زور جم کنم

چراغ ها خاموش شد و چندین رقص نور به رنگ های سبز، قرمز و آبی روی
صورت
من و آروین
ظاهر شد
. ..
قدش بلند بود و
با اون کفش 01 سانیت به زور به شونه هاش می رسیدم
.. کوتاه نبودم
خیلی قد بلند بود!
دانلود رمان با اینکه اجباری بود صفحه 31
خیلی شیک بود..
موهای مشکی داشت.. اما چشماش.. من عاشق چشاش بودم.. عزیزم!
چه رنگی! آروین
خیلی زیبا و جذاب بود.
از نزدیک به چشماش نگاه کردم..سرد و یخ بود
راست میگفتم..با بال که
دیوونه بودم!!
از رسمی بودن مراسم خسته و عصبی بودم..کاش

لب هایش کوچک و صورتی کم رنگ بود..
یخ
بود
با
من
هر چند اجبار بود | صفحه من
32 اوووووه… دلم شکست
.. حق نداشتم
اینجوری عروس بشم.. خودم قربانی شدم.. چرا باید
اینجوری عروس میشدم؟ همونطور که
بدنم رو تکون میدادم قطره اشک
از چشمام روی گونه ام چکید..آروین با تعجب نگاهم کرد..ولی
برام مهم
نبود..آهنگ
قطع شد و چراغ ها روشن شد
.. صفحه 33
آروین یه لبخند ساختگی زد و بدون من منتظرم بود
باهاش ​​بشینم.. بابا بدجوری بهش خیره میشد وگرنه
میرفت.
و روی صندلیش بشینم!
زودتر تموم می شد.. داشتم مریض می شدم..
هر دو کنار هم نشستیم
.

آروین کتش را پوشید. سوچش همزمان با پوشیدن کتش از جیبش بیرون آمد و نزدیک
صندل
من افتاد!
دانلود رمان هر چند اجباری بود Page 34
6
ای جان، چه عجب! خیلی دلم میخواست آروین
یه چیزی ازم بخواد و
از زیر پام بهش بدم..
آروین مدام
ازم میخواست
یه چیزی بهم بدم. ..
آروین عصبی شد و زیر لب گفت: به سگم نگاه نکن
با اینکه مجبور شده بیا صفحه 35
!
بدون اینکه اجازه کاری به من بدی آروین.
خم شد و با تمام تلاشش
آن را از زیر پاهایم برداشت و روی من گذاشت.
اون لحظه قیافه ام تماشایی بود.. خیلی گم شدم..
تو دلم فحشش دادم. .

جیبش!
پسر بشور! اگه بخواد
چیزی بهش بدم چی؟ اینقدر
براش سخت بود؟

دانلود رمان هر چند اجباری بود صفحه 36 آخر شب بود.. فکر کنم
تا آخر مراسم به خاطر آروین و کارهایش
5 کیلو کم کردم..
مهمانی رفتن و فقط خودم بودن…
بابا بالاخره به من افتخار داد و به من نزدیک شد
. باهام حرف نزد
..
ناراحتم
کرد
.
با
دانلود رمان هر چند اجباری بود صفحه 37 بود
.. بغض تو گلوم گیر کرده بود ..
بابا که سعی میکرد لبخند بزنه با لحن گرمی گفت :
راویس

تو این دو ماه خیلی شکسته ! مواظب خودت باش .. اگه مشکلی
برات پیش اومد
سریع زنگ بزن .. به دستور من عمل نکن ..
سرمو تکون دادم .. خواستم خیالش رو راحت کنم …
بابا با ناراحتی تو صداش گفت . :
کاش مادرت زنده بود. و
تو را در

لباس عروس دید صفحه 38
فرشته شدی!
حرف هایش کافی بود تا بغضی را که
گونه هایم رها کنم..
دو ماه در گلویم مانده بود رها کنم. اشک ها بی صدا می ریختند
از چشمانم تا
بابا سرم را با دستش جلوی او ثابت نگه داشت
و گفت: نه راویس گریه نکن. !
دیگه هیچ وقت گریه نکن ..
تموم شد.. کابوس ما تموم شد..
نمیخوام یه قطره اشک از صورت نازت بباره!

دانلود رمان هر چند اجباری بود صفحه 39
فردا برمیگردم شیراز..
با تعجب به بابا نگاه کردم..
با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم: چرا میری شیراز؟ با من و
شیرین بمون..
بابا لبخندی زد و گفت: نه دخترم! بالاخره باید
برم.. اینجا کاری ندارم.. کار و خونه و زندگیم
اونجاست.. خوشحالم که باهام کنار اومدی..
من
الان سالم برمیگردم شیراز
.. اگه کاری داشتی به شیرین بگو

با عصبانیت گفتم: چشم…ممنون بابا…واقعا
رمان رو دانلود کردم با اینکه اجباری بود صفحه 40
بابا دستش رو روی لبم گذاشت و نگذاشت ادامه بدم.
پیشانی ام را بوسید و گفت: خوشبخت باشی
عزیزم… خداحافظ!
بابا از من دور شد و رفت.. با آروین حرفی نزد.. آروین خیلی عصبی بود از رفتار بابا..
ازت

عصبانی بود و
حسودی میکرد.. راستش از بابا ناراحت شدم.. جا نداشتن
به سمت آروین.. هر چی شد
زن دومش بود..
حداقل بیاد پیشونیشو بوسید..

دانلود رمان با اینکه اجباری بود | صفحه 41
آروین شنیده بود و بهشون نزدیک شد و با خنده گفت:
شیرین و شوهرش آرسام هم اومدن جلو و
خداحافظی کردند و رفتند…
7
انیس جون به ما نزدیک شد و گفت: آروین مامان
بهتره بری خونه… دیر شده! خسته از
اینا..ما هم داریم
آماده میشیم بریم..آروین
در حالی که با حرص سو<چشو تو دستش می چرخوند
گفت : نمیشه تو هم با ما بیای؟
دانلود رمان با اینکه مجبور شد صفحه 42
لجبازی کرد..پسر بی لیاقت! انگار میخواد با من رابطه جنسی داشته باشه
..؟ از چی
میترسی
انیس جون با ناراحتی بهش نگاه کرد
غول بی شاخ و
امشب خیلی کار داری با هم… باید تنها باشی…

مامان انیس بیا چی میشه؟” تو
گسو با شیطنت خندید… سرخ شدم
… چه خوبه! آروین از عصبانیت سرخ شد و با حرص

رمان رو دانلود کرد با اینکه به زور بود صفحه 43
به گسو خیره شد..
رایدن به بازوی گسو رسید و کشید و گفت:بریم
اینقدر حرص نخور دختر!
رادین جسو رو گرفت..آروین
با حرص گفت:این گیسو نمیخواد ما رو ترک کنه
؟
انیس جون لبخندی زد و گفت:چیکار میکنی؟ مو میدونی..عادته
!شیطونه!
آروین با عصبانیت گفت:از وقتی زن رادین شد
طعمش بهتره!ای کاش همون دختره میمونه

دانلود رمان حتی اگه به ​​زور باشه صفحه 44
..
پس گیسو دختر عموی من بود! میگم چرا اینقدر
انیس جون و آروین از نزدیک با هم آشنا میشن! فکر کنم
یک سال
از عروسیش گذشته بود..
انیس جون دستم رو با مهربانی گرفت و گفت:
راویس جان! آروینم رو به تو می سپارم عزیزم.. مواظبش باش
.. تا به این سن رسید خیلی دوسش داشتم.. تو
هم باش
پدر.. از این به بعد تو مواظبش باش..
دانلود آهنگ رمان با اینکه اجباری بود | صفحه 45
آروین پر از بغض به من نگاه کرد و
به مامانش گفت:
میخوای منو به این خانوم بسپاری؟!! من
می توانم از خودم مراقبت کنم، مادر!
من چیزی نگفتم.. میدونستم اگه چیزی بگم
آروین رو بیشتر عصبی میکردم.. اما دلم
تا کمی آرام شوم.. صدای امیرعلی
شکسته بود..چقدر حالم خراب
بود..
به انیس جون لبخند زدم تا حالش بهتر بشه.

باشه.. من و آروین از همه خداحافظی کردیم و راه افتادیم
آروین در پارکینگ رو با ریموت و ماشین
خونه جدید باز کرد و

دانلود رمان هر چند به زور صفحه 46
مشترکمون بود!!! حرکت کردیم..آروین
بدون توجه به حضور من آهنگ ها را عوض کرد
و بالاخره یکی را انتخاب کرد..دوباره غمگین!
آه.. این اجازه نمی دهد
تا امشب بروم!
با دیدن اخمام لبخندی زد و
صدای آهنگ رو زیاد کرد.. لعنت به تو!
از غم آتش گرفته بودم.. پنجره را پایین کشیدم
دانلود رمان هر چند به زور | صفحه 47
در فضا بازی می کرد..
آرامش عجیبی در صدایش بود و دوستش داشتم..اما
نه برای امشب..!.
رسیدیم خونه.. خونه ای یک طبقه با
نمای سفید مشکی.
او خیلی لجباز بود..
با وجود لباس های سنگین و مسخره ای که پوشیده بودم، اما

پارک کرد.. بدون ترک جای من راه رفت..
به خاطر تاریکی، حیاط بزرگ خانه اش و
ترس من از

دانلود رمان با وجود اینکه مجبور شد | صفحه 48
تنها و تاریک بودم، باید
مثل
جوجه اردکهایی که پشت سر مادرشان راه می روند دنبال آروین می رفتم..
8
انگار جا مانده بود، آنقدر شتابان راه می رفت.
که شک داشتم ترسناک باشم! وای!
روحی که
دنبالش نمی آید..
بالاخره به در اصلی رسیدیم! چند راه
برای دانلود رمان با اینکه اجباری بود صفحه 49 بود
.. اوف … خیلی راه رفته بودم و
با این
لباس بزرگ و سنگین نفس نفس می زدم ..
آروین بی توجه به صدای تیز من نفس کشید، کلیدش را بیرون آورد
و بدون تعارف در را باز کرد.

وارد شد و
من به دستشویی
که چراغ خانه را روشن کرده بود نگاه کردم
. چطور تمرین کردی؟
یک صندل سفید با پاشنه 01 سانت با اعصاب شکسته انداختمش
گوشه
جاکفشی
. صفحه 50
خیلی درد داشت..
خیلی وقت بود که باهاشون راه میرفتم..
داشتم از درد پاهام ناله میکردم که سرم رو بالا آوردم و چشمم
به خونه افتاد..
کف پامو بریدم… اووووو… این چی بود!!! درد پام یادم رفت
.. داشتم تو خونه غرق می شدم..
آروین نگذاشته بود پامو بذارم اینجا
البته خودمم ذوق نکرده بودم..
جهیزیه ام شیرین بود و موهام مرتب! با هیجان و
ذوق کودکی تک تک اتاق و آشپزخانه و هال و
دانلود رمان هر چند اجباری بود | صفحه 51
من خیلی از
سرویس خوشم آمد … رنگ دیوارهای پذیرایی کرم

کرم قهوه ای بود. دو اتاق خواب روبروی هم بود. یکی
از اتاق خواب ها داشت
یک تخت دو نفره، کاغذ دیواری
صورتی بود و همه وسایل
بنفش و سفید بود .
رنگش خیلی آرامش بخش بود..
اتاق خواب بعدی هم یک تخت یک نفره داره

. صفحه 52 بود..همه
وسایل اتاق و رنگ کاغذ دیواری
سبز کم رنگ بود..
پذیرایی عالی بود..قالیچه کرم رنگ زیبایی
که با طعم شیرین خریده بود
به شکل L چیده شده
بود .. یک
گلدان بزرگ و زیبا پر از گل رز قرمز مصنوعی بود
، کنار ال ای دی مشکی
،
همه جا را دیده بودم.
ملیله بزرگ از طبیعت زیبا

. صفحه 53
میخوره…
یه ذره مشکل منفی دارن! لبخندی زدم..
آروین بی توجه به چشمای خوشحالم
چند مجسمه در گوشه سالن گذاشته بودند… البته
مجسمه ها
را روی مبل دراز کشید و کراواتش را شل کرد..
خسته و فرسوده شده بود..
کتش را درآورد و انداخت روی دسته مبل کنارش

چه عروس بی مزه ای . من بودم! آیا باید شب عروسی خونریزی می کردم
؟!! نمیدونستم باید

رمان رو دانلود کنم با اینکه به زور بود صفحه 54
چیکار کنم..
جلوی آروین روی مبل نشستم..
آروین با دستش گوشه چشماش رو محکم فشار داد.. بعد
نگاه کرد. به من و لبخند زد و گفت:
خیلی وقته میخواست منو اذیت کنه؟
با لجبازی گفتم: نه!
.
آخه اگه جرات داشتم گردنشو میشکستم! شما هستید
هم با من بازی کردی و هم با خانواده ام..
هم رفتی! خوب می دانستم که این کار را خواهم کرد

رمان را با اینکه اجباری بود دانلود می کنی صفحه 55
پاسخ نفرت انگیز! هر چه بود عزیز
خانواده اش بود
و طاقت
بی ادبی را
نداشت
. من دوست ندارم
چیزی از این مراسم مسخره باقی بماند
!
دانلود رمان با اینکه مجبور بود صفحه 56
با حرصی که در صدام مشهود بود گفتم:
مراسم مسخره؟!! برای تو متاسف هستم!
خواستم بلند شم که با لحن جدی و عصبی گفت:
پس چی فکر کردی؟ هان؟
وقتی باهات
ازدواج کردم فکر کردی من عاشقت هستم ؟
تو خوردی
افتخار خانواده ام با من .
جوری ازت انتقام میگیرم که نابود میشی.. تو لیاقتش رو داری

همین! فکر کردی یام داره میره با من چیکار کردی؟

با اینکه فکر دانلود رمان اجباری بود صفحه 57
یاد اشک های مادرم
افتادم ؟
با عصبانیت گفتم: از زندگی من چی میخوای؟ چرا
از من دست نمی کشی؟
آروین از عصبانیت بلند خندید..واقعا
ترسیدم..خنده اش که تموم شد گفت: الان
من و تو با هم کار میکنیم
خانوم باهوش! نشونت میدم کی هستم
و چه شوخی و بازی مسخره ای
با من شروع کردی
. صفحه 58
من به شما جهنم می دهم! . یک جهنم واقعی!

دیگه طاقت نداشتم..نمیخواستم جلوی آروین گریه کنم..اونطوری میرقصید
!
سریع به اتاق خواب رفتم که روی دوبل دراز کشیدم
و در را قفل کردم.
روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم.. این حق من نبود!!
من اسباب بازی بودم… بی گناه بودم..!!
فصل دوم***
تنم را دراز کردم..چشم هایم را مالیدم..به
لباس عروسی که دیشب پوشیدم نگاه کردم و لبه

دانلود رمان با اینکه اجباری بود |
صفحه 59 روی تخت دراز کشیده بودم
، ثابت ماند..
لبخند زدم.. چه شب عروسی باشکوهی! خدا
رحمت کنه امروز.. چشمام هنوز
از گریه دیشب میسوزه..
در آینه به خودم نگاه کردم.. صد رحمت بر روح! رنگم
خیلی بود
پریده بود
. خندیدم..
موهام بهم ریخته بود و به هم چسبیده بود.. دیشب نوبت

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

3 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان اگر چه اجبار بود»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.