دانلود رمان ارباب سالار

درباره دختری همیشه تنها و مهربون که شرایط زندگیش جوری بوده که همیشه غرورش له شده و همه بهش بد کردن و با پسری آشنا میشه که خیلی مغروره و …

دانلود رمان ارباب سالار

دانلود رمان ارباب سالار

ادامه ...

مثل همیشه الاف نشته بودم و از روی تخت بلند شدم و رفتم بیرون.
بابا اومده بود من پدرم را خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت
دلیل بی مهری او نسبت به خودم
را نفهمیدم
!!! قبول کردم که گاهی عصبانیش میکردم
ولی بابا
همیشه حوصله من رو نداشت و
باهام قهر میکرد!! آقا (بابا، بابا) خدا رحمتت کنه
تا جایی که یادمه همیشه همینطور بود
.
وقتی از اتاق بیرون رفتم
رفتار خوبی با من نداشت . مثل همیشه با صدای بلند سلام دادم، بابا از
جوابم اخم کرد، اما مامان
با خوشحالی به سمتم
برگشت
.
مامان : سلام عزیزم بیا ببین بابات
لیاقتش رو داره میگیره

گوشی زیبایی که پدرت برای سحر
خریده. (سحر، خواهر کوچکترم و سوگند
) خواهر بزرگتر من بود.
تبریک سحر:
ممنون.
سحر و سوگند نه
با من بد بودند و نه
خوب
.
اچ تی سی چشمم به گوشی سحر افتاد
یه گوشی طلایی رنگ با همون مدل
چیزی نخرید
. حتی تلفنی که الان داشتم، با
پولی که پس انداز کرده بودم،
خودم خریده بودم
.
صدای بابا منو از افکارم بیرون کشید.
بابا: من اصلا از حسادت خوشم نمیاد، هرکی
هرچی میگیره
، سحر لیاقت
گوشی رو داره.
اونی که گفت یعنی تو

به سحر حسودی میکنی منظورش تو هستی
لیاقت هیچ چیزی را نداشته باش
خدایا نگاهم از حسادت نبود
فقط غمگین بودم. غمگین بودم،
از دست پدرم ناراحت بودم. پدری که هرگز دانلود دوم

رمان ارباب سالار
نداشت صفحه 3
…نه حسود نیستم.
بابا: سوگل برو تو اتاقت، من بچه نیستم چشمات
حسودی شده
. چرا اینقدر منبع عذاب هستی؟
اوه از تو دور شو من
تو را در اتاقت ندیدم برو
کنار از جام پریدم و
به اتاقم رفتم اما
که تو را می بینم. آیا برای فحش دادن چیزی می خرید؟
وسط راه برگشتم
. بابا من حسود نیستم این اولین بار نیست
و سحر؟-
بابا با عصبانیت استکان چای را زیر دستش گرفت
و به سمت من برگشت

. دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 4
بابا: سوگل یا برو تو اتاقت یا
من
اینو تو
صورتت
میخورم
.
بابا: پروین ساکته. سوگل برو تو اتاقت
بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم گلویم شکست و شروع
به گریه کردم. چرا خدایا چرا
چه کار کرده بودم که پدرم با من اینقدر بد رفتار کرد
؟ خسته بودم
، خیلی خسته بودم.
بارها خواستم خودکشی کنم اما نشد.
می خواستم فرار کنم
اما کجا؟ منم جا داشتم؟؟
دانلود رمان ارباب سالار صفحه 5
گوشه دیوار و
اتاق سوگند روی زمین نشسته بودم:
بلافاصله اشک هایم را پاک کردم.

زانوهایم را در آغوش می‌کشم ، قسم می‌خورم،
صبح که مدرسه بود ،
به اتاق آمد ،
بله
، قسم می‌خورم: از بابا ناراحت نباش، عصبانی بود،
چرا وقتی عصبانی می‌شود همیشه عصبانی است
؟
اصلا من چیزی گفتم؟ حتی
به سحر تبریک گفتم،
کنارم نشست، قسم می خورم: سوگل را می شناسم، می دانم،
اما وقتی رفتی
و جواب بابا را
دادی، نباید به اتاقت برمی گشتی .
چه جوابی!!!! چه جوابی دادم هاها_
قسم: ول کن سوگل
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 6
بی خیال بلند شد و از اتاق خارج شد. قسم می خورم از روی
ترحم اومد تو
اتاق و تا وجدانش آسوده شد رفت، رفت، رفت، رفت
، رفت،
صبح که از خواب بیدار شدم، هیچکس در خانه نبود.
سوگند کلاس.
نفهمیدم مامان کجاست؟! تونستم
مدرسه رو تو یه سال تموم کنم که

تمومش کردم و خونه بودم
: وقتی رفتم آشپزخونه یه کاغذ روی یخچال بود “سوگل جان من میرم
خونه خاله
مرضیه (
دوست مامان)
قسم می خورم که
به کلاس صبح معلمم رفته ام” قبل از اینکه
پدرت برگردد،
دوست من!! دوستت دارم!!! کدام دوست؟ انگار
فراموش کرده اند
“مامان
سوگل همیشه تنهاست و دوستی نداره

آخرین دوستم کلاس دوم راهنمایی بود. داشت باهام دعوا میکرد چون آوردمش
خونه
.”
دخترم از اون روز به بعد باهام قهر بود
و منم
همینطور.بالاخره بی شرم میشه
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 8

با هیچکس دوست نشد بعدش

داشتم به این فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد
به صفحه اش نگاه کردم
اسم فرزاد نوشته شده بود
برای خودم متاسفم که اینقدر ناسپاسی کردم فرزاد
پسر خاله ام بود و
تنها دوست و همراه من دکمه سبز رنگ رو زدم و
گوشی رو گذاشتم تو
چطوری
. من پوشیدم
فرزاد:
سلام
چطوری
سیا؟ من همیشه تو میمونم
تو
کجایی ؟؟
خانه میمون من تو شامپانزه_
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 9
فرزاد: زیاد حرف نزن بیا بریم بیرون عشق و
الان دلم
رفت فرزاد راست میگی دلم تو خونه گندیده
مریض _
پر از تو
فرزاد : نذار دلت پوسیده باشه من بهت نیاز دارم
زود
میام
. گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت کمد لباس.
فرزاد همیشه مثل این مانتو مشکی، شلوار جین آبی و شال مشکی
با من صحبت می کرد .
پوشیدم و از خونه اومدم بیرون
. فرزاد جلوی من ترمز کرد
.

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 10
در ماشین را باز کردم و نشستم.
خودمو کشتم ولی ناخودآگاه نتونستم بهت یاد بدم
نفر اول منتظر
میمونه تو ماشین بشینی بعد
مثل _ میپرسه. من نمیفهمم
فرزاد
: من عاشق این سگم، سگهای من، اما چیکار
کنم
؟

از شرکتت خوشم میاد
فرزاد
خندید و رفت.
فرزاد:خب حالا که تو ماشین نشستی ببخشید که
افتادی. الان حرف میزنی؟
چه خبر؟؟ چه کار می کنی؟ خاله اینا

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 11
چیکار میکنن؟ خوب؟ تو خونه تنها نشسته بودم
که زنگ زدی و من که
منتظر چنین پیشنهادی بود،
چنگ زد. مامانم که خونه نبود فرزاد
با لحن مهربونی گفت
: چرا فقط اون دختر خوبه؟
به دوستانت زنگ زدی
، رفتی بیرون، اصلا به من نگفتی. چرا
همیشه منتظری که من بهت زنگ بزنم و تو به من زنگ بزنی،
هیچی از دستت
نمیره ،
چه جور دوستی داری؟! خب
من بیکارم دلیل نمیشه که تو
بیکار باشی
نخواستم مزاحمت بشم
دانلود رمان ارباب سالار صفحه 12
فرزاد با اخم به سمتم برگشت
. تو
هیچوقت
اذیتم نمیکنی، اما در مورد دوستان…

تو خودت هرگز سعی نکردی
دوستی داشته باشی، می‌دانی چرا
من هرگز سعی نکردم دوستی داشته باشم.
من یک بار امتحان کردم و نتیجه اش را دیدم – فرزاد
: قبول دارم که پدرت با دوستت بدرفتاری کرد
و
با تو قهر کرد، اما این دوستی
یک دوستی دوران کودکی بود. وقتی بچه بودی، حالا
این قضیه تمام شده و می توانی
دوستان دیگری
داشته باشی.
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 13
وای فرزاد چقدر روی یک موضوع کش می کشی. من
نمی خواهم دوستی داشته باشم، مهم نیست.
همون حالت
فرزاد: دیگه نمیتونم
چشمامو دراز کنم الان کجا
داریم میریم
؟
فرزاد
:
یه جای
خوب

. بام تهران اینجا
دانلود رمان ارباب سالار صفحه 15
کل تهران
زیر پایش احساس می کند
آخه خیلی خوبه حس آرامش خوبی داره_
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 14
: فرزاد: سوگل،
بله.
فرزاد
: سوگل من یه سوال میپرسم ولی دوست ندارم
تکراری
جواب
بدم
. بپرس
_
? ببین تا حالا یه چیزی از دست دادیم که
کتمان نکردیم ولی هر وقت به این سوال رسیدیم
برگردی یا بگی نمی دونم
فرزاد باور کن من هم نمی دونم. درسته بعضی وقتا
حاضرم
جواب بدم ولی نه به خاطر _الکی_ فقط
به خاطر بد رفتاری بابا. به خاطر خودم،

وقتی پدرم همیشه
با من قهر
است، نمی فهمم دارم چه کار می کنم .
فرزاد:باورم میشه؟؟؟؟؟
به فرزاد خیره شدم. باور کنم یعنی چی؟؟ یعنی
دروغ می گویی
یعنی من حرفت را باور نمی کنم.
من از همه انتظار داشتم از فرزاد نه!!!! رفتم سمت ماشین،
بریم خونه
. حوصله ندارم باشه
بابا
من یه سوال ازت پرسیدم تو مثل همیشه جواب دادی
ولی من اشتباه کردم
فرزاد حوصله ندارم اگه منو نبری خونه
فرزاد جلوی من ایستاد.

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 16
فرزاد: سوگل خانم،
من حتی حق سوال ندارم؟؟
تو حق داری سوال بپرسی ولی حق نداری
با حرفات منو نابود کنی.
باور کردن یعنی چی؟؟ یعنی من بهت اعتماد ندارم و
تو دروغ میگی
!!! فرزاد: کی گفتم
فرزاد روزمو خراب کردی الان فقط میخوام برم خونه
! اگر
مرا سوار شوی، اگر نه،
خودم می روم
. فرزاد ماشین رو چرخوند و سوار شد
فرزاد: جوجه تو یه پا داره تو میگی بریم یعنی
بریم
خونه من حرف نزدم نه فرزاد. جلوی خونه

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 17
نخواستم
ناراحتت کنم
, فقط میخواستم بدونم عمو
تا این ساعت دیر می آمد زنگ می زد و
و پسرم بیرون شد
فرزاد: سوگل چیه جان من جان تو
!! مامان: چی شده؟ چرا جواب نمیده نه
چی؟
اگر روز عادی بود به او می گفتم زندگی تو،
زندگی من، چرا؟ اما
من حرفش را شکستم. شاید حرفش
آنقدرها هم بد نبود اما برای من بود. برای من که
تنها همراهم فرزاد
بود… دلم شکست، دیر شده بود و
بابا هنوز برنگشته بود. من نگران بودم، نه فقط من،
همه ما
نگران بودیم. بابا هیچ سابقه ای نداشت تا این

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 18
شب نمیومد خونه حتی اگه
خبری میداد خبری که نمیداد
هرچقدر به گوشیم زنگ زدیم جواب نمیداد.
مامان نگران
از این پذیرایی به آن پذیرایی
رفت ،
خدا نکنه
اتفاقی بیفتد.
قسم میخورم: مامان نگران نباش شاید گوشیش
روی بی صدا رو نمیشنوه
و الان داره کار میکنه حتما میاد
یه لحظه صبر کن حتما میاد
آره مامان به راستی قسم , صبر کن بابا هرجا هستی
دانلود رمان ارباب سالار |
صفحه 19 یکی دو ساعت دیگر می آید
.
به دل بدت راه نده.
مامان:
لحظه به لحظه نگرانم بیشتر میشه. 2 ساعت گذشت و بابا نیامد.
مامان با بی حوصلگی به سمت تلفن رفت
و به علی دایی زنگ زد

. مامان: سلام.
سلام علی جان
ببخشید مزاحم شدم
تو
خیلی دیر
.
من خودم هرگز تجربه نیامدن
به
خانه
را
در این زمان
نداشتم
. بعد گوشی رو قطع کرد سحر: عمو چی گفت مامان؟؟
مامان: گفت الان میام اونجا.
عمو بعد از نیم ساعت آمد.
الان همه بابا صدا زدیم .
نزدیک ساعت 3 صبح بود، قسم می خورم … داشت به
بابام زنگ می زد
که یه دفعه
گفت: سلام…الو… بابا
__________
.
و بعد گوشی از دستش افتاد،
عمو بلافاصله گوشی را برداشت و شروع کرد

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 21
صحبت کردن.
رفتم سوگند
، چی شد؟؟
طرف چه گفت؟

مامان: اوه، قسم، بگو چی
شده
.
وقتی به خانه برگشتم،
مادر و عمویم به کلانتری رفته بودند
. بابا
ساعت هشت شب موهای آقا را کوتاه می کند
و آن
پسر الان در اتاق عمل بود و بابا در بازداشتگاه است.
دکتر گفت حال مرد مرده اصلا خوب نیست
. حوصله و بی حوصله

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 22
قرار بود بمیریم اگه خدای نکرده بمیره چی؟؟ نه
، نه، خدای ناکرده
خدا بزرگ است، خدا خودش می داند که ما
پدر بزرگی نداشته باشیم، اما او پدر را از ما نخواهد گرفت. مرده
خوب می شود
و پدر به خانه برمی گردد. خدایا
. در خونه باز شد و مامان، خاله،
فرانک (دختر خاله ام) و پسرخاله ام
اومدن داخل. مامان کمرنگ و
قرمز بود
.
چشماش به خاطر گریه زیاد بسته شده
. خاله: سوگل خاله برو یه لیوان
آب برای مامانت بیار تا
یه ذره آروم بشه.

دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 23.
با هم رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب
برای مامانم آوردم
و به خاله دادم
. خاله: خواهرم پروین بیا یه لیوان آب بخور.
بیا گل من بیا
اینو بخور
مامان.
دیدی چیه
برای من اتفاق افتاده؟
و دوباره شروع کرد به گریه کردن مادر من
از مادرم بدتر است
، همسرم عمویم الهام است: پروین باید قوی باشی
حتی اگر
اتفاقی نیفتاده باشد حتی اگر مرده را به اتاق عمل ببرند. انشاالله
به سلامت از اتاق عمل بیرون میاد و آقای حمیدوم

هم الان رمان ارباب سالار رو دانلود میکنه. صفحه 24
فردا از بازداشتگاه آزاد می شود
.
مامان: اگه خدای نکرده زبونم از اتاق عمل بیرون نمیومد
چی؟؟
بعد چه خاکی بریزم سرم!؟؟
خاله: پروین ببین بچه های من رو نگران کردی، دارن
نگاهت میکنن،
تو باید به خاطر بچه ها قوی باشی
.
ساعت تقریباً هشت بود
صبح که تقریباً همه ما خوابیدیم. من یکم نخوابیده بودم
ساعتی که با ترس از فریادهای مادرم
از خواب بیدار شدم
. وقتی صحنه را دیدم
، باورم نمی‌شد، مامان جیغ می‌کشید و خودش را در آغوش می‌گرفت.

دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 25 مامان
گریه می کرد
: وای خدا بدبختم، خدایا
بیچاره ام، وای، وای
مرد. داداش علی من فقیرم
علی دایی شوهرم
دایی: به خودت بیا خدا بزرگه
راضی میشیم خواهرم.
او از عمد به مرده ضربه نزد، تصادف بود، تصادف…
آرام باش
اینا چی میگفتن؟؟!!!!! مرده!!! یعنی الان پدرت در زندان است؟
به عنوان قاتل
؟!!!! روی زمین نشستم،
سه روز از آن ماجرا گذشته بود، آن پسر
مرده بود.
مامان همین روز سقوط دنباله کرای

برای دانلود رمان ارباب سالار صفحه 26
بابا. بعد از بازگشت به خانه، مامان داغ بود.
عمو
با قسم
عمو گفت: چند نفر شهادت دادند که حمید
عمداً به مرده ضربه زده است و
پلیس پس از بررسی و بازجویی متوجه شد
که حمید و مرده
از قبل با هم دشمنی داشته اند و
این موضوع را بدتر می کند. بازپرس
گفت نمی روم،
هر جا
حمید تکذیب می کند و
قسم می خورد: عمو این کار را نکرده، چرا باید دستگیر شود بابا.
از آن دسته نبودم که از عمد کسی را زیر پا بگذارم،
حتی تا سر حد مرگ!»

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 27 داشتم دیوونه می شدم.
دلتنگ
بابام شد. درست است که پدرم همیشه دور بود، اما
حالا
رفته است و ممکن است دیگر نباشد…
خداروشکر لال شدم بابام امروز برمیگرده
عمو محمود (شوهر خاله ام) وقت گذاشت تا
مامان و بابا
حرف بزنن مامان از صبح بی قرار بود
و اینور و اونور میرفت تا بالاخره
با خودش رفت دایی.در این سه روز حتی یک لحظه هم خانه
خالی نبود
،دایی،خاله،دوست وآشنای هرکسی
از آنها شنیده بود
آمدند.همه برای دلداری من آمدند.
اما چیزی که ما می خواستیم آرامش برای بازگشت نبود.

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 28
همین.
بعد از رفتن مامان و عمو
منتظرشان بودیم: یک ساعت، دو ساعت، پنج ساعت… مامان
، عمو و عمو
محمود برگشتند.
وقتی مامان رسید به اتاقش رفت . همه با سوال به عمو نگاه کردیم.
عمو: به من نگاه نکن که جگرم آتش گرفته است.
لطفا
حداقل
یه
چیزی بگید او نگفت
. قسم بخور: سکوت نکن،
وقت خوبی برای سکوت نیست
. عمو محمود: علی: باید به آنها بگوییم که
حق دارند بدانند.
عمو: تو بگو محمود دیگه نمی خوام حرف بزنم.
بعد روی اولین مبل نزدیکش نشستم.
عمو محمود: بچه ها گوش کنید.

دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 29
همه روی مبل نشستیم.
عمو محمود: خب چطور بگم؟
بعد نگاهش به سحر ثابت ماند. سحر
از همه ما کوچکتر بود،
شاید دانستن آن چیز خوبی نبود.
سحر با شنیدنش نابود می شد. مگه نمیشه؟؟
سحر: به من نگاه نکن که انگار
اصلا از جام تکون نمی خورم
. قسم می خورم: عمو محمود هر چی قابل درک باشه
اول و آخر سحر می فهمه
پس لطفا زود به من بگید.
عمو محمود: با پدرت
حرف زدیم ، قسم می خورم.
صفحه 30
میگه از عمد این کارو نکردم
ولی شواهد… به هر حال
مهم اینه که پلیس بهش اعتماد کنه و برای
اعتماد نیاز به مدرک داره که… شواهد
ما همه به پدرت و حرفاش اعتماد داریم ولی پلیس
به او اعتماد نکن و
مخالف پدرت است.
ما در این سه روز تمام تلاش خود را خواهیم کرد،
کاری از دستمان بر نمی آید. باید تا
روز دادگاه صبر کنیم تا
ببینیم چه می شود
. قسم: روز محاکمه کی است؟ عمو محمود:
10 روز دیگه
قسم عصبانی بود و من بی صدا گریه می کردم. بابا
در زندان بود و

رمان ارباب سالار را دانلود می کنیم صفحه 31
کاری از دستمان بر نمی آمد. تنها کاری
که می توانستیم انجام دهیم این بود که
تا روز دادگاه صبر کنیم. خدایا کمکمان کن که
جز تو کسی را
نداریم .
سحر با صدای بلند گریه کرد
: بابام این کارو نکرد، بابام
اینجوری حرف نمیزنه.
حتی یه مورچه رو اذیت می کنه
کافی نیست آدم رو زیر پا بذاره.
عمو: میدونم.. من سحور رو میشناسم
و بعد سحور
جاش رو بغل کرد. بلند شد و کنار سحر نشست
ده روز با همه بدی ها گذشت. در این ده روز
همه ما نابود شدیم

. دانلود رمان ارباب سالار صفحه 32.
بابا از یه طرف استرس و اضطراب محاکمه من
هر چی فکر میکردیم به جایی نمیرسید. بابا
با کسی دشمنی نداشت
میخواست از
عمد
به کسی صدمه بزنه
!!!
دست دراز کردن به جایی
. نرسید تو این ده روز مامان
روز به روز شکسته تر شد
…..همه گرفتیم. روز محاکمه همه رفته بودیم اما
نگذاشتند
. روز به روز رنگ پریده تر می شد
صبح برو
با زندایی الهام تو ماشین منتظر بمونیم.

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 33
داخل راهرو منتظر بودیم تا خانواده ما را صدا بزنند
که برویم. داشتم
دیوونه میشدم
آنقدر پوست لبم را بریده بودم که
خون می آمد.
فرزاد دستمال کاغذی گذاشت جلوی من
. فرزاد: لباتو ول کن
. فرزاد جگرم داره میاد تو دهنم. حالم
بد
است من نمیفهمم دارم چیکار
میکنم
. کندن لبم کاری نداره
.
فقط خودت رو ناقص میکنی بعد از شنیدن این موضوع می خواستم به فرزاد پاسخ دهم
خانواده ما رفتیم

دانلود رمان ارباب سالار. صفحه 34.
چند دقیقه نگذشته بود که خانواده آن مرحوم
هم فوت کردند،
خانم تقریبا جوانی
آمد که گریه می کرد
.
کسی بود که پیش تو آمد، پشت سرش
یک زن میانسال با غرور فراوان آمد و بعد از او پسری
حدودا
سی ساله آمد. اول از همه سردرد داشت
. من چیزی ندیدم اما وقتی سرش را بلند کرد و
به ما نگاه کرد
قلبم تکان خورد
. با حرص و عصبانیت به ما نگاه می کرد و بغض
در چشمانش موج
می زد
. دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 35
: فرزاد: سوگل کجایی؟ من یک ساعته بهت زنگ میزنم؟
!!!!ببخشید متوجه نشدم. فرزاد
دستم را گرفت و بغل کرد
دستش را روی دستم گذاشت
فرزاد: چه ترسناکه دختر، فقط دمشون گرم

بعد از چند دقیقه بابا اومد داخل
. بابام بود!! پدرم!؟!؟ چقدر او تغییر کرده است؟

.
در این ده روز ریش زیر چشمش فرو رفته بود
. اومده بود
….حرف داغی داشتی
. وقتی به خودم آمدم همه در حال خروج از سالن بودند،
پس
درست شنیده بودم که قرار است پدرم را اعدام کنند.
عزیزترین پدرم

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 36
کسام که هیچ وقت برای من پدر نشد
در
شرف
اعدام
است
. عمو
من عمو: سوگل عمو آروم باش دخترم صبر کن ببخشید
دارم آتش میگیرم نشنیدی
قاضی چی گفت؟؟ نشنیدی گفت
اعدام!! نشنیدی؟
عمو: شنیدم شنیدم خوشگلم ولی مثل اینکه
درست نشنیدی.
ساکت باش عمو که خدا خیلی بالاست.
ما می توانیم پول بپردازیم یا رضایت بگیریم. هم اکنون

دانلود رمان ارباب سالار صفحه 37
مهربونه یه جوری
کمک میکنه انشالله پدرت آزاد بشه.
. نا امید نباش
عمو با حرفاتون آروم شدم بیچاره دایی و خاله نمیدونستن
چطوری
آروممون کنن
. وقتی به خانه رسیدیم،
. سحر
که تازه متوجه موضوع شده بود
شروع به گریه و زاری کرد
. نمی دانم چقدر گذشت تا اینکه همه آرام شدیم. اما
ما فقط آرام شدیم،
چیزی از رنج ما کم نکرد
. سکوت خونه رو با صدای گوشی عمو محمود شکست
. عمو محمود از گروه جدا شد و بعد از ده دقیقه
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 38 برای
یافتن

برگشت عمو محمود: به یکی از بچه ها سپرده بودم
که محل و آدرس را مشخص کند ، بله فردا برای رضایت می رویم، به امید خدا،
رضایت
می گیریم
، حمید از زندان بیرون می آید. تو هم
. اصلا نگران نباش حالا دخترا مادرتون رو ببرید
اتاقش تا
یه کم استراحت کنه
. همه بلند شدیم و مامان را به اتاقش بردیم.
وسط راه به بچه ها گفتم: میرم برای مامان آب قند
بیارم
حالش
خوب
نیست .
دانلود رمان ارباب سالار صفحه 39. همین که
خواستم
وارد آشپزخونه بشم
صدای عمو
محمود
اومد
.
محمود
هم
همینطور عمو: خدا بزرگه تا فردا. خدایا چی
دیدی شاید
راضی شوند
. عمو: خدا نکنه
. گیج شدم آب قند درست کردم و
بردم پیش مامانم
. صبح بود و من هنوز نخوابیده بودم.
بچه ها هر کدوم رفته بودن تو اتاقشون و من کنار
مامان مونده بودم به عکس بابا خیره بودم و به حرفای .عمو محمود فکر می کردم :از خانواده مر َفه َین, دیه قبول
نمیکنن, باید رضایت بگیریم انقدر فکر کرده بودم که سردرد گرفته بودم مامان :سوگل تو هنوز اینجایی؟؟؟ اره مامان پیشتم بخواب مامان یکمی رو تخت جابه جا شد .مامان :بیا کنارم بخواب نه خوابم نمیاد مامان ._مامان :باشه بیا کنارم دراز
بکش کنارش دراز کشیدم که بغلم کرد و از پیشونیم ب*و*سید
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 41
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~مامان :سوگلم مامان میدونم بابات باهات بد رفتاری کرده. از
دستش ناراحتی؟؟؟؟ نه مامان این چه حرفیه که میزنین خب بابا حق داره یه جاهایی از دستم عصبانی شه یه جاهایی دعوام _
.کنه مامان :بعضی موقع ها که بابات بد میاورد فکر میکردم بخاطر
بد رفتاریاlه که با تو داشته،
………الانم
نه مامان نزن این حرفو من اصلا از دست بابا ناراحت نیستم بابا حمید بابای منه, من جونمم براش _
.میدم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 42
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~مامان محکم تر بغلم کرد .مامان :یدونمی دختره دل نازک مامانصبح که از جام بلند شدم مامان کنارم نبود از رو تخت خواب بلند
شدم و شالم رو سر کردم و از اتاق
.رفتم بیرون .خاله :سلام سوگل جان بیدار شدی خاله بیا صبحونه بخور سلام خاله صبح بخیر مامان کجاست؟؟؟؟؟_ خاله با من من :حالا…… بیا….صبحونتو بخور و بعد با خنده گفت :بزرگ شدی شیر که نمی خوای از مامانت
صبح اول صبحی خاله رفتن پیش خانواده اون مرده؟_ خاله :اون خدا بیامرزم اسم داره دیگه اسمش هم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 43
هست شهرام
سپهر تاج خاله حالا شما هم حوصله داریا چه فرقی میکنه_
.خاله :خیله خب گلم حالا بیا اوقات تلخی نکن بشین سر میز تا من برم ابجیاتم بیدار کنمو بعد به سمت اتاق بچه ها رفت کاملا معلوم بود داشت منو میپیچوند. با پوزخند به میزی که حاضر .کرده بود نگاه کردم !!!الان ما کدوممون حوصله ی صبحونه خوردن نداشتیم اخه؟ با بی حوصلگی نشستم سر میز که پشت من سوگند و سحرم با چشمای سرخ از بی خوابی دیشب نشستن . سر میز

دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 44سوگند :خاله پس بقه کجان؟؟
خاله با کلافگی
خاله :ای بابا شماام که همتون از دنده چپ بلند
شدین ، چه کار
به بقیه دارین؟ حتما یه کاری داشتن که
خونه نیستن دیگه
سوگند :خاله جان چرا حقیقتو نمیگی خب بگو هم
خودتو هم ما
رو خلاص کن دیگه
خاله :تا نگم دست از سر کچلم بر نمیدارین
نه؟؟؟.هممون یه صدا باهم گفتیم: نه
خاله :مامانتونو بقیه رفتن خونه سپهر تاج برای
دیه
سحر :انشااالله که راضی میشن دیه رو بگیرن
سوگند :انشااالله
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 45
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~سحر و سوگند دلشون خوش بود چون حرفای
دیشب عمو محمود و
نشنیده بودن. نشنیده بودن که عمو
محمود میگفت چقدر این خونواده مرفهن و امکان
نداره پولو
بگیرن
خاله :سوگل جان مادر چرا انقدر میری تو فکر؟
خب صبحونتو
بخور دیگه
میل ندارم خاله_
خاله :میل ندارم یعنی چی؟ بخور ببینم. فردا بابات
که از زندان
در بیاد به جون ما غر میزنه که بچه
.های عین دسته گلمو دادم و جاش ۴تا استخون
تحویل گرفتم بخور
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 46
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ببینم.فرانک که تازه از خواب بیدار شده بود با خنده
سر میز نشست
.فرانک :سوگل خودش ۴تا استخونه دیگه عمو
حمید بخاطر
لاغر شدن این ۴تا باز خواستمون نمیکنه
بعدم رو به ما گفت
فرانک :خوبین بچه؟؟
!!!!سوگند :تا از نظرت خوب چی باشه
.فرانک :خدا بزرگه. امیدتون به خدا باشه
…..اومیدمون به خدا هست که الان اینجا نشستیم
سر میز وگرنه_
خاله :آی دختر جلو زبونتو بگیر
با اخم از سر میز بلند شد
خاله :نگاه اول صبحی کام ادمو تلخ میکنن
…و بعدم به اشپزخونه رفت. خاله بعد از جمع و
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 47
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~جور کردن سفره
رو به سحر گفت.خاله :سحر زود حاضرشو ببرمت
مدرسه تا هم غیبتاتو موجه
کنم هم دیگه بری مدرسه
سحر :من نمیرم مدرسه
.خاله :دیگه چی مامانت صبح رفتنی تاکید کرده
که حتما بری
.خاله بالاخره سحرو راضی کرد و با خودش برد
مدرسه
…منتظر مامانینا بودیم, تو این چند روز کارمون
همش شده بود
انتظار و انتظار و انتظار
. خاله تقریبا بعد از ۱ساعت برگشت
سوگند :خاله بنظرت به مامانینا زنگ بزنم؟؟؟
خاله :چرا؟؟؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان ارباب سالار | صفحه 48
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بازگشت نمایش کامل ...

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.